تبدیل یک نظام مردمسالار به نظام استبدادی محصول یک تعامل دوسویه میان یک فردِ حاکم و یک جامعه است... او انتقاد را به معنی دشمنی با اهداف و ایده‌ها تلقی می‌کند... رسالت نجات جهان از بندگی ظالمان... «دشمن»؛ یگانه مقصر عدم کامیابی ها است... بازار رمالانِ غیب گو گرم می‌شود... خود را به‌جای ایده و نظام می گذارد. و در واقع منظور او از ایده، خود اوست که با نظام یکی شده‌است.


فرآیند تبدیل یک فرد سالم به یک انسان ظالم و دیکتاتور | برداشتی از «جباریت»

بررسی روانشناختی خودکامگی ن‍ق‍د و ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ ج‍ب‍اری‍ت‌ Sperber, Manes اش‍پ‍رب‍ر، م‍ان‍س‌ Zur analyse der tyrannis, das unglück, begabt zu sein

تبدیل یک نظام مردمسالار به نظام استبدادی محصول یک تعامل دوسویه میان یک فردِ حاکم و یک جامعه است، پیش فرض مهم مورد توجه آن است که دیکتاتور فقط، شخص مستبد و یا حداکثر یارانش نیستند بلکه شامل همه زیردستان و مردمی هم که به حسب ظاهر قربانیان اویند نیز می‌شود و در حقیقت مستبد محصول یک فرآیند اجتماعی در بستر یک اجتماع آماده تولید مستبد است.

1- شروع فرآیند از این نقطه است که مردمی هستند محتاج، فقیر و حقیر که حکومت نیز وقعی به رفع نیازها نداشته، تحقیرشان می‌کند. این مردم حقیر و ناتوان در تب اشتیاق ظهورِ یک مرد مقتدر که در یک چشم به‌هم زدن همه چیز را درست کند؛ لحظه شماری می‌کنند و به‌جای تلاش در جهت تغیییر اوضاع به دست خود؛ به ظهور معجزه دل می‌بندند.

2- منجی به همه احترام می‌گذارد تا به اهدافش برسد اما این احترام تا مرحله خاصی است و وقتی به اهداف اولیه نائل گشت و تثبیت شد؛ دیگر انتقاد از خود را بر نمی‌تابد. او انتقاد را به معنی دشمنی با اهداف و ایده‌ها تلقی کرده و با منتقد چون دشمنِ خونی رفتار می‌کند و دراین جهت تا مرحله ترس از منتقد پیشروی می‌کند. او از نقد، انتقاد و منتقد هراسان است و ناخودآگاه همه کسانی را که به نوعی از آنها ترس در دل دارد حقیر می‌شمارد تا از شر انتقادشان مصون بماند.

3- او برای خود رسالتی قائل است؛ رسالت نجات جهان از بندگی ظالمان، او هم ایده دارد و هم مردمی که چون موم آماده‌اند… ناخودآگاه بدون آنکه خود نیز ملتفت باشد، خود را به‌جای ایده و نظام می گذارد. و در واقع منظور او از ایده، خود اوست که با نظام یکی شده‌ است.

4- ابرمرد ما برای تحقق بخشیدن به آمال انسانی خود نیازمند کسب قدرتی بلامنازع است که با قوت بتواند اهدافش را محقق سازد. مردمِ منتظر معجزه نیز؛ با بیقراری کامل، مشتاق تفویض قدرت و اختیارخود به آن ابرمرد هستند تا اصلاحات لازم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن به انجام رساند. آنها اختیارات و قدرت خود را در کف فرمان کسی می‌دهند تا بغض فرو نهفته‌شان را مرهم باشد و وضعشان را بهبود بخشد. و تاریخ گواهی می‌دهد هرگز تفویض انجام شده، قابل فسخ و ستاندن نیست.

5- ابرمرد مصلح درابتدای کار به همه وعده و قول رسیدن به دنیائی بهتر می‌دهد. اما پس از کسب قدرت توان برآوردن همه قولها را ندارد... اما چه کند که او به ابرمردی؛ شهره است و نباید به این تصویر خدشه وارد شود لذا برای توجیه عملکرد نامطلوب خود در اجرای وعده‌ها به اسطوره‌ی «خصم» تمسک می‌جوید. او قضایای پیچیده و غامض را با زبانی ساده و قابل فهم برای توده مردم ترسیم می‌کند؛ «دشمن»؛ یگانه مقصر عدم کامیابی ها است.

6- انسانها وقتی در برابر درد و رنج کاری از دستشان برنیاید به‌سادگی به اعجاز متوسل می‌شوند… کسانی که از درون به حریت نرسیده‌اند؛ انتظار دارند دیگری برای آنان دستی بالا زند و تصادفی نیست که همزمان با فرا رسیدن دوران استبداد، بازار رمالانِ غیب گو گرم می‌شود.

7- این انسانِ سالم تا مدتی نسبتاً خوب از پس کارها بر می‌آید و به همین جهت خود را نسبت به اهدافش مومن ساخته و مردم را نسبت به رسالتش مطمئن می‌دارد… و به جهتِ «یکی شدن ایده و خود»، منتقدینِ رسالت خود را بر نمی‌تابد. اعمال و اقدامات مخالفین خود را بگونه‌ای درک و فهم می‌کند که به واقع یقین می‌کند نه مخالف او که خائن به ایده و نظامند و برای همین او ناچار است علیرغم میل باطنی خود، آنان را برای حفظ نهضت به تیغ بسپارد.

8- نظام استبدادی برای مخالفین احکامی صادر می‌کند. امر به این و نهی از آن؛ دیگر کارساز نیست. آیا باید بیکار نشست تا کسی مرتکب عمل خلاف شود؟ در چنین صورتی که کار از کارگذشته، لذا باید فکر و عقیده را قدغن کرد. حتی این نیز کافی نیست، باید کاری کرد که سخن‌ها و اشاراتی که بین دوستان و آشنایان رد و بدل می‌شود هم ممنوع گردد.

9- مستبد هر موضوع اندک و ناچیزی را، هرگونه انتقاد و مخالفتی را، هرگونه صدای اعتراض مسالمت آمیزی را به مساله مرگ و زندگی تبدیل می‌کند و اینگونه سعی در کنترل اوضاع دارد...

10- فرجام کار: عاقبت کار برای مردم و جامعه‌ای که آمادگی فرهنگی لازم را ندارند؛ چیزی نیست جز شروع یک دوره جدید و انتظار مردم برای طلوع یک تک ستاره جدید. این تناوب ادامه خواهد داشت اگر مردم و جامعه ای که هنرش تولید استبداد است، کارخانه‌ی تولید انبوه مستبد را به تعطیلی نکشانند، هر که حاکم شود در این فرآیند به یک مستبد تبدیل می شود؛ مهم نیست «که» باشی و از کدام طبقه، مهم آن است که در این جامعه به یک مستبد تبدیل می شوی! به همین راحتی و تلخی!

[کتاب «Zur analyse der tyrannis, das unglück, begabt zu sein» نوشته‌ی مانس اشپربر (Manès Sperber) دو بار در ایران ترجمه شده است؛ بار اول توسط کریم قصیم با عنوان «نقد و تحلیل جباریت» در سال ۱۳۶۳ و توسط انتشارات دماوند منتشر شد. بار دوم نیز توسط علی صاحبی و در سال 1385 تحت عنوان «بررسی روانشناختی خودکامگی» و در 160 صفحه در انتشارات روش‍ن‍گ‍ران‌ و م‍طال‍ع‍ات‌ زن‍ان‌ به چاپ رسید.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جستجوی یک دوچرخه‌ی دزدیده‌شده بهانه‌ای به دست نویسنده می‌دهد تا از بیکاری در کشوری سخن گوید که نیم قرن است از این درد رنج می‌کشد... در این رهگذر، محله‌های فقیر و مردمان آن توصیف شده‌اند: دزدان و همدستان آنها، روسپیان و پااندازان، و تاجران مشکوک... شخصیت اصلی داستان سعی می‌کند که پلیس را درگیر این داستان کند، اما کاملاً شکست می‌خورد... با وساطت روسپی می‌تواند دوچرخه‌اش را دوباره از دزد خریداری کند ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...