زنجیرهای فقر | شرق


«مروارید» [The pearl] جان استن‌بک، به سیاق بسیاری دیگر از داستان‌هایش، حول تبعیض و فقر و نابرابری شکل گرفته است. «مروارید» حکایت مردمی فقیر و حاشیه‌نشین است که امکانی برای رهاشدن از وضعیتی که در آن زاده شده‌اند وجود ندارد حتی اگر به حسب تصادف ثروتی زیاد نصیبشان شود. در وضعیتی که بر اساس تبعیض بنا نهاده شده، بخت و اقبال هیچ نقشی در ازبین‌رفتن تبعیض ندارد. جان استن‌بک در «مروارید» تمثیلی از جهان سرمایه‌داری به دست داده که در آن تمام نیازهای انسانی حول پول تعریف می‌شوند.

مروارید» [The pearl] جان استن‌بک اشتاین بک

امیل زولا نیز در رمان «پول و زندگی» که آن را در واکنش به زمانه‌اش و در مواجهه با نظام سرمایه‌‌داری نوشته، نقش و سلطه پول را در جهان سرمایه‌داری نشان داده است. ماجراهای این رمان زولا در دنیای پرآشوب بورس پاریس می‌گذرد. زولا به میانجی تصویر‌کردن بورس پاریس در قرن نوزدهم، نگاهی به آینده سرمایه‌داری هم داشته و از این نظر این رمان هنوز هم امروزی به نظر می‌رسد. زولا با نشان‌دادن روابط پولی و مالی در نظام سرمایه‌داری تجسمی عینی به پول بخشیده و نشان داده که پول چطور بر سرنوشت انسان‌ها حاکم می‌شود و «زندگی برده‌وار» پدید می‌آورد. در رمان زولا برخی ایده‌های مارکس نظیر ازخودبیگانگی و نظریه ارزش به وضوح دیده می‌شوند. مارکس نیاز به پول را نیاز واقعی انسان‌ها در جهان سرمایه‌داری می‌داند. او در یکی از مقاله‌هایش با نام «در معنای نیازهای انسانی» می‌نویسد: «با افزایش کمیت اشیا حیطه قدرت‌های بیگانه‌ای که آدمی تحت‌انقیاد آن‌ها قرار دارد گسترش می‌یابد و هر محصول جدید بیان‌گر امکانی جدید برای مغبون‌کردن و چپاول‌کردن متقابل است. در این شرایط آدمی به عنوان آدمی فقیرتر می‌شود و نیاز او به پول، در صورتی که بخواهد این موجود متخاصم را از پای درآورد، روزبه‌روز بیشتر می‌شود. با افزایش حجم تولید، از قدرت پول او به نسبتی معکوس کاسته می‌شود یعنی با افزایش قدرت پول، نیازمندی او بیشتر می‌شود».

مارکس می‌گوید «کمیت» پول درواقع تنها «کیفیت موثر»ی است که در این وضعیت معنا دارد و پول همه‌چیز را به شکل انتزاعی‌اش تقلیل می‌دهد. در این جهان مناسبات انسانی بر اساس کمیت پول تعریف می‌‌شوند و پول سرنوشتی هول‌آور و ویران‌کننده برای آدم‌ها رقم می‌زند. در رمان «پول و زندگی» زولا، غالب شخصیت‌های داستان هیچ لذتی از پولی که به دست می‌آورند نمی‌برند و تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد انباشت پول است. پول نه‌تنها آدم‌های داستان را به خوشبختی و آرامش نمی‌رساند بلکه به هیولایی بدل می‌شود که هرکجا بخواهد آدم‌ها را با خود می‌کشاند و می‌برد. فضای رمان و تصویرسازی‌های زولا نیز به‌شدت تار و تیره است و کم‌تر نشانی از روشنایی دیده می‌شود.

در داستان «مروارید» جان استن‌بک نیز، پول که در قالب بزرگترین مروارید دنیا تجسم یافته، هیچ ردی از خوشبختی و آرامش با خود به همراه ندارد. «مروارید» حکایت صیادی فقیر است که در محله‌ای زاغه‌نشین به همراه زن و کودکش زندگی می‌کند. بیماریِ کودک نظم روزمره زندگی آنها را برهم می‌زند و چون آنها پولی در بساط ندارند نمی‌توانند او را درمان کنند. کینو، مرد صیاد، به همراه زنش پیش دکتر می‌روند اما دکتر از پذیرش آنها امتناع می‌کند. رفتن به خانه دکتر برای کینو و زنش جز تحقیر چیزی به همراه ندارد: «کینو لحظه‌ای دودل شد. این دکتر خودی نبود، از نژاد آدم‌هایی بود که نزدیک چهارصد سال آدم‌هایی از نژاد کینو را زده، گرسنگی داده و چاپیده بودند. تحقیر کرده و ترسانده بودند. این بود که یک بومی با سرافکندگی پشت در می‌آمد. همچون پیش، همین که نزدیک یکی از آدم‌های این نژاد رسید بیدرنگ احساس کرد که ناتوان و ترسان و نیز خشمگین است».

کینو و زنش خووانا، برای اینکه پولی برای درمان بچه‌شان به دست بیاورند به دریا می‌زنند تا مرواریدی صید کنند و از قضا این‌بار آنها بزرگترین مروارید دنیا را پیدا می‌کنند. در اینجاست که همه‌چیز برای آنها تغییر می‌کند و نه‌فقط پزشک، بچه را درمان می‌کند بلکه کینو به تحقق آرزوهایش فکر می‌کند، ‌آرزوهایی که تا پیش از این دست‌نیافتنی بودند. اما برای کینو آرزو همیشه یک آرزو می‌ماند و هیچ‌گاه محقق نمی‌شود. مرواریدی که کینو برحسب تصادف به دست آورده، با زندگی او و طبقه‌ای که به آن تعلق دارد سازگاری ندارد و مایه نابودی او می‌شود. دلالانِ مروارید، قیمتی پایین برای مروارید کینو پیشنهاد می‌دهند و کینو تصمیم می‌گیرد مروارید را در شهری دیگر بفروشد. اما مسئله اینجاست که کینو تنها به همان جغرافیای فقر و بدبختی که در آن زاده شده تعلق دارد و حتی نمی‌تواند جایش را تغییر دهد. مروارید کینو، جهان او را تغییر می‌دهد و جهانی دیگر می‌آفریند که هیچ شباهتی به وضعیت قبلی او ندارد: «کینو، افسرده در خانه‌اش روی حصیر خواب چمباتمه زده بود. مرواریدش را زیر یکی از سنگ‌های اجاق خانه‌اش خاک کرده بود و به نقش بافته حصیر خواب خیره شده بود تا سرانجام آن نقش بافته در سرش به جنبش درآمد. کینو دنیایی را از دست داده بود و دنیای دیگری را به چنگ نیاورده بود. هراسان بود. هرگز در زندگی‌اش از زادگاهش دور نشده بود. از بیگانگان و سرزمین‌های بیگانه می‌ترسید. از آن هیولای بیگانه‌ای که پایتختش می‌نامیدند هراسان بود. پایتخت هزارمایل آن‌سوتر بر روی کوه‌های فراز دریا واقع شده بود، و هر مایل وحشتناک غریب، وحشتی تازه برمی‌انگیخت. اما کینو دنیای کهنه‌اش را از دست داده بود و می‌باید خود را به دنیای تازه‌ای می‌کشانید. زیرا رویای آینده‌اش حقیقی بود، ویرانی شدنی نبود و او خود گفته بود باید بروم و این خود حقیقت بود».

مروارید» [The pearl] جان استاین‌بک

مرواریدی که کینو به دست آورده، به‌قدری از زندگی او بزرگ‌تر است که برای او شکلی شیطانی به خود می‌گیرد. انگار که مروارید به‌واسطه جادو به شیطان بدل شده و نیروهای شیطانی تمام زندگی کینو را احاطه کرده‌اند. مروارید نه‌فقط زندگی کینو که مکان زندگی او را هم تحت‌تاثیر قرار داده است: «تمام مردم نظرشان متوجه کینو بود- آدم‌هایی که چیزی برای عرضه داشتند و آدم‌هایی که در فکر تقاضا بودند. کینو مروارید دنیا را یافته بود. روح مروارید با روح آدم‌ها در هم‌ آمیخته بود و درد تیره غریبی ته‌نشست کرده بود. هرکس ناگهان با مروارید کینو مربوط شد. مروارید او در رویاها، اندیشه‌ها، برنامه‌ها، آرزوها، نیازها، شهوت‌ها و گرسنگی‌های تمام آدم‌ها وارد شد و تنها یک تن در میان بود و آن کینو بود که به طرز غریب و به صورت دشمن تمام آدم‌ها درآمد. خبر، چیزی بی‌نهایت سیاه و پلید را در شهر برانگیخته بود؛ این عصاره سیاه چیزی بود شبیه کژدم یا گرسنه‌ای در برابر بوی غذا، یا تنهایی به هنگام منع عشق. زهردان‌ها شروع به زهر ساختن کرد و شهر از فشار آن ورم کرد و بالا آمد». کینو نیز دقیقا در مسیری شیطانی گام برمی‌‌دارد و هر لحظه بیشتر عقلش را از دست می‌دهد. او در ورطه‌ای گرفتار شده که می‌داند قدمی تا خوشبختی فاصله ندارد اما از برداشتن گام آخر ناتوان است. کینو روح خود را به مروارید، شیطان، می‌فروشد و برای نجات خودش ابایی از کشتن آدم‌ها ندارد. دست‌آخر نیز مروارید هیچ سودی برای کینو به همراه ندارد و داستان این صیاد فقیر و مرواریدش بدل به افسانه‌ای در جغرافیای فقر و بدبختی کینو می‌شود: «در آن آبادی، قصه مروارید درشت؛ اینکه چگونه به دست آمد و چگونه دیگربار گم شد، بر سر زبان‌هاست. از کینو، آن مالامرد، سخن می‌گویند و همسرش خووانا و آن کودک کویوتیتونام و از آن جهت که این قصه بارها بر زبان آمده است در اندیشه هر آدمی ریشه دوانده است و نیز همانند تمام قصه‌های بازگوشده‌ای که در سینه آدمیان است در آن سخن از نیکی‌ها و بدی‌ها، سپیدی‌ها و سیاهی‌ها و خیر و شر است و نه چیزی بینابین».

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...