داستانی که ذهن غربی روایت کرده | الف


زندگی در هر دورانی شرایط و محدودیت‌هایی را برای انسان‌ها به وجود می‌آورد. نزدیک به پانصد سال از انتشار نظریات کوپرنیک درباره ساختار منظومه شمسی می‌گذرد، نظریاتی که در همان سال‌های نخستین، اندیشه‌های بسیاری را تحت تاثیر خود قرار دادند. جان دان شاعر متافیزیک انگلیسی در حدود پنجاه سال پس از انتشار این نظریات در قطعه شعری سروده است: بشر خیمه‌ای بافته، آن را بر سر آسمان انداخته / و اکنون همه را از آن خود ساخته

دیوید پیت [Francis David Peat] نویسنده کتاب «از یقین تا تردید» [From Certainty to Uncertainty: The Story of Science and Ideas in the Twentieth Century]

این دو سطر، گویای اندیشه‌ای است که انسان پس از رنسانس در سر خود می‌پروراند. اندیشه‌هایی که در قرن هجدهم تا جایی پیش می‌رود که ریاضیدانی چون سیمون لاپلاس مدعی می‌شود که اگر در لحظه خلقت در کنار خدا بود، می‌توانست با استفاده از قوانین نیوتن کار آینده جهان را پیش‌بینی کند. شاید عمده علت این که ما انسان‌ها همچنان دست از جست‌وجو برنمی‌داریم این باشد که یک جایی می‌خواهیم بالاخره بر همه چیز تسلط پیدا کنیم. پس از قرن شانزدهم این تفکر ناشی از رنسانس، بر اذهان بسیاری حاکم شده است که انسان دیگر اشرف مخلوقات نیست. اما راه‌های دیگری پیدا شدند که تسلط خود را بر طبیعت گسترش بدهیم، راهی که ریاضیات و علم در طی سال‌ها پیش روی انسان گذاشتند، راهی که حتی در قرن نوزدهم به قطعیت کامل رسیده بود، که علم به بالاترین درجات خود رسیده است و دیگر کمتر چیزی برای کشف و ارائه مانده است، دیگر وقت زندگی در صلح و آرامش است.

اما دیری نمی‌پاید که رویای یقین و صلح فرو می‌ریزد. در دو دهه نخست قرن بیستم دانشمندانی چون ماکس پلانک، پوانکاره، هایزنبرگ، اینشتین ، نیلز بور و بعدها منطق دانی چون کُرت گودل زمینه‌ساز وضعیتی می‌شوند که پایه‌های یقین را سست می‌کند و به مرور وضعیتی همراه با احتمال و عدم قطعیت در دنیای علم و بسیاری از علوم اجتماعی و حتی امور زندگی روزانه انسان به وجود می‌آید. انسان قرن بیستم، در شرایطی دچار دو جنگ جهانی و جنگ‌های بسیار دیگری در این قرن می‌شود که بسیاری از سیاستمداران در نخستین روزهای قرن بیستم اعتقاد داشتند دیگر جنگی در اروپا در نخواهد گرفت. اما چه می‌شود که آن همه یقین به یک‌باره فرومی‌ریزد و شاعری چون لویی آراگون که شعرهای وطن‌پرستانه بسیاری علیه اشغالگران سروده است، انسان آن دوران را این چنین مورد تاخت و تاز قرار می‌دهد:
آدمیزاد را نصیبی نیست،
نه از توانش، نه از ناتوانی، و نه از دل
و چون می‌پندارد که بازو می‌گشاید
سایه‌اش سایه یک چلیپا(صلیب) است،
و چون می‌پندارد که همای سعادت را در آغوش می‌کشد
آن را خفه می‌کند،
زندگی آدمی ناکامی شگفت‌انگیز و دردناکی است،
عشق شاد وجود ندارد.

آیا واقعا همان طور است که آراگون می‌گوید؟ هر زمان که انسان به خوشبختی نزدیک می‌شود ناگهان ممکن است از فرط هیجان و شادی آن را خفه کند. آیا قرن بیستم، قرنی که مملوء از نسبیت و عدم قطعیت درباره بسیاری از امور است قرنی بود که انسان ندانسته یا دانسته رویاهای بسیاری را در نطفه خفه کرد؟

دیوید پیت [Francis David Peat] نویسنده کتاب «از یقین تا تردید» [From Certainty to Uncertainty: The Story of Science and Ideas in the Twentieth Century] در مقدمه کتاب خود می‌نویسد: قرن بیستم با یقین راسخ آغاز شد اما با تردید نگران کننده‌ای پایان یافت. ما دیگر هیچ‌گاه چنین غروری درباره دانش خود نخواهیم داشت. پیت در این کتاب وضعیت انسان قرن بیستم و از همه مهم‌تر وضعیت علم و اندیشه در این قرن را بررسی می‌کند. نخست عدم قطعیت کوانتومی است که با رویکردی تاریخی و ذکر بحث‌های مطرح شده میان فیزیکدانان در فصل اول مطرح می‌شود. پیت تاکید می‌کند که «نظریه کوانتومی عدم قطعیت و تردید را وارد فیزیک کرد؛ نه تردیدی که ناشی از جهل بود، بلکه تردیدی بنیادی که در خود جهان مستتر است. عدم قطعیت بهایی است که در قبال مشارکت در جهان می‌پردازیم».

مورد دیگری که از ذره‌بین نویسنده کتاب «از یقین تا تردید» دور نمانده است قضیه ناتمامیت منطق‌دان بزرگی به نام کُرت گودل است. اگر از بیان ریاضی قضیه گودل بگذریم، این قضیه در حقیقت درس بزرگی برای انسان بود، ما به قدرت عقل انسانی در ساختن برج‌های عظیم و تسخیرناپذیر خرد، نظام‌های خدشه‌ناپذیر و خیمه‌های فراگیر دانش مغرور شده بودیم اما گودل نشان می‌دهد که تفکر عقلانی هرگز نمی‌تواند به حقیقیت نهایی و غایی دست یابد، پس دور از انتظار است که فکر کنیم علم می‌تواند راز غایی کائنات را برملا کند. هر دو موضوعی که در فصل اول و دوم کتاب مطرح می‌شوند راه را برای پذیرش عدم قطعیت برای آیندگان فراهم کردند و دیوید پیت به همین دلیل این دو مهم را در دو فصل جداگانه به تصویر کشیده است.

در سه فصل بعدی عدم قطعیت در زندگی روزمره و دیدگاه فردی انسان و حتی در میان اشیاء که روزانه با آنها بسیار در ارتباطیم، عدم قطعیت در حوزه زبان و فلسفه و همین طور در هنر و نقاشی دیگر مواردی هستند که پیت به بیان آنها پرداخته است. برای مثال او درباره اثرات کوانتوم در حوزه هنر می‌گوید: «شاید یکی از دلایل این امر که دوران ما دوران شکوفایی هنر و ادبیات نیست به خاطر فقدان یقین است. دیگر نمی‌توان گزاره‌های فراگیر ساخت یا اسطوره‌های بزرگ معاصر روایت کرد. دنیای ما فاقد حس اطمینان و یقین ضروری برای زادن باخ یا میکل آنژ دیگری است. در دوره‌ی گذار، هنگامی که همه چیز در معرض سوال است، بزرگ‌ترین خلاقیت ما نه تولید آثار هنری که شاید ایجاد ساختارهای اجتماعی جدید و روابط پایدارتر و ماندگارتر با جهان طبیعی باشد. پس از این دوره که شاید تا انتهای قرن بیست و یکم ادامه یابد، زمینه جدیدی برای شکل‌گیری اسطوره‌های نو و تلاش‌های هنری تازه ایجاد می‌شود».

نظریه دیگری که در قرن بیستم تردید را در مرکز علم فراگیر می‌کند نظریه آشوب است، نظریه‌ای که بر بسیاری از امور روزانه انسان از جمله بازار سهام، الگوی ترافیک، شیوع بیماری‌ها، نوسانات جمعیتی و غیره اثر گذاشته است، نظریه‌ای که دانشمندان را جذب اموری کشف ناشده از طبیعت کرد؛ نظم در دلِ بی‌نظمی یا بی‌نظمی در دلِ نظم. دیوید پیت درباره نظریه آشوب می‌گوید: آشوب و شانس به معنای غیاب نظم و قانون نیست، بلکه به معنای حضور نظم بسیار پیچیده‌ای است که از توانایی ما برای درک و توصیف آن فراتر می‌رود.

فصول پایانی کتاب «از یقین تا تردید» مخاطب را با دیگر اموری از زندگی روزانه انسان آشنا می‌کنند که عدم قطعیت در آنها نیز وجود دارد؛ عدم قطعیت در تمام انتخاب‌های زندگی در حال حاضر با ماست، در خرید کردن، در رانندگی، در تمام امور سیاسی و استفاده از منابع انرژی مطمئن تر و... .

پیت مخاطبان را به اندیشیدن دوباره، به خردی نوین دعوت می‌کند، به این که امور خُرد زندگی را جدی بگیریم و فرد فردِ ما انسان‌ها در قبال بسیاری از مسائل احساس مسئولیت داشته باشیم. او معتقد است ما انسان‌ها باید در امور زندگی‌مان قاعده‌مندی و نظم را رعایت کنیم. از نظر او آنچه تمدن انسان را تهدید می‌کند نابهنجاری خرد و اندیشه است و نه غرایز نهان یا سیارک‌هایی که ممکن است تهدیدی برای کره زمین باشند. و شخصیت پرانعطاف پیت زمانی بیشتر برای ما جلوه می‌کند که این سطرها را صادقانه با ما در میان می‌گذارد «علم داستانی است که ذهن غربی روایت کرده است، اما باید حواسمان باشد که فرهنگ‌های دیگر داستان‌های دیگر روایت می‌کنند. این ادعا که داستان فرهنگ‌های دیگر چیزی بیش از اسطوره نیست و باید اصلاح شود، یا خام است و باید به زبان علمی‌تری بیان شود، شکل جدید از امپریالیسم فرهنگی است. ما باید به آنها احترام بگذاریم، زیرا جهان‌بینی و ساختار علمی متفاوتی را معرفی می‌کنند. خطر آن‌جاست که فرهنگی روایت خودش را حقیقت مطلق بداند و بخواهد حقیقت خود را به مثابه معیار دانش و اعتقاد به دیگران تحمیل کند».

به طور کلی «از یقین تا تردید» کتابی است که سعی می‌کند علت‌های تردید انسان قرن بیستم را از دریچه علم واکاوی کند و راه‌هایی نیز برای تحمل این وضعیت عدم قطعیت ارائه کند، با وجود این پرسش‌های متوالی برای بسیاری از ما انسان‌ها همچنان وجود خواهد داشت، پرسش‌هایی که در دهه‌ی دوم قرن بیست و یکم هم‌چنان ما را درگیر خویش خواهند کرد.

....................
منابع و مآخذ:
۱-از یقین تا تردید/ اف. دیوید پیت/ ترجمه محمدعلی جعفری/ نشر آگه/ ۱۳۹۴
۲-قضیه گودل/ ارنست نیگِل، جیمز آر نیومان و ... / ترجمه رضا امیر رحیمی/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۹۳
۳- رقص جهان/ مارسلو گلیسر/ ترجمه علی بازیاری شورابی/ انتشارات سبزان/ ۱۳۹۴
۴-شعر فرانسه در سده بیستم/ ترجمه و توضیح محمدتقی غیاثی/ انتشارات ناهید/ ۱۳۸۵

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...