فرار از خانه به سوی دنیای هنر | اعتماد


«کلودیا می‌دانست که محال است بتواند به سبک سنتی و قدیمی فرار کند؛ یعنی اینکه در اوج عصبانیت کوله‌پشتی‌اش را به دوش بگیرد و از خانه بیرون بزند. از سختی کشیدن خوشش نمی‌آمد. این بود که تصمیم گرفت فقط به این خاطر که از جایی فرار کرده باشد، خانه را ترک نکند، بلکه قصدش فرار کردن به جایی باشد. فرار به یک محل بزرگ، یک محل راحت، جایی در زیر سقف و ترجیحا زیبا. به این ترتیب بود که موزه هنر متروپولیتن شهر نیویورک را انتخاب کرد.»

فرار به موزه نیویورک» [From the mixed-up files of Mrs. Basil E. Frankweiler] ‌ای. ال. کنیگزبرگ [E. L. Konigsburg]

قصه «فرار به موزه نیویورک» [From the mixed-up files of Mrs. Basil E. Frankweiler]، با این جملات شروع می‌شود، یک قصه از فرار ماجراجویانه و هنری یک دختر نوجوان به نام کلودیا به همراه برادرش جیمی به قلم ‌ای. ال. کنیگزبرگ [E. L. Konigsburg] از خانه به موزه متروپلیتن نیویورک، فراری که حتی مقدمات هم رنگ و بویی از هنر دارد: «چهارشنبه می‌رویم، چون روز درس موسیقی است. من ویولنم را از جلدش درمی‌آورم و توی آن را پر از لباس می‌کنم. تو هم همین کار را با جلد ترومپتت بکن.»

فرار دو نوجوان در حالی که چمدان‌شان کیف ویولن و ترومپت‌شان است و به این ترتیب نویسنده در قالب روایتی ساده و خوش‌خوان، همراه با قهرمانان متهور و هنردوستش، دست مخاطب نوجوان خود را هم می‌گیرد و به قلب یکی از مهم‌ترین و زیباترین موزه‌های جهان می‌برد و در برابر یک چالش هنری مربوط به تاریخ هنر مجسمه‌سازی ایتالیا قرار می‌دهد؛ عصر نوزایی و مجسمه‌ساز بزرگی به نام میکل‌آنژ و یکی از مجسمه‌های فرشته منسوب به او؛ «مجسمه فرشته‌ای که دست‌هایش را روی هم قرار داده بود و قیافه‌ای مقدس داشت. وقتی کلودیا به مجسمه رسید، فکر کرد آن فرشته زیباترین و خوش‌ترکیب‌ترین مجسمه کوچکی است که در عمرش دیده است» و دقیقا از همین منظر است که این مجسمه سرفصل جذابی در روایت در برابر مخاطب مشتاق هنر می‌گشاید، کوشش برای کشف این موضوع که آیا این اثر به راستی ساخته دست یکی از بزرگ‌ترین هنرمندان هنرهای تجسمی دنیا، میکل‌آنژ است یا اینکه فقط شبیه به آنهاست؟

موزه این مجسمه را از یک کلکسیون‌دار به نام خانم بازیل. ای. فرانک وایلر خریده بود در حالی که مدارک کافی دال بر تعلق این مجسمه به میکل‌آنژ نداشت و در تلاش و تکاپو بود تا این راز را به کمک متخصصان و دوستداران هنر برملا کند؛ «یکی از سخنگویان موزه اعلام کرد حتی اگر مدرک قطعی پیدا نشود که ثابت کند این مجسمه کار میکل‌آنژ است، ما از این خرید راضی هستیم. اگرچه شهرت میکل‌آنژ بیشتر به خاطر نقاشی‌هایش در نمازخانه سیس‌تین در رم است، اما او همیشه خودش را مجسمه‌ساز و در درجه اول، سازنده مجسمه‌های مرمرین به حساب می‌آورد. این سوال که آیا موزه به یکی از شاهکارهای هنری ناشناخته‌تر دست یافته است یا نه، هنوز در انتظار پاسخ نهایی است.» دو نوجوان فراری قصه بعد از دیدن استقبال مردم از مجسمه و خواندن این گزارش در روزنامه از اینجا به بعد به خیل دوستداران مشتاق کشف این راز می‌پیوندند و برای همین به کتابخانه می‌روند، کلودیا کتاب های مربوط به هنر نوزایی ایتالیا را امانت می‌گیرد تا درباره ویژگی‌های هنر این دوره تحقیق کند و برادرش را هم وا می‌دارد کتاب‌هایی را ببیند که دارای عکس‌های آثار میکل‌آنژند تا شاید عکس فرشته را پیدا کند.

در همین جست‌وجوهاست که نویسنده اطلاعاتی درباره هنر مجسمه‌سازی میکل‌آنژ به مخاطب نوجوان خودش ارائه می‌دهد، از فرشته و کوپید می‌گوید. در گفتمان هنر دینی سال‌های دور اروپا، فرشته‌هایی یادآور آیین‌ها و مناسک مسیحیت و کوپیدهایی که اغلب تیر و کمان در دست دارند و به ادوار قبل‌تر برمی‌گردند. و در ادامه به شیوه کار متخصصان برای تایید انتساب یک اثر به هنرمندی خاص می‌پردازد: «مدارکی را جمع‌آوری می‌کنند، مثلا طرح‌های اولیه، دفترهای خاطرات، آمار حراج‌ها و بعد هم مجسمه را معاینه می‌کنند که معلوم شود چه ابزاری برای ساختنش به کار رفته و چطوری به کار رفته. مثلا در قرن پانزدهم، کسی از مته برقی استفاده نمی‌کرده.» دو نوجوان قصه حالا دیگر دو نوجوان سرکش فراری نیستند آنها دو آدم مشتاق هنرند که مدعی‌اند از این رو که مخفیانه در موزه می‌خوابند و با آن مجسمه شبانه‌روز زندگی می‌کنند، بیش از هر متخصصی قادر به کشف رازش هم هستند و با همین اشتیاق و انگیزه است که موفق می‌شوند علامت روی مخمل آبی مجسمه را که سه دایره درهم‌تنیده بوده است، پیدا کنند در حالی که در کتاب‌ها خوانده بودند که این علامت نشان و سمبل سنگ‌تراشی میکل‌آنژ بوده است، آنها در قدم بعد تلاش می‌کنند با نامه‌نگاری با مدیران موزه از این کشف خود حرف بزنند که البته نتیجه‌بخش نیست چون مدیران در پاسخی مودبانه بچه‌ها را از پیشتازی‌شان در این کشف ناامید می‌کنند و می‌نویسند که متخصصان خودشان متوجه این نکته بوده‌اند و حالا باید به دنبال ادله قوی‌تری بود.

در هر حال برای کلودیا مواجهه با این اثر هنری و کوشش برای کشف رازش معنا و فلسفه فرارش از خانه شده است و از این رو تلاش می‌کند حتما در این راه به موفقیت برسد. او می‌خواهد نه یک نوجوان بی‌طاقت فراری از انضباط خانه که یک دختر هنردوست قهرمانی باشد که فهمیده است موزه صاحب یک اثر اصیل هنری شده یا نه. در ادامه این تکاپوها، کلودیا و برادرش، خودشان را به خانه خانم کلکسیون‌دار می‌رسانند و با یک معامله‌ با این زن عجیب موفق می‌شوند به اسنادی در کتابخانه او دست پیدا کنند که تصریح می‌دارد مجسمه به راستی و قطعا متعلق به میکل‌آنژ است اما مشکل اینجاست که او از بچه‌ها می‌خواهد این راز را پیش خودشان نگه دارند و در عوض در وصیت‌نامه‌اش برای اینکه بچه‌ها به بخشی از ثروت هنری او دست بیابند، تغییراتی می‌دهد. کتاب با این پایان‌بندی نمادین معماوار تمام می‌شود در حالی که مخاطب ساعتی را هم در قصه‌ای نغز گذرانده و هم در موزه هنری معتبری قدم زده و هم میکل‌آنژ و هنرش را بیشتر و بهتر شناخته است. کتاب را شهره نورصالحی ترجمه کرده و نشر پیدایش در 196 صفحه در سال 1387 به بازار کتاب فرستاده و نسخه الکترونیک آن نیز در اپلیکیشن‌های کتابخوانی موجود است.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...
هنرمندی خوش‌تیپ به‌نام جد مارتین به موفقیت‌های حرفه‌ای غیرمعمولی دست می‌یابد. عشقِ اُلگا، روزنامه‌نگاری روسی را به دست می‌آورد که «کاملا با تصویر زیبایی اسلاوی که به‌دست آژانس‌های مدلینگ از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی رایج شده است، مطابقت دارد» و به جمع نخبگان جهانی هنر می‌پیوندد... هنرمندی ناامید است که قبلا به‌عنوان یک دانشجوی جوان معماری، کمال‌گرایی پرشور بوده است... آگاهیِ بیشتر از بدترشدنِ زندگی روزمره و چشم‌انداز آن ...
آیا مواجهه ما با مفهوم عدالت مثل مواجهه با مشروطه بوده است؟... «عدالت به مثابه انصاف» یا «عدالت به عنوان توازن و تناسب» هر دو از تعاریف عدالت هستند، اما عدالت و زمینه‌های اجتماعی از تعاریف عدالت نیستند... تولیدات فکری در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی در دوره مشروطه قوی‌تر و بیشتر بوده یا بعد از انقلاب؟... مشروطه تبریز و گیلان و تاحدی مشهد تاحدی متفاوت بود و به سمت اندیشه‌ای که از قفقاز می‌آمد، گرایش داشت... اصرارمان بر بی‌نیازی به مشروطه و اینکه نسبتی با آن نداریم، بخشی از مشکلات است ...
وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...