می‌خواهم برگردم، اشتباهی آمدم | الف


داستان‌های زنان همیشه برای مردها وسوسه‌انگیزند. در مقابل داستان‌هایی که زنان درباره‌ی زنان می‌نویسند کمتر رغبتی در مخاطبانِ مرد برمی‌انگیزند. اما تا دل‌تان بخواهد داستان نویسندگان زن برای زنان جذاب است. به‌ویژه آن‌که داستان فضایی غیر روشن‌فکری و خالی از تفکر داشته باشد. چه می‌شود کرد؟ باید بی‌رودربایستی با مخاطبانِ واقعی ادبیاتِ ایران مواجه شد.

از همان راهی که آمدی برگرد فرشته نوبخت

به دلیل غلبه‌ی کمی مخاطبانِ عامه‌پسند ادبیات است که معمولاً داستان‌هایی از جنسِ «از همان راهی که آمدی برگرد» نه مردانِ ادبیات‌دوست را راضی می‌کند، نه زنانِ خانه‌دار و دخترانِ تازه‌بالغِ عشقی‌پسند را. وقتی ناشرِ اثر می‌کوشد محصولش را با بهره‌گیری از عکسی سیاه و سفید بر روی جلد و ویرایشی خاص، ویژه‌تر کند، رفته رفته دایره‌ی مخاطبانِ احتمالی اثر تنگ‌تر می‌شود.

شناسنامه‌ی کتاب گواهی می‌دهد که با یک رمان روبه‌رو هستیم. اما حجمی که یک رمان‌خوانِ عامه‌پسند را راضی می‌کند لااقل سه برابر حجمی است که «از همان راهی که آمدی برگرد» دارد. فارغ از گواهی شناسنامه‌ی کتاب، چهارچوبِ اثر خانم فرشته نوبخت هم تصدیق می‌کند که «از همان راهی که آمدی برگرد» یک رمانِ کوتاه است. داستانی دارای کشش، تعلیق، کشمکش، پی‌رنگ و شخصیت.

شاقول دست گرفتن و هر یک از عناصر داستانی یک رمان را با معیارهای آمده در کتاب‌ها قضاوت کردن بدسلیقگی محض است. رمان پیش از هر چیز یک جهان داستانی است. جهانی که اگر باور شود، نشان می‌دهد که نویسنده خوب از پس انجام کار برآمده است. قضاوت درباره‌ی عناصرِ داستانی -اگر واقعاً لزومی داشته باشد- مرحله‌ی بعدی‌ست. از این رو قصد ندارم ریاضی‌وار به قضاوتِ رمانِ کوتاه فرشته نوبخت بنشینم.

نویسنده‌ی «از همان راهی که آمده‌ای برگرد» کارِ دشواری در پیش داشته است. نشستن پشتِ میز و در جایگاهِ یک مردِ نامحترم تفکر کردن و از زبانِ او سخن گفتن برای یک نویسنده‌ی زن همان‌قدر دشوار است که زنانه‌اندیشیدن برای یک مرد، سخت. آیا فرشته نوبخت توانسته این کار را به‌خوبی انجام دهد؟ ترجیح می‌دهم به‌جای پاسخ، مخاطبم را به خواندنِ رمانی کوتاه درباره‌ی قشر ضعیف و مظلوم‌واقع‌شده‌ی جامعه دعوت کنم.

در زمانه‌ای که بسیاری از نویسندگان، سفارشی نویس شده‌اند یا آن‌قدر از درد و داغِ روزگار دورند که جز درباره‌ی روزمرگی‌های بورژوازی قلم نمی‌چرخانند، «از همان راهی که آمدی برگرد» اثری متمایز است. داستانی درباره‌ی آدم‌هایی گرفتار که دست تقدیر یا خطای انسانی یا یک هوس آن‌ها را به چاله‌ی تاریکی در دنیا فرو انداخته و حالا می‌کوشند به هر طریق راهی برای بالا رفتن از چاله بیابند. آن‌ها با خود و در درونِ خود درگیرند؛ در بیرون از خود نیز با جامعه‌ی اطراف‌شان. شخصیت‌های داستان که به مرور به داستان اضافه می‌شوند، از وضعِ‌ موجود خود ناراضی‌اند. گاهی برای برون رفتن از وضعی که در آن گرفتارند حتی حاضرند دیگران را قربانی کنند. در پایان آن‌چه برای شخصیت‌های داستان می‌ماند پشیمانی‌ست. مثلِ سردردِ بعد از مستی‌ست... می‌خواهی دوباره سرحال باشی.

داستانی که فرشته نوبخت روایت کرده است اگرچه دور شخصیت محوری شیوا شاخ و برگ می‌گیرد، به هیچ‌وجه داستانی عامه‌پسند نیست. در مقابل اگرچه داستان (به‌نظرِ من بی‌دلیل و بدونِ توجیه) در کافه و از کافه‌نشینی شروع می‌شود،‌ اما نمی‌توان آن را زیرِ برچسبِ‌ ادبیات روشن‌فکری یا ادبیات بچه‌شهری و بچه‌پولداری له کرد. بگذریم که اساساً هر چه می‌کشیم از این برچسب زدن‌ها است!

داستانِ «از همان راهی که آمدی برگرد»‌ داستانِ سر راستی است و پیچیدگی‌های بی‌دلیلِ روایی ندارد. زبانِ نوشته ساده و خوش‌خوان است اما ذوق‌ورزی‌های ویراستارِ کتاب که گاهی باعث شده از ساده‌ترین ایرادات غافل بماند، متن را کمی ناخوش کرده است. این ذوق‌ورزی‌ها بیشتر در چسباندنِ کلمات و یک واژه فرض کردنِ تعابیری چون «رمز و راز» بوده است. این کار تقریباً در هر صفحه از کتاب چند نمود دارد و علاوه بر بدخوان کردنِ بعضی بخش‌ها، کمکی هم به زبان و روایت نکرده است. این در حالی است که ویراستارِ‌ باید در مقامِ ارتقادهنده‌ی روایت و زبانِ داستان باشد نه دیریاب‌کننده‌ی آن. در مجموع زبانِ داستانِ «از همان راهی که آمدی برگرد» نوید نبوغ نمی‌دهد و شاهکار نیست. منظورم از زبانِ داستان مجموعه‌ای از نثر، دایره‌ی کلمات در اختیار نویسنده، تعبیرها، توصیف‌ها و امثالهم است.

آیا شخصیت‌های اثر تازه فرشته نوبخت کاملاً باورپذیرند؟ آیا اساساً می‌توان به آن‌ها برچسب «شخصیت»‌ زد یا با تعدادی تیپ مواجه هستیم؟ این نیز پاسخی می‌طلبد که من درباره‌اش سخن نمی‌گویم. به‌نظرم کار خانم نوبخت ارزشِ آن را دارد که مخاطبانِ جدی ادبیات برای یک مرتبه بخوانندش و خود به این موضوعات پی ببرند. گفتن از این دست مسائل فقط مزه‌ی خواندن را کم می‌کند.

فرشته نوبخت حالا دومین رمانش را منتشر کرده است. او که می‌گوید: «نوشتن ضرورتِ زندگیِ من است و احتمالاً تا روزی که زنده‌ام خواهم نوشت.» در رمانِ‌ کوتاهِ «از همان راهی که آمدی برگرد» به ما نشان می‌دهد که می‌توان باز هم به ادبیاتِ ایران امیدوار بود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

خود را با نسخه دیگری از رمان روبه‌رو خواهد دید... هر آنچه از راسکلنیکف، سونیا مارملادوف، سویدریگایلف، دونیا خواهر راسکلنیکف و حتی شخصیت‌های فرعی مانند لوژین و رازومیخین شنیده بودیم، مانند نوک کوه یخی بوده که بخش اعظم آن هویدا نبود... همسر با وفای داستایفسکی پس از گذشت 30سال از مرگ نویسنده این یادداشت‌ها را به دولت تسلیم می‌کند... یادداشت‌ها درواقع مرحله جنینی و پرورش شخصیت‌ها و روانشناسی آنهاست ...
آن‌چنان که فکر می‌کنیم در ادوار تاریخی اندیشه‌ ایرانی یک‌دست نبوده است... سنت ایرانی هیچ‌گاه خالی از اندیشه حکومت نبوده است... تمام متن در ذیل سپهر کیهان‌خدایی پر از تاثیر بخت و اقبال و گردش چرخ و ایام است... پادشاهی امری الهی است... باید زمان طی می‌شد تا انسان ایرانی خود به این باور برسد که سرنوشت به دست خویشتن است... اطراف محدود ما که می‌تواند نظام کل هرکسی باشد؛ بازتاب احوال و درک اوست ...
بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...