الهه شمس | ایبنا


ما چه نوع سیاره‌ای می‌خواهیم؟ چه نوع سیاره‌ای را می‌توانیم به دست آوریم؟ چه سیاره‌ای مطلوب ما است؟ و به طور کلی این مطلوبیت را چه کسی تعیین می‌کند؟ عده‌ای می‌گویند ما مسئولیت مدیریت استفاده انسان از سیاره زمین را بر عهده داریم، ما با اعمال تغییر در ارزش‌ها و نهادهایی که با انقلاب‌های کشاورزی یا صنعتی گذشته همخوانی دارند، مردم و ملت‌ها را به سمت رستگاری سوق دهیم، تنها ما هستیم که بهتر از مردمان کشورهای جهان سوم از نیازهایشان اطلاع داریم، اما سوالی که در اینجا مطرح می‌شود، این است که «ما» کیست که می‌داند چه چیزی برای کل جهان بهتر است و برای همگان تعیین تکلیف می‌کنند!؟

آرتور اسکوبار [Arturo Escobar] مواجهه با توسعه» [Encountering Development: The Making and Unmaking of the Third World]

آرتور اسکوبار [Arturo Escobar] در کتاب «مواجهه با توسعه» [Encountering Development: The Making and Unmaking of the Third World]، پاسخ این سوالات بنیادین را در گفتمان توسعه جستجو می‌کند. گفتمانی که در کلام بلکه در عمل در سطحی کلان پس از جنگ جهانی دوم از سوی نهادهای غربی پیاده‌سازی و اجرا شده است. از این رو در ایبنا با مهدی اکبری گلزار مترجم این کتاب و مدیر آزمایشگاه علوم اجتماعی محاسباتی مرکز پژوهشگاه مجلس گفتگویی انجام داده‌ایم که در ادامه مشروح آن را می‌خوانیم:

ابتدا بفرمایید چه تعریفی از توسعه مورد پذیرش تمام جوامع (چه جهان سومی‌ها و چه کشورهای پیشرفته صنعتی) هست و اساسا توسعه چه فاکتورهایی دارد که جهان سومی‌ها را به تبعیت از الگوی کشورهای پیشرفته صنعتی در امر توسعه واداشته؟
آرتور اسکوبار یک نویسنده کلمبیایی است و با توجه به اینکه کلمبیا هم بخشی از مساله توسعه را در بر می‌گرفته است دغدغه اصلی‌اش توسعه است. مساله اصلی در انسان شناسی توجه و تاکید بر تنوع و تفاوت فرهنگی است. در رشته انسان‌شناسی ما همیشه سعی داریم تنوعات فرهنگی را برجسته کنیم و مانع از این شویم که جهانی شدن و یکرنگ شدن و هم‌نوع شدن و یکدست شدن همه انسان‌ها چه در سطح فرهنگی و اقتصادی و چه در سبک زندگی نباید باعث شود که تنوعات فرهنگی از بین برود. به همین دلیل اسکوبار دارد در بخش‌های مختلف کتاب اشاره می‌کند که همه بخش‌ها بخشی از نگاه انسان‌شناسی مولف را دارد پوشش می‌دهد و تاکید اسکوبار تاکید انسان‌شناختی است.

اما اسکوبار توسعه را یک تجربه تاریخی می‌داند و بحثی که مطرح ‌می‌کند این است که در جنگ جهانی دوم تمرکز قدرت در کشورهای مرکزی به‌ویژه ایالات متحده به شکلی بود که مسئولین امر را در کشور ایالات متحده و سازمان‌های بین‌المللی که به صورت نوپا در این کشور شکل گرفته بودند بر این داشت که اکنون اینقدر توسعه یافته‌ باشند و تا زمانی که نتوانیم با کشورهای دیگر وارد رابطه شویم و به تعامل بپردازیم چه فایده‌ای برای ما دارد؟ به این معنا که وقتی ما انقدر مازاد تولید و سرمایه داریم تا زمانی‌که کشورهای دیگر نتوانند به یک سطحی از رفاه و توسعه برسند که بتوانند همپای ما پیش بیایند و مازاد تولید ما را مصرف کنند این توسعه ما راه به جایی نخواهد برد.

پس به این نتیجه رسیدند که نباید در این حد فاصله بین کشورهای مرکز و پیرامون(کشورهای جهان سوم) بیافتد. به همین دلیل پس از جنگ جهانی دوم بنا بر این گذاشته شد که کشورهای توسعه نیافته و جهان سوم هم بتوانند توسعه‌ای برایشان تعریف شود که با پیگیری این برنامه‌ها به سطحی از توسعه برسند. اسکوبار اشاره می‌کند که کشورهای جهان اول از باب دلسوزی و از باب ترحم و کمک به هم‌نوع خودشان این برنامه‌ها را طرح‌ریزی نکردند بلکه هدف اصلی این بود که آنها را هم به یک سطحی برسانند که بتوانند محصولات خودشان را به کشورهای جهان سوم بفروشند و با حفظ رابطه مرکز پیرامون بتوانند با یکدیگر ادامه فعالیت بدهند.

آیا توسعه در جهان سوم الزاما باید از الگوهای کشورهای توسعه یافته پیروی کند؟ یا ما با پدیده توسعه بومی‌سازی شده هم مواجه هستیم؟
بحث اصلی‌ که اسکوبار به آن اشاره می‌کند این است که پارادایم اصلی‌ای که اسکوبار به آن اشاره می‌کند این است که کشورهای جهان اول و سازمان‌های جهانی و بین‌المللی همواره اشاره می‌کنند که ما ماموریت رستگاری جهان را داریم و باید جهان را به سمت آنچه مطلوب است پیش ببریم و سیاره‌ای مطلوب به‌وجود بیاوریم. نویسنده این کتاب می‌گوید این ما کیست و چرا و چگونه باید انقدر حق دخالت در امور کشورهای جهان سوم را داشته باشد؟ و اصلا چه کسی گفته است شما باید جهان را به سمت رستگاری هدایت کنید و مدل توسعه‌ای که شما اشاعه می‌دهید بهترین مدل موجود در جهان است؟ چه کسی به شما اجازه داده خودتان را و فرهنگتان را برتر از بقیه کشورهای جهان بدانید و این حق را برای خودتان قائل باشید که به کشورهای دیگر ورود کنید و برای آنها برنامه توسعه بنویسید؟

مثلا در یکی از کشورهای جهان سوم برنامه‌ای که برای توسعه صنعت انرژی آنها قرار داده بودند به‌گونه‌ای بود که خود اجرا کننندگان آن برنامه هم اطمینان جدی برای نتیجه بخش بودن این پروژه قائل نبودند و مطمئن نبودند که این موضوع جواب بدهد. اما وقتی این موضوع مطرح شد اجرا کنندگان پروژه به این اشاره کردند که ما پروژه را اجرا می‌کنیم و در نهایت این طرح یا نتیجه می‌دهد یا نمی‌دهد و ما این را به عنوان یک آزمون و خطا در نظر می‌گیریم. اسکوبار اشاره می‌کند که اربابان توسعه فکرشان این است که اگر نتیجه بخش هم نباشد تمامی‌ضررهای زیست محیطی و اقتصادی و اجتماعی و ... ما را متوجه ضرری نمی‌کند و همه ضررها نصیب کشورهای جهان سوم می‌شود. درواقع می‌خواهد بگوید کشورهای جهان اول کشورهای جهان سوم را به نوعی تبدیل به آزمایشگاه خود کرده‌اند تا این طرح‌ها را اجرا کنند و ببینند این طرح‌ها تا چه حدی نتیجه بخش خواهد بود و تا چه حدی نتیجه بخش نخواهد بود؟

بحثی که الان مطرح کردیم و بحث مرکز پیرامون نگاه اسکوبار نزدیک به والرشتاین و نزدیک به نظریه نظام‌های جهانی نیست و به طور صریح اشاره می‌کند دید و چشم‌اندازی که من در این کتاب از آن استفاده می‌کنم چشم‌انداز فوکویی است و می‌گوید من توسعه را به عنوان یک تجربه تاریخی و یک گفتمانی که نه تنها در سطح علمی‌باقی بماند بلکه در سطح عملی هم ورود پیدا می‌کند در نظر می‌گیرم و سعی می‌کنم آن را تحلیل کنم. با توجه به اینکه تمام تحلیل‌هایی که ارائه می‌دهد چه در سطح اقتصاد سیاسی چه در سطح بین‌الملل با تاکید بر بافت مطالعات فرهنگی است.

اسکوبار سه محور را برای بررسی توسعه و مفهوم خاص آن که در جنگ جهانی دوم شاهد آن بودیم در نظر می‌گیرد. این سه محور ذیل همان گفتمان و چشم‌انداز گفتمانی که اسکوبار به آن اشاره دارد قرار می‌گیرد. او تاکید می‌کند گفتمان توسعه در جهان سوم کاری می‌کند که فراتر از یک سری اقدامات ساده برنامه‌ای است که ما فکر کنیم برنامه‌ای نوشته شده است و اکنون می‌خواهد پیاده‌سازی شود و پلانی دارد و بر اساس آن پیش می‌رود. بلکه گفتمان توسعه در سطح اول در سطح ذهنی مردم جهان سوم تاثیر می‌گذارد. از این جهت که به یک معنا ذهن مردم جهان سوم را برای این آماده می‌کند که هرکسی که توسعه نیافته باشد و هر کسی که شبیه کشورهای توسعه یافته نشود عقب مانده است و در این دنیا از تمام معادلات حذف خواهد شد.

پس اولین مرحله این است که ذهن افراد کشورهای جهان سومی‌را آماده پذیرش گفتمان توسعه کند. برای این ابزارهایی وجود دارد. یکی از ابزارهای مهم و اصلی نهادهای بین‌المللی مثل سازمان ملل، سازمان بهداشت جهانی، سازمان غذا و دارو و ... است تا بتوانند از طریق این ابزارها گفتمان توسعه را در جهان جا بیاندازند و اگر بخواهیم از دید فوکویی به قضیه نگاه کنیم یکی از ابزاهای مهم ابزار دانشی است. یعنی از این جهت که جهان اول علم و دانشی را واردد جهان سوم می‌کند که مستقیما با گفتمان توسعه ارتباط پیدا می‌گند و از طریق این دانش آمادگی ذهنی برای پذیرش گفتمان توسعه در اذهان مردم جهان سوم ایجاد می‌کند.

محور دوم نظام آموزشی و محور سوم باز هم تحت تاثیر گفتمان فوکویی نظام قدرت است که کشورهای جهان سوم این نظام قدرت را باید از کشورهای جهان اول وام بگیرند و بتوانند با پیاده سازی برنامه‌های به اصطلاح توسعه‌ای آنها را به سعادت ابدی رهنمون کنند و تمامی‌این کارها طوری بازنمایی می‌شود که گویی جهان اول می‌خواهد جهان سوم را رستگار کند و تنها راه رستگاری توسعه است و به یک معنای کلی‌تر مدرن شدن است که اسکوبار می‌گوید کاری که من دارم انجام می‌دهم در حوزه انسان‌شناسی مدرنیته است.

آیا مخاطبان فرایند توسعه در هر دوره ای متفاوت هستند؟ اگر بله علت این امر چیست؟
در فصل دوم و سوم کتاب نویسنده یک تحلیل قوی از اقتصاد سیاسی حاکم بر جهان اول ارائه می‌دهد که تحلیل درخشانی به حساب می‌آید. این تحلیل در هه 90 میلادی تحلیل درخشانی بوده است. وقتی کشورهای جهان اول می‌خواهند برنامه‌های توسعه را پیاده‌سازی کنند کاری که می‌کنند این است که بانک جهانی به عنوان یک سازمان کفیل برنامه‌های توسعه و یک سازمانی که پدرسالانه در کشورهای جهان سوم حکم می‌راند، پیشنهاد می‌کند که کشورهای جهان سوم برای اینکه به توسعه و به رستگاری مطلق برسند می‌توانند از ما وام بگیرند و این برنامه توسعه را در کشورشان پیاده سازی کنند. اتفاقی که می‌افتد این است که این وام‌ها باید یک بازپرداختی داشته باشد و سبب می‌شود که کشورهای جهان سوم دائم وام‌های بیشتری می‌گیرند و در مسیر توسعه قدم بر می‌دارند و بدهکارتر می‌شوند و این چرخه همین‌گونه ادامه پیدا می‌کند و بدهکاری و زیر دین بانک جهانی و سازمان‌های بین‌الملل رفتن به معنای وابستگی هرچه بیشتر جهان سوم به جهان اول و منت‌گذاری بیشتر جهان اول به جهان سوم است.

مهدی اکبری گلزار مواجهه با توسعه

چرا در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ میلادی، روستاییان، زنان و محیط زیست مخاطبان اصلی فرایند توسعه بودند؟
اسکوار مثال‌هایی را مورد بررسی قرار می‌دهد در دو حوزه. یکی مساله زنان در کشورهای جهان سوم و یکی مساله ی غذا و کشاورزیو فقر و گرسنگی. در مساله زنان تاثیر مسایل توسعه و نوع نگاه گفتمان توسعه به زنان کشورهای جهان سوم را مورد بررسی قرار می‌دهد و به طور خاص کشور کلمبیا را مورد ارزیبابی قرار میدهد که چطور نقش زنان در این کشور ذیل برنامه توسعه تغییر کرد و نظام خانواده معنا و کارکردش تغییر کرد و نقش زنان به طور کلی دگرگون شد و همچنین به جهان جامعه روستایی اشاره می‌کند که گرسنگی به نوعی نهادینه شده در روستاهای کلمبیا و گفتم توسعه می‌خواهد این گرسنگی را بیشتر جا بیاندازد از این جهت که اگر شما توسعه بیابید دیگر گرسنه نخواهید بود و دیگر مشکل غذا و و دارو نخواهید داشت و با تمام این اقدامات و با مثال موردی هردوی این مورد مساله ای که می‌خواهد مطرح کند این است که گفتمان توسعه کانتکس فرهنگی اجتماعی جهان سوم را به هم می‌ریزد و نابود می‌کند و این تنوع فرهنگی را در نظر نمی‌گیرد و همه کشورها را با یک هدف پیش می‌برد و یک دیدگاه در نظر می‌گیرد و این باعث می‌شود، فرهنگ و نوع زندگی و حیات اجتماعی آنها را تحت تاثیر قرار دهد و این کشورها را نه تنها توسعه یافته نمی‌کند بلکه حیات اجتماعی آنها با این کار از دست می‌رود و باعث می‌شود که نظم زندگی انها به هم بریزد و زندگی قبلی خود را از دست می‌دهند که این یک نکته منفی است.

رویکرد پساساختارگرایی که در کتاب از آن استفاده شده است چه رویکردی است و چرا این رویکرد در نگارش این کتاب اتخاد شده است؟
در فصل آخر پیشنهادی که مولف مطرح می‌کند و اتفاقا پیشنهادش هم این است که من نه تنها فقط نقد توسعه می‌کنم، بلکه سعی می‌کنم یک الترناتیوی هم برای آن ارائه دهم برخلاف خیلی از نظریات دیگر که فقط با فرهنگ صرف اکتفا می‌کند، پیشنهاد اسکوار فرهنگ‌های هیبریدی یا همان ترکیبی است از آن جهت که از لحاظ اقتصادی و وابسته اقتصادی این است که کشورهای جهان سوم حداقل می‌توانند با به وجود آوردن مقاومت‌های محلی دربرابر این کلام روند توسعه می‌‌توانند به یک ترکیبی از فرهنگ سنتی و مدرن خودشان در سطحی که برایشان کارکرد داشته باشد برسند و به هیبریداسیون یا ترکیبی سازی برسند تا بتوانند هم از بخشی از مواهب توسعه اشاره کنند ولی هیچ پروژه‌ای بدون ایراد نیست و ایرادهای توسعه و گفتمان توسعه زیاد است اما مواهبی هم دارد. کشورهای جهان سوم با ترکیبی سازی این مواهب و سنت‌های فرهنگی و زندگی اجتماعی خود به ترکیبی می‌رسند که روند مدرنیزاسیون را اسکوبار بر این اساس بررسی می‌کند که مردم نپال اینکار را کردند. فهمشان از توسعه فهم نپالی شده است و توسعه را با زندگی اجتماعی خود ترکیب کردند و به یک الگوی تلفیقی دست پیدا کردند.

بحث اصلی این است که ما به عنوان مترجم تمام بحث‌های اسکوبار را قبول را نداشته باشیم و بخشی از آن مورد قبول واقع شود و بخشی مورد قبول واقع نشود، اما موضوع این است که تحلیلی که از اقتصاد سیاسی در دامنه فرهنگی اسکوبار ارائه می‌دهد واقعا تحلیلی درخشان و اثرگذار است به این معنا که ما الان بعد از گذشت 150 تا 160 سال از عمر مارکس با نظرات کارل مارکس همه بدانند که ایده سوسیالیستی در چه حدی بوده است و تجربه ناموفق شوروی را همه دیدند اما هیچکس منکر تحلیل درخشان مارکس از نظام سرمایه داری نیست تحلیلی که دید خوبی به افراد و اندیشمندان بعد از خودش درباره نظام سرمایه داردی ارائه کرد و در اختیار آنان قرار داد. درباره اسکوبار هم شاید نتوان همه صحبت‌هایش را مورد پذیرش قرار داد اما از آنجایی که کشور ما هنوز در گیرو دار مسائل توسعه ای قرار دارد از دهه 70 شمسی به این سمت و هنوز هم ما در گیر و دار کش و قوس با کشورهای غربی قرار داریم و بحث توسعه هنوز در کشور ما تازه است این کتاب می‌تواند دید خوبی به ما ارایه دهد.

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...