داستان «گلوی آهنی» اثر میخاییل بولگاکف این هفته در «هزارتوی داستان» رادیو نمایش روایت می‌شود.

میخاییل بولگاکف

به گزارش کتاب نیوز به نقل از  آنا، داستان «گلوی آهنی» که جمعه این هفته در قالب نمایش رادیویی از رادیو نمایش پخش می‌شود، به بخشی از خاطرات یک پزشک می‌پردازد و به ما کمک می‌کند تا کمی از اضطراب و دلهره یک پزشک را برای درمان بیمارش درک کنیم.

میخاییل بولگاکف نویسنده این داستان، پزشکی بود که بعد از تجربیات فراوان و موفق در عرصه پزشکی، به نوشتن روی آورد و در آثارش نظریه‌های عمیق فلسفی‌اشرا با خیال پردازی و هجو گزنده‌اش در هم آمیخت.

نویسنده‌ای که همچون رمان‌های مشهورش، محصور در رمز و رازها بود. مردی که آثارش در زمان حیاتش در اتحاد جماهیر شوروی توقیف می‌شدند و حالا در سطح جهانی به شکل گسترده‌ای خوانده می‌شوند و به خاطر مفاهیم بی سابقه موجود در آن‌ها ستایش می‌شوند.

بهناز بستاندوست داستان «گلوی آهنی» را روایت کرده و با کیهان بهمنی به تحلیل و بررسی این داستان می‌پردازد. زندگینامه بولگاکف را با صدای رضا عمرانی خواهید شنید و ژاله محمدعلی تهیه کنندگی آن را بر عهده دارد.

این برنامه «هزارتوی داستان» با احترام به جامعهٔ پزشکان، پرستاران و کادر درمان کشورمان که در این روزهای سخت از جان مایه گذاشتند، تقدیم می‌شود.

«هزار توی داستان» جمعه‌ها، ساعت ۲۱ از آنتن رادیو نمایش پخش می‌شود.

................ هر روز با کتاب ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...