«کودک ابدی» [L'enfant éternel] نوشته فیلیپ فورست [Philippe Forest] که روایت او از آخرین سال زندگی دخترش است، توسط انتشارات ققنوس منتشر و روانه بازار نشر شد.

کودک ابدی» [L'enfant éternel] فیلیپ فورست [Philippe Forest]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از تسنیم‌، کتاب «کودک ابدی»، نوشته «فیلیپ فورست» با ترجمه مرضیه کردبچه توسط انتشارات ققنوس منتشر شد. این اثر روایت بیم و امید آخرین سال زندگی دختری است که با سرطانی نادر دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ دختر نویسنده رمان. در واقع این اثر آخرین تلاش نویسنده است برای زنده نگاه ‌داشتن فرزندش.

فورست نه‌تنها به واژه، بلکه به کل تاریخ ادبیات چنگ می‌زند تا راهی برای جاودان کردن دخترش پیدا کند. نویسنده در آخرین جملات کتاب اعتراف می‌کند: «از دخترم موجودی کاغذی ساختم. میز کارم را هر شب به صحنه نمایشی جوهری تبدیل کردم که بر آن ماجراهای خیالی اجرا می‌شدند. نقطۀ پایان گذاشته شده. کتاب را کنار کتاب‌های دیگر گذاشته‌ام. راه نجاتی در واژه‌ها نیست. پس خیال می‌بافم.» به این ترتیب، رمان در عین واقع‌نمایی چنان با تخیل آمیخته است که از برچسب زندگی‌نامه می‌گریزد و به یک «صحنه نمایش» خواندنی تبدیل می‌شود.

رمان سرشار از روابط بینامتنی است. نویسنده از بهشت دانته تا مدرن‌ترین کمیک‌استریپ‌های معاصر را گواهی بر ادعای خود می‌بیند.

انتشارات ققنوس این کتاب را در شمارگان هزار و 100 نسخه به قیمت 85 هزار تومان منتشر و روانه بازار نشر کرده‌ است.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...