نگاهی-به-زندگی-و-آثار-ژوزه-ساراماگو-مریم-برادران

زندگی داشت روی خوش به آنها نشان می‌داد که برادر چهار ساله ژوزه مرد و آنها را در غمی دردناک فرو برد... 12 ساله بود که به عنوان خزانه‌دار اتحادیه دانش آموزان رای آورد... در مدرسه فنی مکانیک درس خواند و بعد دو سال در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار شد... روزنامه نگاری را از سال ۱۹۵۵ تجربه کرد و دستیار ویراستار روزنامه شد... یکی از اعضای حزب مخفی شد... بدبین هستم اما نه در آن حد که گلوله‌ای در مغزم خالی کنم... واتیکان بهتر است به کار خودش برسد

ساراماگو نام علفی وحشی است که سالها پیش از تولد ژوزه، خوراک مردم فقیر بوده است. به نظر می‌رسد این نام برای خانواده او بی‌مسمی نبود. خانواده ژوزه کشاورزان بدون زمینی بودند که به سختی روزگار می‌گذراندند. پدرش در جنگ جهانی اول، سرباز رسته توپخانه فرانسه بود. پس از جنگ تصمیم گرفت از روستای کوچک آزینهاگا۱ در استان زیباتژ۲ به لیسبون، پایتخت پرتغال، مهاجرت کنند، شاید زندگی‌شان روبه‌راه شود. ژوزه را که آن زمان دو ساله بود، به پدربزرگ و مادربزرگ سپردند و این برای او خوشایند بود.

پیدا کردن شغل در لیسبون برای مردی که تنها کمی سواد خواندن و نوشتن داشت، آسان نبود. تا اینکه پس از مدتی پلیس شد. زندگی داشت روی خوش به آنها نشان می‌داد که برادر چهار ساله ژوزه مرد و آنها را در غمی دردناک فرو برد.
وقتی ژوزه شش ساله شد و نام او را در مدرسه‌ای در لیسبون نوشتند، موقع خداحافظی با زندگی شیرین کودکی رسید. ژوزه این خانه را دوست داشت و حیاطش را که پر از درختان انجیر و زیتون بود و بوی زندگی می‌داد. چشمهایش پر از اشک بود. تک تک درختان را در بین بازوان کوچکش گرفت، نوازش کرد و وداع گفت.

دوران تحصیل ژوزه با نوسان همراه بود؛ گاهی با نمرات عالی و گاهی نه چندان چشمگیر اما در مدرسه همه او را دوست داشتند. 12 ساله بود که به عنوان خزانه‌دار اتحادیه دانش آموزان رای آورد. در آن زمان شرایط مالی خانواده خوب نمود. پدر به سختی هزینه تحصیل ژوزه را تامین می‌کرد. شاید اگر او را به مدرسه فنی می‌فرستادند، می‌توانستند روی کمکش در آینده حساب کنند.

ژوزه پنج سال در مدرسه فنی مکانیک درس خواند و بعد دو سال در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار شد. بیشتر درآمدش صرف نیاز خانواده می‌شد و همچنان حسرت خرید کتاب را در دل پنهان می‌کرد. وقتی از کار روزانه فارغ می‌شد، کتابخانه عمومی لیسبون بهترین مکان برای استراحتش بود؛ بین کتاب‌ها، در دنیای واژگان. ۱۹ سال داشت که توانست اولین کتاب زندگی‌اش را بخرد، آن هم با پولی که از دوستش قرض گرفته بود.
زندگی خرج داشت و ژوزه از کودکی طعم سختی را چشیده بود. بنابراین هرگز احساس نکرد انجام کاری برایش عار است. شغل‌های مختلفی را تجربه می‌کرد. مدتی در یک شرکت رفاه اجتماعی فعالیت می‌کرد که در همان شرکت با ایلداریس3 آشنا شد. او در شرکت راه آهن حروفچین بود و سالها بعد به عنوان یکی از هنرمندان پرتغال شهرت یافت. این آشنایی به ازدواج منجر شد.(۱۹۴۴)

ژوزه ساراماگو

تنها فرزندش، ویولانته، وقتی متولد شد که ژوزه اولین کتاب خود را به ناشر سپرده بود (۱۹۴۷). نام رمانش را از «بیوه زن» به نام پیشنهادی «سرزمین گناه» تغییر داد تا به قول ناشر جذابیت کار بالا برود و بفروشد. از نظر خودش این دو اسم فرقی نداشتند چون نه «بیوه» و نه «گناه»، هیچکدام مفاهیمی نبودند که او به خوبی بشناسدشان!

در سال ۱۹۴۹ باز بیکاری گریبانش را گرفت اما به لطف یکی از دبیران مدرسه فنی که هنوز باهم ارتباط داشتند، در شرکت او مشغول به کار شد. سال بعد نیز کار خود را به عنوان مدیر تولید در شرکت انتشاراتی «استودیوز کر»۴ آغاز کرد. این شغل راه او را به آشنایی و رفاقت با نویسندگان پرتغالی باز کرد. روزنامه نگاری را از سال ۱۹۵۵ تجربه کرد و دستیار ویراستار روزنامه Diario deNoticias شد.

از سال ۱۹۶۹ یکی از اعضای حزب مخفی «پی سی پی»5 به حساب می‌آمد. کم کم فعالیتش را آن قدر گسترش داد که طبق اسناد باقیمانده از رژیم دیکتاتوری پرتغال، تصمیم گرفته بودند او را دستگیر کنند اما انقلاب ۱۵ آوریل ۱۹۷۴، به دادش رسید: «نام من در آرشیو سازمان امنیت پیدا شد. طبق مندرجات باید، من در ۱۹ آوریل - یعنی چهار روز بعد از انقلاب _ دستگیر می‌شدم. اغلب دوستانم شوخی می‌کنند و می‌گویند انقلاب به این خاطر اتفاق افتاد که از دستگیری ساراماگو پیشگیری شود. من مزه دسیسه و تنش را چشیده‌ام، ولی هرگز زندانی یا شکنجه نشده‌ام. البته از این بابت باید سپاسگزار دوستانی باشم که در بازجویی هایشان از افشای نام من امتناع ورزیده اند.»

نویسنده تا آخر عمر به حزب وفادار ماند و در تمام رمان‌هایش رگه سیاسی بودنش را به نمایش گذاشت. اوج این حرکت در رمان «بینایی» (۲۰۰۴) سیاسی‌ترین و به قول خودش «شورشی‌ترین» اثر او تبلور می‌یابد که درباره رای سفید حرف زده است و به همین دلیل انگشت اتهام به سویش گرفتند که قصد تخریب دموکراسی را دارد. در صحنه‌ای از کتاب، ماریو سوئارز - رئیس جمهور پیشین جمهوری پرتغال - می‌گوید «چرا نمی‌فهمید؟ آمار ۱۵ درصدی آرای سفید به معنای شکست دموکراسی است.»

تا سال ۱۹۶۶ کتابی منتشر نکرد. احساس می‌کرد چیزی در چنته ندارد که رو کند. می‌نوشت اما قابل چاپ نمی‌دید. تا اینکه «اشعار محتمل» را راهی بازار کرد. در این مدت تجارب خوبی به دست آورده بود.
در فاصله ماه می‌۱۹۶۷ تا نوامبر ۱۹۶۸، وارد عرصه نقد ادبی شد. برای آنکه کمک خرجی داشته باشد، شروع کرده بود به ترجمه کتابهای کولت، پرلاگر کویست، جین کاسو، موپاسان، آندره بونار، تولستوی، بادلیر، اتین بالیبار، نیکوس پولانتزاس، هنری فوسیلون، ژاکوس رومین، هگل و ریموند باير. لذت این کار تا سال ۱۹۸۱ او را به دنبال خود کشاند. علاوه بر اینکه ترجمه این آثار پشتوانه‌ای شد تا او نویسندگی را از سر بگیرد.

شعر «شاید شادمانی» و دو مجموعه مقاله «از این جهان و آن دیگری» و «چمدان مسافر» در سال‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۷۱ منتشر شدند. در این سال ساراماگو از «ایلدا ریس» جدا شد.

رمان‌های «مبانی نقاشی و خطاطی» (۱۹۷۷) و «برخاسته از زمان» (۱۹۸۰) موقعیت او را به عنوان نویسنده تثبیت کرد. اما شهرت جهانی در ۱۹۸۷، در سن ۵۵ سالگی به سراغش آمد. «بالتازار و بلیموندا» در آمریکا چاپ شد و در خارج از مرزهای پرتغال مخاطب پیدا کرد و جایزه کلوپ انجمن قلم پرتغال7 را به ساراماگو اختصاص داد؛ رمانی درباره تفتیش عقاید که فلینی از آن به عنوان بهترین کتابی که خوانده است نام می‌برد. دو سال بعد، «آریو کورجی»، آهنگساز ایتالیایی، این اثر را به صورت اپرا، با نام «بلیموندا» به روی صحنه برد.

ویژگیهای خاص قلم او بین منتقدان جای خود را باز کرد؛ متنهایی بدون علامت‌های سجاوندی، جملات طولانی، گفت‌وگوهای تو در تو، تغییرات زمانی و زاویه دید به کرات. او معتقد بود خوانندگان داستان‌هایش باید در خلق اثر سهیم باشند. بنابراین خودشان باید لحن نویسنده را کشف کنند. نگاه انتقادی او به مسائل جامعه جهانی و زبان آمیخته به طنز و استفاده از زیبایی‌های کلامی به همراه اندیشه عمیق، جای ساراماگو را به عنوان نویسنده متفاوت در قشرهای مختلف باز کرد.

۱۹۸۹ رمان «تاريخ محاصره لیسبون» را آفرید و آن را به «پیلار دل ریو»8 تقدیم کرد؛ روزنامه نگار اسپانیایی که از چندی قبل همسر نویسنده شده بود و بعدها کتاب‌های او را به اسپانیایی ترجمه کرد. از آن پس همه رمان‌های ساراماگو به همسرش تقدیم می‌شد تا مراتب احترام قلبی اش را به او ابراز کند.

ایده «تاريخ محاصره لیسبون» از سال ۱۹۷۲ در ذهن او پرورانده شده بود؛ ایده یک محاصره که اول تخیلی بود و بعد از محاصره لیسبون به دست کاستیلی‌ها به این واقعیت گره خورد. البته ساراماگو معتقد بود «تاریخ، یک داستان است نه از آن جهت که ساختگی است، بلکه از آن جهت که در سامان این امور مقدار زیادی عناصر داستانی وجود دارد.»
«تاريخ محاصره لیسبون» تلفیقی از دو روایت است: یکی تمثیل تاریخی و دیگری روایتی عاشقانه. این سبک در دیگر رمان‌های او هم به چشم می‌خورد. «همه نام‌ها» (۱۹۹۷) تلفیق اسطوره و عشق است، «سال مرگ ریکاردو ریش» (۱۹۸۴) تلفیق سیاست و وهم.

کم کم ساراماگو به عنوان نویسنده‌ای بدبین شناخته شد. خودش هم این اتهام را قبول داشت، اما حدی برای بدبینی تعریف می‌کرد: «بدبین هستم اما نه در آن حد که گلوله‌ای در مغزم خالی کنم.» و این را ناشی از طبیعت زندگی می‌دانست.

با انتشار کتاب «انجیل به روایت عیسی مسیح» (۱۹۹۱) جامعه کاتولیک اعلام کرد که ساراماگو از مسیحیت خارج شده است. حتی نگذاشتند در مسابقه ادبی اتحادیه اروپا شرکت کند، با اینکه نامزد جایزه آریوتسو شده بود. این کینه تا ۱۹۹۸ در واتیکان ماند و وقتی ساراماگو نامزد جایزه نوبل ادبی شد، به جای تبریک، مراتب ابراز تأسف خود را به او ابلاغ کردند).

این برخورد با روحیه نویسنده سازگار نبود. از نظر او در حقش بی‌انصافی کرده بودند و دموکراسی را زیر پا له کرده بودند! ساراماگو در پاسخ به این عمل گفت «واتیکان بهتر است به کار خودش برسد. روزنامه آنها نوشته من کمونیست هستم و کتاب‌های ضدمذهبی می‌نویسم. من فقط می‌گویم که برای انسانیت می‌نویسم».

به نشانه اعتراض، به همراه همسرش لیسبون را ترک کرد(۱۹۹۲) و به جزیره لانزاروته در جزایر قناری اسپانیا رفت و در همسایگی باجناقش منزل گرفت. خیلی زود به شرایط عادت کرد و این خصلت ساراماگو بود. بر خلاف رمان‌هایش که هزارتو دارند، زندگی را پیچیده نمی‌کرد و خودش را با پیشامدها وفق می‌داد.

ژوزه ساراماگو

ساراماگو رمان «کوری» را با شخصیت‌های بدون نام در ۱۹۹۵ روانه بازار کرد؛ دادستانی تخیلی در یک شهر ناشناخته. در «کوری» سردرگمی انسان‌ها و مناسبات اجتماعی نادرست و اطاعت کورکورانه به انتقاد کشیده می‌شود. در واقع بیماری کوری برای او نوعی تمثیل برای نابینایی در عقل و قدرت درک انسان‌هاست؛ ترجمه دیگری از بی‌نظمی و فساد حاکم بر رفتارها. به همین دلیل مردم این شهر دچار کوری می‌شوند چون رنگها را تشخیص نمی‌دهند و نشانه‌های قانون را نادیده می‌گیرند. این رمان از معدود آثار نویسنده است که در آن طنز جای خود را به دشنام داده است؛ دشنام به جوامع بشری که محبت در آنها ضعیف شده است و سرپیچی از قانون، زیاد.

در ابتدای کتاب می‌نویسد «وقتی می‌توانی ببینی، نگاه کن. وقتی می‌توانی نگاه کنی، رعایت کن.» و اینگونه به مخاطب می‌گوید که با یک کتاب اخلاقی و موعظه‌گون مواجه است. ساراماگو چندان به مسیحیت معتقد نبود اما این درس مسیح را دوست داشت «همدیگر را دوست بدارید؛ دوست داشتنی به دور از مصلحت اندیشی و نفع شخصی.»

او در ۱۹۹۸ به خاطر «سالمرگ ریکاردو ریش» به عنوان اولین پرتغالی توانست جایزه نوبل بگیرد. این خبر را از مهماندار هواپیما شنید، وقتی قصد داشت در بازگشت از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، به مادرید نزد همسرش برود. پس از گرفتن جایزه به مخاطبانش گوشزد کرد: «من وظایف نوبل را مثل برنده مسابقه ملکه زیبایی به عهده نمی‌گیرم که باید او را به همه نمایش بدهند. در آرزوی چنین افتخاری هم نیستم. البته نمی‌توانم هم باشم!» جایزه نوبل او را تغییر نداد. همان بود که بود. البته او نویسنده‌ای منزوی نبود و به همه دعوتها پاسخ مثبت می‌داد.

بعد از سفرش به رام‌الله، روش رژیم صهیونیستی را در اشغال مناطق فلسطینی‌نشین با روش حکومت نازی‌ها و به وجود آوردن اردوگاه‌های کار اجباری آشویتس و بوخن والد مقایسه کرد و گفت: «اسرائیلی‌ها زندگی فلسطینیان را در یک اردوگاه اداره می‌کنند». جسارت او در حدی بود که با فشارهای موجود نه تنها حرفش را پس نگرفت بلکه حرکت «منتظر الزيدی»، خبرنگار عراقی را نیز مورد تقدیر قرار داد و گفت: «چقدر خنده دار است که آدم به کنفرانسی مطبوعاتی در کشوری برود که خودش در نابود کردنش نقش داشته و با دو کفش مورد استقبال قرار بگیرد و به اندازه سگ نزول کند. بدترین ناسزا نزد مسلمانان همین بلایی است که بر بوش آمده است».

رمان «دخمه» یا «غار» (۲۰۰۰)، نمایشنامه «دون جیووانی» و رمان «مرگ مکرر» (۲۰۰۵)، «خاطرات جوانی» (۲۰۰۶)، «سفر فیل» (۲۰۰۸) و «قابیل» (۲۰۰۹) از دیگر آثار اوست.

ساراماگو از سپتامبر ۲۰۰۸ تا آگوست ۲۰۰۹ به وبلاگ نویسی روی آورد و هفته‌ای سه تا چهار بار وبلاگش را به روز می‌کرد اما ناگهان به دلایل شخصی دست از آن کشید.

دساراماگو منظم می‌‌نوشت، طبق برنامه روزی دو صفحته نوشتن را دغدغه زندگی و شغل اصلی‌اش می‌دانست. از نظر خودش یک آدم معمولی بود که هیچ عادت عجیب و غریبی نداشت. اهل غلو کردن نبود و کار نوشتن را بزرگ جلوه نمی‌داد. شخصیت‌های رمان‌هایش آدم‌های ساده‌ای هستند، نه خیلی زیبا و نه خیلی زشت که در موقعیت‌های خاص به دلیل احساس دوستی یا عشق، به یکدیگر می‌رسند؛ موجوداتی با شخصیت‌های باقوام که در بافت داستان خوب جا گرفته‌اند.

خوشحال بود که ویروس آدمیزاده فقط در یک سیاره جمع شده است و هنوز پای هیچ بنی بشری به کهکشان باز نشده است. آرزو می‌کرد هرگز چنین نشود. برای زن‌ها احترام قائل بود و این را می‌شود در رمان‌هایش دید. عشق را ترمیم کننده فساد می‌دانست چرا که از نظر او خوشبختی صورتی از نظم است.

ژوزه ساراماگو ۱۸ ژوئن ۲۰۱۰ درگذشت. او را در شهر لیسبون دفن کردند، در حالی که ۲۰ هزار نفر در این سفر بدرقه اش می‌کردند.

خردنامه شماره 51


1-Azinhaga. 2-Ribatejo 3- Ilda Reis 4-Estdios Cor
5-P.C.P 6- Isabel da Nobrega 7-Portuguese PEN Club Award
8- Pilar del Rio 9-www.josesaramago.org/saramago

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...