حانیه جهانیان | شهروند


پس از انقلاب، همه‌چیز برایش تغییر کرد؛ از اسم تا سبک زندگی. اصرارش برای تغییر نام به «زینب» باعث شد تا هر بار با نام «میترا» خطاب شد، پاسخی ندهد. آرزوی شهادت در سرش حتی برای یک لحظه هم خیال فراموشی نداشت. کتاب «من میترا نیستم» به قلم معصومه رامهرمزی روایت زندگی کوتاه، اما پربار شهید زینب کمایی است. با او درباره ویژگی‌های این اثر و نقش پویش‌های کتابخوانی و شبکه‌های اجتماعی در جذب خوانندگان گفت‌وگو کردیم:

خلاصه من میترا نیستم»  زینب کمایی

کتاب بر اساس داستانی واقعی خلق شده؛ کمی درباره قصه آن می‌گویید؟
این کتاب روایت مهاجرت دختری همراه با خانواده از آبادان به اصفهان در دوران دفاع مقدس است. از سوی دیگر، فرزندان این خانواده به عنوان رزمنده و امدادگر خدمت‌ می‌کنند. نقطه عطف داستان در مواجهه توأمان رزمندگان ایرانی با نیروهای بعثی و منافقین است. آمار نشان می‌دهد چیزی حدود 17هزار تن، بی‌گناه توسط منافقین به شهادت رسیدند که در این سال‌ها آنها فقط به کشتار علیه 12هزار هموطن اذعان کردند و 5 هزار نفر دیگر توسط سایر گروه‌های کومله و دموکرات قربانی شدند. «من میترا نیستم» به ماجرای ربوده‌شدن و شهادت زینب کمایی به دست منافقین پرداخته است.

چرا به شخصیت شهید زینب کمایی پرداختید؟
ویژگی‌های شخصیتی این شهید با وجود سن کم، مورد توجه‌ام قرار گرفت؛ از حضور در نماز جماعت تا تبدیل‌شدن زیست مومنانه‌اش به عنوان الگو.

بازخوردها درباره کتاب چگونه بود؟
به لطف خدا و با عنایت خود شهید، این کتاب به دلیل پویش‌هایی که به راه انداخت، توانست اقبال عمومی را کسب کند. حتی پیش از شروع پویش، «من میترا نیستم» به 30 نوبت چاپ رسیده بود. این استقبال در حالی صورت گرفت که برعکس بسیاری از آثار دیگر، نه تبلیغات وسیع داشت، نه حمایت‌های خاص. این اثر را یک ناشر خصوصی چاپ کرد.

از آنجا که با نسل متفاوت و تازه‌ای مواجه‌ایم، به نظر شما برای جذب خوانندگان و اثرگذاری بر آنها باید از چه راه‌هایی استفاده کرد؟
در ابتدا باید بپذیریم که هر نسل ویژگی‌های خاص خودش را دارد. وقتی نویسنده تلاش می‌کند درباره اثری روایت کند، باید مخاطب و ادبیات او را بشناسد. اگر از شناختن نسلی که مخاطب اوست دست بکشد، اثر مورد توجه مخاطب هدف قرار نمی‌گیرد. به‌طور مثال، در همین کتاب «من میترا نیستم» به واسطه فضای حاکم در دهه60، با زبان شعار مواجه‌ایم. از «الله اکبر، خمینی رهبر» تا شعارهای دیگر، همگی متاثر از اتمسفر همان سال‌هاست. طبیعی است اگر بگوییم نیمی از ادبیاتی که دهه 60 به آن معتقد بود شامل شعارهای همان روزها بود. اما نسلی که امروزه با او سر و کار داریم، درکی از شعار ندارد. یکی از ویژگی‌های کتاب نیز همین فاصله گرفتن از نثر و فضای شعار است و با فضای امروز ارتباط برقرار می‌کند. برای جذابیت بیشتر اثر تلاش کردیم برای مخاطبان امروز از نثری صمیمی و به دور از هرگونه پیچیدگی استفاده کنیم.

یکی دیگر از ویژگی‌های این نسل اهمیت دادنش به «چرایی» رویدادهاست. در واقع «چرایی» برای جوانان امروز از «چگونگی» اهمیت بیشتری دارد. یعنی خواننده امروزی ممکن است در مواجهه با زندگی زینب کمایی همچنان از خود بپرسد چرا این شخصیت تا پای جان برای ارزش‌هایی که انتخاب کرده بود رفت، در حالی که ممکن است خود حاضر به چنین کاری نباشد! در اینجا وظیفه من به عنوان نویسنده بیان دلایلی ا‌ست که خواننده را متقاعد کند و روایت همچنان گیرایی داشته باشد. روایاتی که برای این نسل نقل می‌کنیم باید منطق داشته باشد تا پذیرفته شود. از طرف دیگر، نباید از پیوستگی و تناسب غافل شد. تصور کنید در بخشی از کتاب به بیان ویژگی‌های مثبت زینب بپردازیم و در صفحات بعدی روایتی خلاف آن را به خواننده منتقل کنیم؛ واضح است که خواننده تضاد را رد می‌کند و از شما این اتفاق را نمی‌پذیرد. در جذب خوانندگان جوان -خصوصا دهه هشتادی‌ها- نام، طراحی و قطع کتاب هم اهمیت پیدا می‌کند. باید طراحی کتاب کنجکاوی خواننده را برانگیزد و باعث ایجاد کشش و جذابیت شود.

نقش پویش‌ها، جشن رونمایی و شبکه‌های اجتماعی در معرفی کتاب چیست؟
قطعا به تبلیغ و فروش بیشتر اثر کمک می‌کند. آنچه در خلق کتاب مهم است، مسیری ا‌ست که پس از چاپ طی می‌کند. قصه تازه از انتشار کتاب آغاز می‌شود. شناساندن کتاب به وسیله تبلیغات و رونمایی باید به ترویج اثر ختم شود. با ترویج صحیح، اثر ماندگار می‌شود و نسل به نسل به حیاتش ادامه می‌دهد. یکی از راه‌های ترویج آثار، برگرداندن آن به سایر زبان‌هاست. تصور کنید آثار مشهور و ماندگاری مثل «بینوایان» همچنان فرانسوی باقی می‌ماند؛ آیا ما می‌توانستیم با چنین کتاب فاخری آشنا شویم؟ قطعا خیر. پویش‌ها، جشن رونمایی و ترجمه روش‌هایی برای ترویج کتابخوانی به شمار می‌روند. رویدادهایی نظیر رونمایی کتاب و جشن‌ امضا نشان‌دهنده زنده‌بودن فرهنگ، تنفس فرهنگی در جامعه و همراهی مردم با این موضوع است. چه چیزی بهتر از این است که مردم برای انتشار کتابی تازه دور هم جمع شوند؟ در شبکه‌های اجتماعی که فضای حاکم به سمت هرزنگاری رفته، با این رفتارها مخاطبان را به سمت کتاب و فرهنگ سوق می‌دهیم و این بسیار لذت‌بخش است.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...