خط و نقطه‌های سفید خیابان… | کافه داستان


کتاب «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» نوشته‌ی سینا دادخواه، به وسیله‌ی نشر چشمه در سال ۱۳۹۹ چاپ و راهی بازار کتاب شده است. سینا دادخواه که تمرکز خود را در نویسندگی بر رمان قرار داده، اولین اثر خود را با عنوان «یوسف‌‌آباد خیابان سی‌و‌سوم» به وسیله‌ی همین نشر در سال ۱۳۸۸ منتشر کرد که با اقبال مخاطبان روبه‌رو شد. از ویژگی بارز این کتاب، پرداختن به روح زندگی شهری و مناسبات آدم‌ها با یکدیگر است. کتابی با تابلویی عیان از تهران در دهه‌ی هشتاد.

قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش سینا دادخواه

از ویژگی مشترک «یوسف‌آباد خیابان سی‌و‌سوم» با کتاب «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» می‌توان به پرداختن به حال و روز نوجوانان دهه‌ی مورد بحث در هر کدام اشاره کرد. اولین کتاب سینا دادخواه، همچنان جزو پرفروش‌‌های بازار کتاب است. کتاب «زیباتر» دومین رمان این نویسنده است که سال ۱۳۹۴ به وسیله‌ی نشر چشمه منتشر شده است. «زیباتر» نیز زندگی پسر جوانی است و آشنا شدن او با یک خانواده. این رمان فضایی خانوادگی دارد و نسبت به رمان قبلی حجم بیشتری دارد. سینا دادخواه «شاهراه» را سال ۱۳۹۸ به چاپ رساند. «شاهراه» روایت پسر بودن است. داستانی از پرسه زدن‌ها در شهر و زیر و رو کردن خاطرات گذشته‌ای که چندان دور نیست.

در تمام نوشته‌های این نویسنده، پرداختن به شهر تهران به عنوان موقعیت مکانی به صورت دائمی وجود دارد و دیده می‌شود. «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» عنوان جذابی برای داستان بلندی است که در کمتر از صد صفحه نوشته شده‌ است. عنوانی که نویسنده هوشمندانه انتخاب کرده و ناخودآگاه مخاطب را به خواندن کتاب تشویق و ترغیب می‌کند. داستانی که به جوانی، میان‌سالی، تکنولوژی، مدرنیسم، مرگ، عشق و در نهایت به مفهوم کلی زندگی پرداخته ‌است. موقعیت مکانی اتفاقات قصه در شهر تهران به وقوع می‌پیوندد. کتاب مؤلفه‌های یک داستان بلند را دارا است. شخصیت‌های داستان همه در جهت رساندن قهرمان به قله‌ی اصلی قصه ایفای نقش می‌کنند. شخصیت‌های فرعی خواننده را به سوی مقاصد شخصیت اصلی هدایت کرده‌اند و به واسطه‌ی آنها همه‌ی زوایای بیرونی و درونی قهرمان داستان ساخته و پرداخته می‌شود. تمامی خرده روایت‌های داستانی در خدمت روایت اصلی داستان به کار گرفته شده‌اند. شخصیت حقیقی فرزام، در تصمیمات او که در شرایط بحرانی زندگی‌اش گرفته است ساخته و آشکار می‌شود. بحران‌ها و فشارهایی که متحمل شده و تصمیماتی که در طول داستان و مواجهه با اتفاقات می‌گیرد، رفته رفته خواننده را با درون او و ویژگی‌های شخصیتی‌اش آشنا می‌کند.

در «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» نیز مانند دیگر داستان‌های سینا دادخواه، به مرور سرگذشت یک مرد به نام فرزام پرداخته می‌شود. فرزام شخصیتی آرام دارد و تا حدودی سرگردان در زندگی گذشته و حال خویش است. شخصیت کنکاشگری که می‌خواهد از زیر خاکستر گذشته اشیاء باارزشی به دست بیاورد و پازل زندگی خود را کامل کند. رازهایی که تنها در نهان با خود واگو می‌کند. «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» مانند دیگر داستان‌های این نویسنده ملودرامی خانوادگی دارد که در موقعیت شهری به تصویر کشیده ‌می‌شود. ماجرای کتاب پیرامون افکار مردی تحصیل‌کرده است به نام فرزام که دوران جوانی را سپری کرده و دوران میان‌سالی را تجربه می‌کند. در خلال داستان، خواهرزاده‌ی نوجوانِ قهرمان قصه، با او همراه می‌شود.

زاویه دید بیشتر درونی است و راوی سوم شخص داستان را روایت می‌کند. داستان با ریتم کندی شروع می‌شود و تا نیمه‌ی پایانی که تعدد اتفاقات بیشتر می‌شود؛ داستان سرعت بیشتری می‌گیرد. سینا دادخواه داستان بلندِ قطعه‌ی نایاب را نیز همچون دیگر داستان‌هایش در تهران به تصویر کشیده ‌است. در چند تصویر گاه و بیگاه به علف‌های هرزی که در سر تپه‌های اطراف شهر به آتش کشیده ‌شده‌اند و به آبشارهای خشکیده‌ی اطراف شهر اشاراتی داشته است. اما در تصویر بزرگتری دوربین روی مرکز خرید پر زرق و برق در خیابان‌های آن‌چنانی تهران زوم کرده ‌است. گوشه‌ای از فودکورت تازه پاگرفته در این مرکز خریدها را هدف تصویر قرار داده ‌است. فودکورت‌هایی که می‌توانند خطرناک باشند برای شهر. اینکه وحشت‌آور هستند و تکلیف‌شان با خودشان و مشتری‌های گرسنه‌شان معلوم نیست.

خواندن «قطعه‌ی نایاب برای تعمیر ریش‌تراش» می‌تواند خواننده را در هرسنی که باشد به فکر وادارد. حقیقتاً همه‌ی هفده‌ساله‌ها شبیه هم فکر می‌کنند؟ همه‌ی آدم‌های میان‌سال بنا به اقتضای سن خود، نسبت به آنچه تا دیروز برایشان مهم و قابل بحث بوده است؛ منفعل و بی تفاوت می‌شوند؟ در حقیقت کتاب یادآور تغییر شگرفی است که در نسل‌ها به ‌وجود آمده است. تکنولوژی و فضاهای مجازی فاصله‌ای طولانی و جبران‌ناپذیر بین آنچه توقع داشته‌ایم و آنچه که در شرف وقوع است، ایجاد کرده. فاصله‌ای که روز به روز بیشتر می‌شود. در واقع، نویسنده به دنبال اتفاقات مختلفی که در داستان بلند خود رقم می‌زند، به طور غیرمستقیم به زشتی و زیبایی‌های پدیدآمده به واسطه‌ی تکنولوژی و فضاهای مجازی اشاره می‌کند.

پایان‌بندی داستان انتهای یک افسانه‌ است. افسانه‌ای که آنچنان هم قدیمی و دور از دسترس نیست. داستانی که در پستوی افکار هر انسان میان‌سالی سر به مهر مانده. یادواره‌ای از آنچه پشت سر گذاشته و در پیش‌بینی‌های آتی او مؤثر خواهد بود…

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...