• 06 مهر 1401

    نگاهی-به-زندگی-و-آثار-ژوزه-ساراماگو-مریم-برادران

    زندگی داشت روی خوش به آنها نشان می‌داد که برادر چهار ساله ژوزه مرد و آنها را در غمی دردناک فرو برد... 12 ساله بود که به عنوان خزانه‌دار اتحادیه دانش آموزان رای آورد... در مدرسه فنی مکانیک درس خواند و بعد دو سال در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار شد... روزنامه نگاری را از سال ۱۹۵۵ تجربه کرد و دستیار ویراستار روزنامه شد... یکی از اعضای حزب مخفی شد... بدبین هستم اما نه در آن حد که گلوله‌ای در مغزم خالی کنم... واتیکان بهتر است به کار خودش برسد ...

  • 30 شهریور 1401

    جامعهنگاری-عهد-قاجار-در-گفتوگو-با-پریسا-کدیور

    تاریخ‌نگاری ایرانی صبغه نخبه‌گرا و البته مردسالارانه دارد... توده مردم در تاریخ‌نگاری ایران غایبند... بلندی کلاه مردان در دوره ناصری و پیش از آن ملاک و معیار موقعیت اجتماعی بود... طبقه فرودست آمدند پیاده‌نظام طبقه اشراف و دربار شدند و در مقابل مشروطه قرار گرفتند... یکی از مهم‌ترین تاثیرات مشروطه پذیرش حق آموزش برای دختران بود... همسر عقدی مظفرالدین‌شاه و مادر ولیعهد، یکی از نخستین کسانی‌ست که تقاضای طلاق می‌دهد و از شاه جدا شد... زنان راه افتادند در چایخانه‌ها تا مردان قند روسیه را تحریم کنند ...

  • 17 شهریور 1401

    تحلیل-ساختارگرایانه-هیلن-از-درام-کربلا-عظیم-محمودآبادی

    از یکی از آنها به نام نعمان می‌پرسد چرا او و خانواده‌اش که همه سنی‌مذهب‌اند، دکه‌ای برای خیرات شربت در مراسمی اساسا شیعی برپا کرده‌اند؟... چندبار پلاک‌های کوچکی دیدم که در فروشگاه‌ها و درمانگاه‌ها نصب شده بود با این مضمون که «علی‌وار زندگی کن و حسین‌وار بمیر»... میانجی میانِ دوگانه متقابل زندگی و مرگ... اسطوره وسیله‌ای است برای «آفریدنِ» جهانی که در آن زندگی می‌کنیم... عاشورا را به مثابه یک اسطوره تحلیل می‌کند و نه صرفا به مثابه یک متن ...

Loading
آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...
در حال بارگزاری ...
جوان‌ترین عضو حزب... خوش‌سیما، خندان‌رو، شیرین‌سخن... رهبر اصلی‌ترین سازمان حزب در مسکو و چند سالی عملا شریک رهبری استالین... سرانجام و ذره‌ذره حزب در دو طیف سیاسی رودرروی یکدیگر قرار گرفتند... نامه‌های سوزناک بوخارین به دوستان و همرزمان قدیمش، استالین و وروشیلف و استدعا و التماس برای نجات جان خود، همسر ٢٤ ساله و فرزند 11 ماهه‌اش از دردناک‌ترین مکاتبات سیاسی تاریخ و سیاه‌ترین اسناد دیکتاتوری استالینی است ...
شناخت و نقد ساختار آموزشی چین... با بهره‌گیری از محدودسازی آموزش به ارزیابی‌های کمی و هم با تاثیرگذاری سیاسی- ایدئولوژیک بر اندیشه‌های نوآموزان، آنها را از خلاقیت و آفرینشگری در گستره‌های گوناگون باز می‌دارد... برخی سیاستمداران و روزنامه‌نگاران نامدار امریکا خواستار الگوبرداری از چین در زمینه آموزش شده‌اند!... در چین نیز عبور از سد کنکور که «گائوکائو» نامیده می‌شود آسان نیست ...
ده دلیل برای امید به آینده... ما همیشه داریم علیه زمانِ حال در آرزوی بازگشت به گذشته طلایی می‌اندیشیم... این نزدیک‌بینی تاریخی برای گونه بشر منافع تکاملی دارد و در طول میلیون‌ها سال شکل گرفته است تا خطرات نزدیک بسیار مهم‌تر و جدی‌تر جلوه کنند و باعث هوشیاری انسان برای فرار یا غلبه بر آنها شوند... این مکانیسم تکاملی محمل مناسبی برای سوءاستفاده افراد و گروه‌ها و حکومت‌هایی می‌شود که برای پیشبرد اهداف خود نیاز به ایجاد ترس یا خلق دشمنان و خطرات خارجی دارند ...
مدرسه که تعطیل می‌شد، می‌دویدم تا زودتر برسم خانه تا آقای اخوان را ببینم... با آل احمد خیلی چالش داشتند. با اینکه همدیگر را خیلی دوست داشتند اما اصلا مثل هم نبودند. هرچه پدرم مدرن و متجدد بود - واقعا یک‌جورهایی غرب‌زده بود- اما جلال آل‌احمد خیلی سنتی و عصبی بود... مد شده بود که بچه‌ها را بفرستند فرنگ و همه هم می‌رفتند انگلیس شبانه‌روزی... علی حاتمی نقش خرگوش را بازی می‌کرد... اگر بخواهید عکس‌های کاوه را در ایران منتشر کنید، نصف عکس‌ها سانسور می‌شوند ...
کاهنه‌ای بود فضیلتمند و درباره حقیقت عشق و این‌گونه مسائل، فردی بود صاحب‌نظر و بسیار روشن... آنچه درباره حقیقت عشق می‌دانم خود مدیون او هستم، در عشق، او آموزگار من بود... عشق نه نیک است و نه زیبا، بلکه از جنس پریان است. او هر یک از موجودات خدایی را تفسیر کرده به یکدیگر پیوند می‌دهد. عشق فضای فاصله میان خدایان و انسان‌ها را به وجود خودش پر ساخته و سراسر جهان هستی را به همدیگر می‌پیوندد ...
انتقالِ اندیشه نیاز به مجوز ندارد و ما آن‌قدر آدم‌های خوبی بودیم که برای نشریات‌مان رفتیم مجوز گرفتیم... عده‌ای از نویسندگان با یک کتاب زندگی می‌کنند... از تونلِ درد و رنج می‌گذرد و شرایط اجتماعی روی او تاثیر می‌گذارد. نوشته‌ این‌جور نویسنده‌ها مثل اشک می‌ماند. یک جور گریه... ما گاهی در بیداری خواب می‌بینیم. این را باید بنویسیم... ما جامعه‌شناس و روان‌شناس و فیلسوف و سیاستمدار نیستیم. ما نویسنده‌ایم... پر از امید هستم... زندگی در تبعید، زندگی نیست، فقط نوعی زنده‌بودن است ...
داستان به مکزیکوسیتی اواسط دهه هفتاد برمی‌گردد... راوی آن جوان هفده‌‌ساله‌ شاعری به نام خوان گارسیا مادرو است که پله‌های ترقی در مسیر شاعری را طی می‌نماید‌ و در مسیر عشق‌بازی تجربه کسب می‌کند... یک گروه نوجوان شاعر را رهبری می‌کنند... نوجوانان فقیر یا نوجوانانی که در کودکی آسیب روحی دیده‌اند... نویسندگان تثبیت‌شده فرهنگی شهر را دست می‌اندازند، جشن سال نو برپا می‌کنند و از دست دلال محبت عصبانی شهر فرار می‌کنند... شاید در پایان داستان بمیرند و شاید هم نه! ...