عبور از رئالیسم | شرق


محمود دولت‌آبادی در سال‌های جوانی‌اش داستان‌های کوتاهی نوشته و منتشر کرده بود که بعدها در «کارنامه سپنج» گرد آمدند. گرچه عمده آثار برجسته دولت‌آبادی را باید در میان رمان‌های او جست، اما هنوز هم برخی از آن داستان‌های کوتاه جزو آثار شاخص دولت‌آبادی به‌شمار می‌روند. سبک و زبان داستان‌نویسی دولت‌آبادی در همان قصه‌های اولیه او شکل گرفته‌اند و رئالیسمِ آثار شاخص او در آثار دوران جوانی او نیز دیده می‌شود. بعد از چند دهه از انتشار اولین کتاب‌های دولت‌آبادی، چندی پیش مجموعه داستان دیگری از او با نام «بنی آدم» به چاپ رسید که شامل شش داستان کوتاه است و همگی در همین سال‌های اخیر نوشته شده‌اند. شش قصه این مجموعه اگرچه داستان‌هایی به هم پیوسته نیستند اما چند ویژگی‌ مشترک آن‌ها را در پیوند با هم قرار داده است. فضای داستان‌های «بنی‌آدم» فضایی مبهم و غبارآلود است و آدم‌های قصه‌ها نیز اغلب آدم‌هایی معمولی نیستند و هریک به نوعی در بحران دست و پا می‌زنند.

محمود دولت‌آبادی بنی‌آدم

آدم‌های قصه‌های «بنی ‌آدم»، بنا به دلایلی متفاوت از جریان زندگی کنار زده شده‌اند و به فضایی پرتاب شده‌اند که زندگی‌شان را بحرانی کرده است. در داستان «مولی و شازده»، با مضحکه‌ای از مرگ و اعدام روبروییم و در «اسم نیست» تلاش چند زندانی برای بیرون زدن از مرزها را می‌بینیم و در «اتفاقی که نمی‌افتد» نیز شرایط بحرانی‌ و کابوس‌های پک پناهنده سیاسی روایت شده است. هیچ‌یک از این وضعیت‌ها وضعیتی عادی نیست و زندگی آدم‌های گرفتار در آن نیز زندگی معمولی نیست. بحران‌هایی که در قصه‌های «بنی‌آدم» دیده می‌شوند را می‌توان بحران‌های زندگی مدرن و جامعه تکه‌تکه‌ای دانست که کلیت در آن از میان رفته است. دولت‌آبادی برای تصویر کردن این وضعیت داستان‌هایی نوشته که متفاوت از سبک همیشگی داستان‌نویسی او است.

از بین شش داستان «بنی‌آدم» تنها یکی، «چوب خشک بلوط»، حال و هوای همیشگی داستان‌های دولت‌آبادی را به یاد می‌آورد و بقیه داستان‌ها در فضایی بیرون از رئالیسم همیشگی آثار او نوشته شده‌اند. اگرچه زبان همیشگی دولت‌آبادی در «بنی‌آدم» نیز دیده می‌شود، اما به اعتبار پنج قصه این مجموعه می‌توان گفت که دولت‌آبادی در این مجموعه تجربه‌های تازه‌ای را پشت سر گذاشته است. آن‌چه در نگاه اول به این مجموعه داستان جلب توجه می‌کند، فارغ از این‌که «بنی‌آدم» چه جایگاهی در میان آثار دولت‌آبادی خواهد داشت، این نکته است که او در دوره‌ای به سراغ نوشتن داستان‌هایی «متفاوت» از سبک داستان‌نویسی خود رفته که از سال‌ها پیش به عنوان نویسنده‌ای تثبیت‌ شده شناخته می‌شده است. دولت‌آبادی، خود بر این نکته آگاه است که برخی از قصه‌ها و رمان‌هایش جزو بهترین داستان‌های معاصر ادبیات ایران به شمار می‌روند و به این‌اعتبار جایگاهی قابل‌توجه در ادبیات معاصر ایران به او اختصاص یافته است. با این اوصاف، قدم گذاشتنِ دولت‌آبادی در راهی متفاوت از آن‌چه تاکنون در آن حرکت می‌کرده، این خطر را به همراه دارد که نویسنده‌ای چون او را درست در دوره تثبیت‌شدگی‌اش با شکست مواجه کند.

در میان شش قصه حاضر در «بنی‌آدم»، «چوب خشک بلوط» را می‌توان بهترین داستان مجموعه دانست؛ داستانی رئالیستی که در فضایی روستایی روایت شده است. این داستان، روایتی است از آخرین لحظات زندگی پیرمردی که رو به احتضار است و در طول راه روی دست پسرانش مانده و آن‌ها مانده‌اند که چه کنند با او در راهی که می‌روند. معنا یا اقتدار «پدر» در این داستان به‌طور کامل خدشه‌دار شده و از بین رفته و پسران او هرکدام فقط در فکر منفعت شخصی خودشان هستند. مرگ، یکی از آن دورنمایه‌های تکرار شونده در مجموعه «بنی‌آدم» است. به‌جز «چوب خشک بلوط» که روایتی از مرگی رقت‌بار است، «مولی و شازده» و «امیلیانو حسن» نیز هریک به‌نوعی با مرگ پیوند خورده‌اند.

ویژگی مشترک دیگری که در چند داستان این مجموعه دیده می‌شود، تیپ آدم‌هایی است که در داستان‌ها حضور دارند. آدم‌های این قصه‌ها، خاصه در داستان‌های «اسم نیست»، «مولی و شازده»، «امیلیانو حسن» و «اتفاقی نمی‌افتد»؛ آدم‌هایی حاشیه‌ای‌اند که جایی در متن زندگی ندارند. «اسم نیست»، روایتی است از تلاش عده‌ای زندانی برای فرار از مرز و رفتن به کشوری دیگر. در این داستان چندان مهم نیست که این آدم‌هایی که در زیرزمینی، که معلوم نیست کجاست، گردآمده‌اند جرمشان چه بوده و چطور از زندان بیرون آمده‌اند و به کجا می‌خواهند بروند. داستان فقط با لحظه فرار آن‌ها کار دارد. نقطه اوج قصه، تصویر مسخ‌شدگی یکی از آدم‌های قصه است و البته شیوه راویت داستان این ابهام را باقی می‌گذارد که آیا این مسخ‌شدگی واقعی است و یا برآمده از ذهنیت آشفته «سراج» که روایت داستان بیش از همه مربوط به اوست. ذهن پریشان او در آخر به جنون می‌کشد و او نیز انگار به مسخی غریب دچار می‌شود: «...و ندانست چه‌کسی درون سرش گویه-واگویه می‌کند که چه‌طور ممکن است؛ چه‌کسانی می‌توانند شمرده باشند که هر مورچه در ثانیه هزار نوبت آرواره‌هایش پایین و بالا می‌رود برای جویدن کناره‌ی یک برگ! هزار نوبت در هر ثانیه؟ و فقط توانست از جا بلند شود، دک‌و‌دهانش را به مثل دک‌و‌پوز یک گرگ ایستاده بر بلندی بالا بگیرد و زوزه بکشد تا در پایانه‌ی صدایش سرانجام بتواند بنالد و اداتی نامفهوم بر زبان بیاورد که نمی‌دانست از چه زبانی هست. بعد از آن بود که حس کرد صدای خودش را نمی‌شناسد و حالا بود که بنا کرد به گریستن با صدای بلند، با لفظی مثل مادر... مادر در نگاه جانوری منتظر که ایستاده بود بر چهاردست‌وپا و همچنان کجَکی، رو به بالا نگاهش می‌کرد».

«اتفاقی نمی‌افتد» نیز بازنمایی ذهنیت آشفته آدمی است که می‌خواهد در کشوری دیگر پناهنده شود و وضعیتی که در آن قرار دارد کابوسی است که زندگی او را به بحران کشیده است. تقریبا با هیچ‌یک از آدم‌های قصه‌های «بنی‌آدم» نمی‌توان احساس همدلی کرد و در هیچ یک از داستان‌ها قهرمانی که در پی ارزش‌های جمعی و کلی باشد دیده نمی‌شود. شاید به این خاطر که وضعیتی که دولت‌آبادی در این قصه‌ها ترسیم کرده وضعیتی فاقد قهرمان است. دولت‌آبادی در زمان انتشار «بنی‌آدم» در گفت‌وگویی درباره آدم‌های این قصه‌ها گفته بود: «آدمیزاد ناگهان طورِ دیگری شده و این‌ها همه، طورِ دیگر شدن آدمیزاد است در عمری که من گذرانده‌ام. این طورِ دیگر شدن را نمی‌توانم آدرس بدهم که کجاست ولی تاثیراتش در ذهن من چنین بوده و بیان شده است... خود زندگی است که به نویسنده می‌گوید چه کار باید کند. آنچه در کل می‌توانم بگویم این است که امروز آدمیزاد در ذهن من این شکلی شده، در موقعیت‌ها این‌جوری شده، در ناشناختگی‌ها این‌جوری شده. دفرماسیون‌ها این‌جوری به ذهن من آمده و ممکن است در امر واقع و در عالم رئالیستی اگر می‌خواستم بنویسم‌شان، جورِ دیگری می‌شدند ولی در این اختصار به این شکل درآمده‌اند، یک‌جور بی‌پایانی و بی‌سرانجامی و دچار بودنِ آدم‌ها در ذهن من بوده. وضعیت یکایک این آدم‌ها غم‌انگیز است و هم مضحک.

در عین حال آنها گرفتار موقعیتی تراژیک هستند، نه در معنای ارسطویی اش البته. ولی آنها در معنای جدید تراژدی این گونه‌اند. این‌ها خاصیت دوره جدید است و این‌جور به ذهن من آمده است. آیا این خود گونه‌ای از رئالیسم نیست؟... آنچه بر فضای همه این قصه‌ها حاکم است، عصاره زندگی‌ای است که من در این دوره تجربه می‌کنم. عصاره دفرماسیون، بیگانه شدن و بی‌سرانجامی. از همه جالب‌تر این‌که این‌ها ناگهان به ذهنم می‌آیند. برای خودم هم عجیب است که چرا و از کجا این‌ها ناگهان سر بر می‌آورند! مثلادر مورد همان زندانیان... (داستان) اسم نیست؛ خود این عنوان یعنی که انتظار هویتی نداشته باشید و اسم کتاب هم ممکن بود که همین شود. این آدم‌ها از زندگی پرت افتاده‌اند اما زندگی هنوز رهاشان نمی‌کند. ما می‌دانیم که در دوره معینی انبوهی از آدم‌های این مملکت در آن ایام، ناچار شدند که تن به مهاجرت بدهند و خب این اتفاق تاریخی در ذهن می‌ماند، در ذهن آدمی مثل من می‌ماند. شاید محض پیشگیری از فراموشی به تعبیر میلان کوندرا. اما اگر بگویید الگویش کیست، نمی‌دانم.»

در وضعیت‌های آشفته‌ای که در قصه‌های «بنی‌آدم» روایت شده‌اند،‌ انگار که آینده‌ای هم وجود ندارد و یا دست‌کم هیچ تصویر روشن و معینی از آینده نمی‌توان به دست آورد. این‌که نمی‌توان آینده‌ای جز آنچه هست متصور شد،‌ باعث شده تا فضای کلی قصه‌ها هرچه بیشتر با ابهام و تیرگی درآمیخته شوند. اما نکته دیگری که درباره مجموعه‌ داستان «بنی‌آدم» به‌طور کلی می‌توان گفت، این است که داستان‌های این مجموعه اگرچه تجربه‌‌ای متفاوت در کارنامه داستان‌نویسی دولت‌آبادی به‌شمار می‌روند، اما همچنان بهترین قصه‌های دولت‌آبادی داستان‌هایی است که او با شیوه رئالیستی همیشگی‌اش نوشته و در این مجموعه نیز «چوب خشک بلوط» نمونه‌ای از آنها است. در سال‌های اخیر بسیار گفته‌اند که دوره داستان‌های رئالیستی به سر آمده و رئالیسم متعلق به گذشته‌ای است که دیگر وجود ندارد. اما مجموعه «بنی‌آدم» و مشخصا همین داستان «چوب خشک بلوط» نشان می‌دهد که رئالیسم هم‌چنان امکان‌های زیادی برای داستان‌نویسی دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...
شناخت و نقد ساختار آموزشی چین... با بهره‌گیری از محدودسازی آموزش به ارزیابی‌های کمی و هم با تاثیرگذاری سیاسی- ایدئولوژیک بر اندیشه‌های نوآموزان، آنها را از خلاقیت و آفرینشگری در گستره‌های گوناگون باز می‌دارد... برخی سیاستمداران و روزنامه‌نگاران نامدار امریکا خواستار الگوبرداری از چین در زمینه آموزش شده‌اند!... در چین نیز عبور از سد کنکور که «گائوکائو» نامیده می‌شود آسان نیست ...
ده دلیل برای امید به آینده... ما همیشه داریم علیه زمانِ حال در آرزوی بازگشت به گذشته طلایی می‌اندیشیم... این نزدیک‌بینی تاریخی برای گونه بشر منافع تکاملی دارد و در طول میلیون‌ها سال شکل گرفته است تا خطرات نزدیک بسیار مهم‌تر و جدی‌تر جلوه کنند و باعث هوشیاری انسان برای فرار یا غلبه بر آنها شوند... این مکانیسم تکاملی محمل مناسبی برای سوءاستفاده افراد و گروه‌ها و حکومت‌هایی می‌شود که برای پیشبرد اهداف خود نیاز به ایجاد ترس یا خلق دشمنان و خطرات خارجی دارند ...