قاب‌عکس شیک از تهران | آرمان ملی


رمان کوتاه «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم»، اثر دیده‌شده‌ سینا دادخواه، نمونه‌ بارز یک داستان شهری با مناسبات شهری است که راوی‌ها هر کدام به‌زعم روحیات و انتظارات خود از زندگی با آن درگیرند. می‌توان «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم» را مانند قاب‌عکسی شیک از زندگی قشری از جوانان تهرانی دید. جغرافیای مکان در این اثر نمود ویژه‌ای دارد. ستینگ، فضا و صحنه عامل موثری برای روایت داستان است. داستان بیشتر، هجوم خاطرات و اتفاقاتی است که در جاهای مختلفی از تهران برای هر دو راوی نسل جدید افتاده و بعضا نسل دوم. تهرانی که در داستان آمده، شهر وقوع احتمالات است. از عشق، خیانت، مرگ و زندگی گرفته تا تردید که شاخصه‌ اصلی نسل سوم است که به‌خوبی در روایت اول‌شخص دو راوی «سامان» و «ندا» که نماینده‌ نسل سوم داستان هستند، مشهود است. داستان درواقع بررسی احتمالات پیش رو در زندگی است.

یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم سینا دادخواه

بار بیشتر «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم»، بر دوش روایت است؛ روایتی بر مبنای حدیث نفس. مونولوگی بی‌مخاطب و بیشتر درونی تاجایی‌که به سیال ذهن هم نزدیک می‌شود. می‌توان راوی‌ها را به اضلاع مساوی یک چهار ضلعی نزدیک کرد. چهار راوی، ابعاد یک چهارضلعی که تداعی آرامش، سکون و اقتدار هستند. اگر سامان و ندا را اضلاع عمود این چهارضلعی ببینیم و آنها را افرادی پیش‌رونده، محکم و همواره در حال حرکت به حساب بیاوریم؛ لیلا جاهد و حامد نجات هم اضلاع افقی این چهار ضلعی هستند. آدم‌هایی آرام، منطقی‌تر و با ثبات روحیه‌ بیشتر؛ آرامشی که پس از توفان به آن رسیده‌اند.

چهار شخصیتی که داستان را پیش می‌برند، هر کدام پیشینه‌ای دارند و با دغدغه‌ها، رویاهایی روبه‌رو هست: سامان، رویای بزرگی در سر داد، او که عکاسی می‌کند و آرزو دارد تا در مجله‌های معتبر مد و فشن دنیا مطرح شود راوی بیست‌ودوساله‌ فصل اول سهل‌گیر و خیال‌پرداز است؛ آرمانی فکر می‌کند و جاه‌طلب است. تهرانی که او و ندا روایت می‌کنند، تهران برندینگ است. سامان، مدت‌زمانی را که به انتظار ندا مانده، به بازخوانی خاطرات و روابطش با دختری به نام سپیده می‌گذراند. داستان در اوج شلوغی و سروصدای پاساژها و از طرفی آرامش نسبی سامان برای دیدار ندا شروع می‌شود. سامان و ندا از نسل برندینگ هستند. نسل دهه‌ هشتاد با فضای بازتر جامعه برای دیده‌شدن. نسل پرسه‌زنی‌های بی‌هدف؛ گاهی عاشقی‌های کوتاه در فاصله‌ یک دیدار.

راوی بعد، لیلا جاهد است، مادر سامان، زنی از نسل قبل از او که نسبت به مسائل نگاه عمیق‌تری دارد؛ تاجایی‌که می‌تواند خودش را به نسل سوم بعد از خود نزدیک می‌کند تا از خلقیات و روحیات آنها درکی داشته باشد. زنی حامد نجات، بعد از سال‌ها گذر از دوره‌های مختلف از تفسیر نهج‌البلاغه تا تجربه‌ انقلاب و درنهایت مدتی زندگی در خارج از کشور، بازگشته تا در آتلیه‌ خود زندگی را ثبت کند. او آدمی است که احساسات لیلا و ندا به او گره می‌خورد.

اما متاسفانه، با وجود سعی فراوان داخواه، لحن راوی‌های نسل دوم و سوم آن اندازه که به‌هم شباهت دارند، تفاوت ندارند. نسل سوم ندا و سامان، سبک زندگی متفاوتی دارند. خیلی دغدغه اجتماعی ندارند و سعی می‌کنند تاجایی‌که بتوانند در لحظه زندگی کنند و از آن لذت ببرند. دادخواه می‌توانست نگاهی عمیق‌تر به نسل دوم می‌داشت و می‌توانست دغدغه‌های بیشتری از آنها را نشان دهد.

ندا، دختری است زیر سایه‌ شرارت‌های برادری به نام نیما که عصیان کرده. دختری است با پدری مستندساز طبیعت که زندگی خانوادگی‌شان، با سفری به بندرعباس و شیطنت‌های نیما نابود می‌شود. پدری سرخورده و مادری پریشان‌احوال برجای‌مانده با ته‌مانده‌ دختری درس‌خوان که نداست و نگاهی عشق‌گونه به حامد نجات مرد میانسال و استاد کلاس زبانش دارد. هم سامان و هم ندا با اشاره‌ کوتاهی که به «نیما فغانی» خواهر ندا، در روایت‌های خود می‌کنند؛ داستان کمی تحرک بیشتری پیدا می‌کند. نیما کسی است که سال آخر دبیرستان، سامان را تحقیر کرده؛ پسری شر که دست آخر متوجه می‌شویم زندگی‌اش تباه شده و این تباهی خانواده را هم تحت‌تاثیر قرار داده است.

نتیجه‌ کنار هم چیدن و قراردادن دو نسل در کنار هم بیشتر به همان قاب عکس شیکی از تهران می‌رسد. داستانی با مناسبات شهری و عناصر بینامتنی از جمله موسیقی‌‌های مطرح و خاطره‌ساز، عطر و تصویر مکان‌های موثر در داستان.

سینا دادخواه تهرانی مهربان‌تر از تصاویری که از تهران به یاد داریم ارائه داده است که درواقع همان مدینه‌ فاضله‌ای است که شخصیت‌های داستان می‌خواهند در آن به آرامش برسند. شاید دادخواه در «یوسف‌آباد، خیابان سی‌وسوم»، که بیشتر یک رمان نسل سومی و دهه‌ هشتادی به حساب می‌آید، سعی داشته بگوید: «گویی آدم‌های این رمان کوتاه، خودشان را از خودشان هم مخفی کرده‌اند. فقط خاطره‌ها به آدم‌ها و مکان‌ها می‌چسبند، شاید هر آدم پاساژی است که صدها ویترین از خودش به نمایش می‌گذارد، ویترینی سرشار از رنگ، موسیقی، صدا و عطر و زندگی.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...