زندگی محله‏‌ای در تهران قدیم | هم‌میهن


اینکه بچه کدام محلی و اساساً بچه‌محل‌بودن، بخشی از هویت اجتماعی افراد در گذشته نزدیک بود، حالا دست‌کم در کلان‌شهری مثل تهران با حجم بالای جمعیت و مهاجران و جابه‌جایی‌های سریع افراد در جاهای مختلف شهر برای اسکان، دیگر مفهوم محله و بچه‌محل‌بودن از بین رفته یا دست‌کم کمرنگ شده است. حالا بسیاری از شهروندان تهرانی نه افراد محله خود که حتی همسایه‌های آپارتمان‌ها و برج‌هایی که در آن سکونت دارند را هم نمی‌شناسند. اما در گذشته، این نظام زندگی محله‌ای بود که بر تهران قدیم حاکم بود و این ساخت و بافت محله‌ای، ساختار و هویت شهر و شهروندان را تعیین می‌کرد.


محمدعلی اکبری، خلاصه کتاب محله‌ای که بود»

کتاب «محله‌ای که بود»، به قلم محمد علی‌اکبری که استاد تاریخ است؛ رویکردی تاریخی بر شناخت نظام زندگی محله‌ای تهران قدیم را مورد تحلیل و بررسی قرار داده که به‌ویژه برای تهرانی‌ها کتابی خواندنی است. این کتاب البته به پژوهشگران جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی و تاریخ هم پیشنهاد می‌شود. واقعیت این است که نظام زندگی دیرپای ایرانیان در جوامع شهری ازجمله در پایتخت، نظام زندگی محله‌ای بود که در مواجهه با این بالا و پایین‌شدن‌ها و با سر برآوردن شیوه و منطق زیست اجتماعی نوینِ شهری، دچار موانع و مشکلات فراوان شد و به‌رغم پایداری‌های بسیار، نهایتاً سپر انداخت و به دلِ تاریخ پیوست. در کتاب «محله‌ای که بود»، شیوه زیست مردم تهرانِ پایتخت در نظام زندگی محله‌ای به روزگار تاریخیِ پیشامدرن روایت می‌شود و موانع، مشکلات و دگرگونی‌های این نظام در نخستین مواجهه تاریخی‌اش با تجربه زیست مدرن شهری به تصویر کشیده می‌شود.

این کتاب از پنج بخش تشکیل شده که شامل این فصول است: تهران، از شهر چنارهای بلند به دارالخلافه ناصری، رویه‌های سکونت‌گزین، زیستن در شبکه پیونده، سازمان و رویه‌های مدیریت محله، کارویژه‌ها.

چنان‌که بررسی‌های تاریخی این کتاب نشان می‌دهد تهرانِ پایتخت، کلان‌شهری بر پهنه کوهپایه البرز، در روزگاری نه‌چندان دور، شهری کوچک بود بر سر راهِ قافله‌هایی که به‌سوی خاوران و شمال شرق ایران ره می‌بردند. قاجاریان که به قدرت رسیدند، این شهر پایتخت ایران شد و همراه با تحولات جهانی و تأثیرات این وقایع بر جغرافیا و سبک زندگی مردم، به عصر جدید قدم نهاد. تحولاتِ یاددشده از مدت‌ها پیش و با برآمدن تمدنی نوین در مغرب‌زمین آغاز شده و طرحی نو در آدمیان و عالمیان درانداخته بود. این تمدن، سوار بر دو بال سرمایه‌داری و فناوری‌های تمدنیِ نوین، به‌سرعت از موطن خود پا فراتر گذاشت و تمام اقطار جهان را به‌قدر طاقت و اقتضائات تاریخیِ ملل درنوردید و صورت و سیرت‌شان را دگرگون کرد. تهرانِ پایتخت نیز از این وضعیتِ جدید برکنار نماند و از وجوه مختلفِ این تجربه نوینِ جهانی متأثر شد.

تهران از زمان شاه‌عباس اول به شهری کوچک بدل شد. در این دوره چهارباغ و چنارستانی ساختند که بعدها، با کشیدن دیوار بزرگی در اطراف آن و احداث بناها و قصر پادشاهی، ارگ شهر را شکل دادند. جالب است بدانیم چنارهایی که در زمانه شاه‌عباس صفوی کاشته شد، چنان به‌سرعت رشد کرد و قد کشید که پیترو دلاواله، جهانگرد نامی ایتالیایی، آن هنگام که از تهران بازدید کرد، گفت: «چنان‌که اسلامبول به‌واسطه زیادی درخت‌های سرو نزد بعضی از مسافران به سروستان معروف است، طهران نیز باید به چنارستان موسوم باشد.»

شهر جدید چنارستان نام نگرفت، ولی این مشخصه‌اش را تاکنون حفظ کرده است. در دوره پادشاهان صفوی علاوه بر باروی دور شهر، بازار و کاروان‌سرای احمد کور، قنات‌های سنگلج و مهریز، هفت مدرسه به نام‌های حکیم‌باشی، چاله‌حصار، چال، خانم، محمدیه، رضاییه و امامزاده زید و سه مسجدِ حکیم‌باشی، جامع و چاله‌حصار، تکیه و حمام خانم و باغ نگارستان به مجموعه بناها افزوده شد و به‌این‌ترتیب تهران شکل شهری به خود گرفت. البته این مهم را نباید از نظر دور داشت که تبدیل قصبه تهران به شهر در پهنه تمدنیِ ری قدیم از الگوی تاریخیِ بنای شهر در سنت ایرانی‌اسلامی تأثیر پذیرفته بود. عناصر چهارگانه اصلی شهر این‌ها بود: ارگ (ربض)؛ مسجد جامع؛ مدرسه؛ بازار (سوق) و محلات همراه با شبکه ارتباطیِ میدان‌ها، خیابان‌ها، گذرها و کوچه‌ها. سقاخانه، آب‌انبار، چشمه، کاروان‌سرا، زورخانه، تکیه، خانقاه و حسینیه از دیگر نهادهای شهری بودند که کلیت منسجم و معنادار شهر تهران با این‌ها معنا می‌یافت. نظام اداره شهر نیز بر چند رکنِ رئیس شهر، قاضی، خطیب، کلانتر و کدخدای محله بنا شده بود.

هسته اصلی تهرانِ عصر صفوی شاملِ بخشی از عودلاجان، منطقه اصلی بازار، قسمتی از شرق سنگلج و محدوده‌ای در چاله‌میدان بود. مهم‌ترین محله‌های شهر ارگ، بازار، عودلاجان و سنگلج بودند. البته در کنار این محلاتِ مرکزی برخی از باغ‌محلات و کوچه‌باغ‌های قدیم مانند محله باغ پسته و محله باغ جمشید هم در حاشیه باروی شهر به حیات خود ادامه دادند. مهمترین محله‌های تهران که در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته و به‌عنوان محلاتی که تهران را ساختند عبارت است از؛ محله چاله میدان، محله عودلاجان، محله بازار، محله سنگلج، محله ارگ و محله جدید دولت. مطالعه این کتاب که ازسوی نشر نی منتشر شده، می‌تواند خواننده را به درک تاریخی از تهران دیروز و امروز برساند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...