سرود کریسمس [A Christmas Carol]. معروف‌ترین قصه‌ی عید نوئل چارلز دیکنز1 (1812-1870)، نویسنده‌ی انگلیسی، که در 1843 منتشر شد. اسکروج2 پیرمردی خسیس، شب قبل از عید نوئل (کریسمس)، به دیدار شبح مارلی3 شریک سابق خود، نائل می‌شود. شبح به او می‌گوید که تعدادی از اتفاقات زمان گذشته و حال و آینده را خواهد دید: و این هشداری است که اگر زندگی خود را هرچه زودتر تغییر بدهد، چگونگی مرگ خود را نیز خواهد دانست.

سرود کریسمس [A Christmas Carol] چارلز دیکنز

اسکروج بلافاصله عوض می‌شود و صبح روز نوئل کاملاً مرد دیگری از آب درمی‌آید: بوقلمونی برای کارمند خود باب کراچیت4 که همواره با او بدرفتاری کرده است، می‌فرستد و از شرکت در امور خیریه، به مناسبت عید نوئل، اظهار خوش‌وقتی می‌کند و رفتار پیرمردی مردم‌دوست و باسخاوت در پیش می‌گیرد. قصه، نوعی افسانه‌ی اخلاقی است و نتیجه‌ای که از آن گرفته می‌شود در سخنان شبح نهفته است: «از هر انسانی خواسته شده است که روحی که در بدن اوست پشت سر همنوعانش در گشت و گذار باشد، و اگر این روح، در زمان حیات خود به این شکل از بدن خارج نشود، محکوم است که این کار را بعد از مرگش انجام دهد. مجبور است که در تمام جهان سفر کند -ای وای بر من!- و چیزهایی را که دیگر نمی‌تواند در آنها شرکتی داشته باشد، ولی بر روی زمین می‌توانست در آنها شرکت کند و خوشبخت باشد، ببیند». کتاب سرود کریسمس در واقع پیام برادری است.

[این رمان کوچک تا به امروز دست‌کم سی بار به فارسی ترجمه شده است.]

سیروس ذکاء. فرهنگ آثار. سروش


1. Charles Dickens 2. Scrooge
3. Marley 4. B. Cratchit

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...