افسر بلندبالایی که زاهد شد | شهرآرا


«پدر سِرگی»(پدر سرگیوس) [Father Sergius یا Отец Сергий] داستان زندگی پر فراز ونشیب یک افسر بلندبالا و زیباروی روس حوالی سال 1840میلادی است که در مقام «فرمانده سواران هنگ رویین تنان»، چیزی نمانده تا «آجودان مخصوص تزار نیکلای اول»، امپراتور روسیه شود، اما ناگهان و «بی مقدمه»، لیکن نه بی دلیل، «یک ماه پیش از ازدواج با نامزدش که دوشیزه ای به غایت زیبا و ندیمه همسر امپراتور» است، از خدمت ارتش کناره گیری می‌کند و با عزیمت به صومعه ای دور از پایتخت روسیه، راهب می‌شود.

پدر سِرگی»(پدر سرگیوس) [Father Sergius یا Отец Сергий] تولستوی

او در جوانی «فکری جز پیشرفت و نام آوری نداشت»، «می‌خواست به هر قیمت شده تحسین و تعجب همه را برانگیزد» و «وقتی به یک هدف می‌رسید، هدف دیگری برمی گزید». این هدف جدید «هر قدر هم ناچیز بود»، مانند یادگیری زبان فرانسه یا بالابردن سطحِ اطلاعات عمومی، «او تمام توان خود را صرف رسیدن به آن می‌کرد» و «همین که به آن دست می‌یافت»، هدف دیگری «جای هدف گذشته را می‌گرفت». در واقع، «همین میل به بی همتایی و تلاش برای چیزی که او را شاخص و از دیگران ممتاز کند، تمام زندگی‌اش را در بند می‌داشت».

جالب است که این ویژگی روان شناختی، پس از ورود به صومعه و حتی تا آخرین لحظات داستان نیز همراه «پدر سرگی» است و سبب می‌شود که او «در کسوت رُهبانی» نیز بکوشد «کامل، ونه فقط در عمل، بلکه در نیت نیز پاک و پرهیزکار و فروتن و مطیع و مهربان باشد». این جوان جاه طلبِ سابقا نظامی و اینک روحانی، در پایان سال سوم ورود به صومعه «سر تراشید و به مقام کشیشی رسید و نام سرگی گرفت». اما در سال هفتم سلوکش در صومعه، «احساس ملال» می‌کند و بدین باور می‌رسد که «هر چه می‌بایست بیاموزد» آموخته و «به هر آن چه می‌بایست دست یابد، دست یافته» و دیگر کاری نمانده که بکند. بنابراین، تصمیم می‌گیرد که صومعه اش را عوض کند و به دیری نزدیک پایتخت برود.

اما در این مکان جدید، دو وسوسه کهنه که از دیرباز با پدر سرگی بوده‌اند، بیش از پیش به سراغ او می‌آیند: «وسوسه زن» و «وسوسه غرور». او ضمن تلاش و مراقبه فراوان برای غلبه بر این دو وسوسه، به این نتیجه می‌رسد که بهتر است باز هم از سن پترزبورگ دور شود و به دیر دیگری نقل مکان کند. پس از حدود دو سال جد و جهد، خبر می‌رسد که «پیر پارسایی» [درود بر سلیقه و دقتِ مترجم در واژه گزینی که این ترکیب وصفی زیبا را در برگردانِ فارسی به کار برده است؛ صفت و موصوفی که هر دو با «پ» شروع می‌شوند و خوش آوا هستند]، پس از هجده سال اعتکاف در حجره کوچکی، واقع در صومعه‌ای دوردست، از دنیا رفته و اینک، حجره او که فقط «مکان کوچکی بود برای خوابیدن با تشکی از کاه» و «میزی کوچک و طبقه ای» شامل «شمایل مقدس» (یکی از عناصر ثابت در مسیحیت ارتدوکس روسی) «و مقداری کتاب» خالی مانده است.

پدر سرگی، از خدا خواسته، به آنجا می‌رود و در انزوای کامل معتکف می‌شود و فقط «روزی یک بار، راهبی از صومعه برای او غذا می‌آورد». قهرمان داستان ما، شش سال تمام را با این گوشه گیری محض سپری می‌کند و به سن 49سالگی می‌رسد، اما همچنان زیبارویی دوران جوانی در او نمایان است و لقبش «عاکف زیبا»ست. تا اینکه در نیمه شبی بارانی، اتفاقی عجیب، نادر و تکان دهنده رخ می‌دهد که با قلم استادانه تالستوی، به یکی از ماندگارترین صحنه‌های ادبی روسیه و جهان تبدیل شده است. از آنجا که به سنت همیشگی مان، تلاش می‌کنیم که داستان را لو ندهیم و جذابیت مواجهه نخست با اثر ادبی را از خوانندگانی که تاکنون داستان را نخوانده اند، نگیریم، در اینجا از ذکر جزییات این صحنه به شدت تأثیرگذار پرهیز و فقط به این نکته اشاره می‌کنیم که این اتفاق، بی ارتباط با آنچه در آخرین فیلم «مارتین مک دونا»، نمایش نامه نویس و کارگردان ایرلندی، یعنی فیلم «بَنشی‌های اینیشرین»، دیده ایم نیست.

پس از وقوعِ این رخداد غریب که به راهبه شدن زنی می‌انجامد که مشابه بسیاری از زن‌های تاریخِ ادبیات و سینما، همیشه پایشان، در ماجراهایی این چنینی، در میان است(!)، پدر سرگی به قدرت روحی عظیمی دست می‌یابد که یکی از نتایجِ آن، شفا دادن بیماران است. «از آن به بعد، هفته‌ای نمی‌گذشت که حاجتمندان به نزد او نیایند و بیماران خود را نیاورند و از او شفا نخواهند». جالب است که «بسیاری از دعای او شفا می‌یافتند و شهرت پدر سرگی فراگیرتر می‌شد». اما باز هم وسوسه قدیمی «غرور» دست از سر پدر سرگی برنمی دارد و او را به سمت و سویی می‌کشانَد که بهتر است خودتان با خواندن این داستان کم حجم (حدود 75 صفحه ای و 25 هزار کلمه ای) اما پرمغز، از آن‌ها آگاه شوید، و چه بسا، پابه پای پدر سرگی کشاکش‌های درونی یک روحِ بی قرار را تجربه کنید.

در پایان، لازم است که تلاش‌های خستگی ناپذیر و ستودنی سروش حبیبی مترجم داستان را ارج نهیم که این اثر مهم را، در کنار بسیاری از آثار درخشان ادبیات روسیه و جهان، با قلمی پخته و نثری روان، به فارسی برگردانده است. عمرش دراز باد و قلمش نویسا!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

تجربه‌نگاری نخست‌وزیر کشوری کوچک با جمعیت ۴ میلیون نفری که اکنون یک شرکت مشاوره‌ی بین‌المللی را اداره می‌کند... در دوران او شاخص سهولت کسب و کار از رتبه ١١٢ (در ٢٠٠۶) به ٨ (در ٢٠١۴) رسید... برای به دست آوردن شغلی مانند افسر پلیس که ماهانه ٢٠ دلار درآمد داشت باید ٢٠٠٠ دلار رشوه می‌دادید... تقریبا ٨٠درصد گرجستانی‌ها گفته بودند که رشوه، بخش اصلی زندگی‌شان است... نباید شرکت‌های دولتی به عنوان سرمایه‌گذار یک شرکت دولتی انتخاب شوند: خصولتی سازی! ...
هنرمندی خوش‌تیپ به‌نام جد مارتین به موفقیت‌های حرفه‌ای غیرمعمولی دست می‌یابد. عشقِ اُلگا، روزنامه‌نگاری روسی را به دست می‌آورد که «کاملا با تصویر زیبایی اسلاوی که به‌دست آژانس‌های مدلینگ از زمان سقوط اتحاد جماهیر شوروی رایج شده است، مطابقت دارد» و به جمع نخبگان جهانی هنر می‌پیوندد... هنرمندی ناامید است که قبلا به‌عنوان یک دانشجوی جوان معماری، کمال‌گرایی پرشور بوده است... آگاهیِ بیشتر از بدترشدنِ زندگی روزمره و چشم‌انداز آن ...
آیا مواجهه ما با مفهوم عدالت مثل مواجهه با مشروطه بوده است؟... «عدالت به مثابه انصاف» یا «عدالت به عنوان توازن و تناسب» هر دو از تعاریف عدالت هستند، اما عدالت و زمینه‌های اجتماعی از تعاریف عدالت نیستند... تولیدات فکری در حوزه سیاست و مسائل اجتماعی در دوره مشروطه قوی‌تر و بیشتر بوده یا بعد از انقلاب؟... مشروطه تبریز و گیلان و تاحدی مشهد تاحدی متفاوت بود و به سمت اندیشه‌ای که از قفقاز می‌آمد، گرایش داشت... اصرارمان بر بی‌نیازی به مشروطه و اینکه نسبتی با آن نداریم، بخشی از مشکلات است ...
وقتی با یک مستبد بی‌رحم که دشمنانش را شکنجه کرده است، صبحانه می‌خورید، شگفت‌آور است که چقدر به ندرت احساس می‌کنید روبه‌روی یک شیطان نشسته یا ایستاده‌اید. آنها اغلب جذاب هستند، شوخی می‌کنند و لبخند می‌زنند... در شرایط مناسب، هر کسی می‌تواند تبدیل به یک هیولا شود... سیستم‌های خوب رهبران بهتر را جذب می‌کنند و سیستم‌های بد رهبران فاسد را جذب می‌کنند... به جای نتیجه، روی تصمیم‌گیری‌ها تمرکز کنیم ...
دی ماهی که گذشت، عمر وبلاگ نویسی من ۲۰ سال تمام شد... مهر سال ۸۸ وبلاگم برای اولین بار فیلتر شد... دی ماه سال ۹۱ دو یا سه هفته مانده به امتحانات پایان ترم اول مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه اخراج شدم... نه عضو دسته و گروهی بودم و هستم، نه بیانیه‌ای امضا کرده بودم، نه در تجمعی بودم. تنها آزارم! وبلاگ نویسی و فعالیت مدنی با اسم خودم و نه اسم مستعار بود... به اعتبار حافظه کوتاه مدتی که جامعه‌ی ایرانی از عوارض آن در طول تاریخ رنج برده است، باید همیشه خود را در معرض مرور گذشته قرار دهیم ...