ما از کودکی همه چیز را در مورد خودمان می‌دانیم | الف


داریا بینیاردی [Daria Bignardi] سال ۱۹۶۱ در شهر فرّارای ایتالیا به دنیا آمد. او روزنامه‌نگار، مجری تلویزیون و نویسنده‌ای است که از سال ۱۹۸۴ ساکن شهر میلان شده و سال ۲۰۰۹ کتاب «یتیمان بزرگسال» را منتشر کرده است. این کتاب مجموعه نوشته‌ها و مقالات نویسنده را شامل می‌شود که پس از مرگ مادرش نوشته شده‌اند. «یتیمان بزرگسال» را انتشارات موندادوری منتشر کرد. بینیاردی به وسیله‌ی این کتاب توانست برنده جوایز راپالو، السا مورانته و جایزه شهر پادوا شود.

داستان اضطراب من»  [Storia della mia ansia] داریا بینیاردی [Daria Bignardi]

بینیاردی سپس رمان «داستان اضطراب من»  [Storia della mia ansia] را نوشت که حاصل دوران مبارزه با سرطان سینه و شیمی‌درمانی‌ اوست. این اثر که نه رمان محسوب می‌شود و نه کتاب خاطرات، بر اساس واقعیات زندگی نویسنده به رشته‌ی تحریر درآمده است. «کارمایی سنگین»، «صدایی عالی»، «عشقی که لایقش هستی» و «فرشته ناممکن‌ها» دیگر آثار داریا بینیاردی به شمار می‌آیند که آنها را به ‌ترتیب از سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۵ منتشر کرده است.

اضطراب، تشویش یا دل‌شوره عبارت است از احساس ناخوشایند و مبهم هراس و نگرانی با منشأ ناشناخته، که به فرد دست می‌دهد و شامل عدم اطمینان، درماندگی و برانگیختگی فیزیولوژی است. وقوع مجدد موقعیت‌هایی که قبلاً استرس‌زا بوده‌اند یا طی آنها به فرد آسیب رسیده، باعث ایجاد اضطراب در افراد می‌شود. همه‌ی انسان‌ها در زندگی خود دچار اضطراب می‌شوند، ولی اضطراب مزمن و شدید غیرعادی و مشکل‌ساز است. داریا بینیاردی «داستان اضطراب من» را بر اساس تجارب خودش در زندگی شخصی و ارتباطات با نزدیکترین اطرافیانش به نگارش در آورده است.

«داستان اضطراب من» در 39 فصل و یک قسمت پایانی با عنوان «خاتمه» نوشته شده است. ترجمه فارسی این اثر از روی کتاب چاپ سال ۲۰۱۸ توسط انتشارات موندادوری در میلان انجام شده است. شخصیت اصلی ‌داستان زنی به ‌نام لئاست که ناگهان در زندگی‌اش با بیماری و انسان‌های جدید مواجه شده است. لئا زنی میان‌سال است که مواجهه با بیماری دنیای او را به صورت ناگهانی زیر و رو می‌کند. این رخدادها موقعیتی را برای او فراهم می‌آورد تا دردمندانه عشق، ترس، ناکامی، سرخوردگی‌ و ... را واکاوی کند. از این رو «داستان اضطراب من» خواننده را با خود همراه می‌کند تا با رنج شخصیت ماجرا همراه و با ترس‌هایش روبه‌رو شود و او را آماده ‌کند که شجاعانه هر چه را تا کنون رد می‌کرده بپذیرد. در واقع نویسنده از طریق لئا خواننده را بیش از هر چیز به پویشی دوباره در خویشتنِ خود فرا می‌خواند. او به‌ خوبی تنش‌های قهرمان داستان را که نویسنده‌ای پریشان‌ و مضطرب است به تصویر کشیده و با توجه به تجربه‌ی زیسته‌ی خود راوی جاذبِ فرایند درمان و تلاطم‌های روحی وی شده است.

بینیاردی درباره ایده اولیه نگارش این رمان نوشته که در بعدازظهری، روی مبل لم داده بوده و مطالعه می‌کرده که ناگهان ایده‌ای مثل نور سفینه مریخی‌ها ذهنش را تسخیر کرده است. او می‌خواهد آنچه را در نوشتن این رمان الهام‌بخش وی بوده تعریف کند، اما به ‌نظرش این ایده را تمام زندگی به همراه داشته‌ است. او اذعان می‌دارد که ما از کودکی همه چیز را در مورد خودمان می‌دانیم و فقط آن را آشکار نمی‌کنیم. همان‌طور که «لئا» قهرمان داستان می‌گوید زنی را تصور کردم آگاه به اینکه نباید بیش از این به‌ خاطر نیمه تاریکش شرم‌زده باشد و نیمه تاریکش اضطراب است. لئا از اضطراب متنفر است چون این همان چیزی است که مادرش را ویران کرده؛ اما او نیز وقتی بزرگ شد نتوانست از سرنوشت خودش فرار کند و نسبت به هر آنچه سر جای خودش نیست، طعمه‌ی افکار وسواسی شد.

نویسنده پس از این مقدمه و پیش از شروع متن رمان، جملاتی از کتاب «جنگ چهره زنانه ندارد» اثر سوتلانا الکسیویچ را آورده است: «من تنها به واقعیتی که ما را احاطه کرده علاقه‌مند نیستم، بلکه آنچه در درونمان است برایم جالب‌تر است: نباید رویداد را به‌تنهایی دید، بلکه احساساتی را هم که ایجاد می‌کند باید در نظر گرفت. می‌توانیم آن را روح حوادث بنامیم. برای من، احساسات نیز خود واقعیت‌اند.»‌

و اما در فصل آخر که عنوان «خاتمه» را به خود اختصاص داده، بعد از همراهی پر نشیب و فراز با لئا در مراحل گوناگون درمان جسمی و روحی شاهد اتخاذ تصمیم او برای بازگشت به خویشتن و تغییر نوع نگاهش به زندگی و جهان اطراف هستیم. نویسنده در این بخش شرحی از سرنوشت تمام شخصیت‌های زندگی لئا را روایت می‌کند تا به نوعی بازگو کند که زندگی همچنان در جریان است و حتی با وجود بیماری و مرگ نیز چیزهایی هستند که انسان را به ادامه‌ی حیات امیدوار و دلخوش کنند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «اگر خودم را با کار خفه نکرده بودم، اگر از خودم بیشتر محافظت می‌کردم، اگر از هر چیز کمی خورده بودم، اگر متعادل‌تر بودم یا عاقل‌تر، اگر دریا دریا اشک نریخته بودم، اگر وارد معرکه و آتشی نشده بودم، اگر با مردی که آزارم می‌دهد، ازدواج نکرده بودم، اگر از خودم بیش از توانایی‌ام انتظار نداشتم، شاید بدنم می‌توانست مریضی را مهار کند، اما من هیچ‌کدام از این کارها را نکردم....»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...