نشست «گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات روسی» با حضور دکتر احمد آفتابی و دکتر آبتین گلکار، استاد و مترجم نام‌آشنای زبان و ادبیات روسی در کافه‌کتاب آفتاب مشهد برگزار شد.

نشست «گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات روسی احمد آفتابی  آبتین گلکار

به گزارش کتاب نیوز، نشست‌های فرهنگی و ادبی کافه‌کتاب آفتاب مشهد که به علت همه‌گیری کرونا تعطیل شده بود؛ مدتی‌ست که طبق روال سابق و صبح‌های جمعه با حضور علاقمندان برگزار می‌شود. در نشست این هفته آبتین گلکار درباره ادبیات روسی با مخاطبین به گفت‌وشنود پرداخت.

آبتین گلکارِ ۴۵ساله حالا ۱۰-۱۵ سالی می‌شود که در مقام استادیار در دانشگاه تربیت‌مدرس تهران زبان روسی درس می‌دهد. اما عمومْ بیشتر او را یک مترجم پرکار و خوش‌نام می‌شناسند که بیشتر از نصف عمرش را صرف ترجمه، خاصه ترجمه‌ی رمان و داستان و نمایشنامه‌ی روسی، کرده است. گلکار، که جوایز معتبری نظیر جایزه‌ی کتاب سال و جایزه‌ی ابوالحسن نجفی را هم دریافت کرده است، به خیلی از نویسنده‌های روسی‌زبان پرداخته است، از پوشکین و گوگول و تورگنیف گرفته تا تولستوی و چخوف و بولگاکوف و نابوکوف؛ گاهی سراغ نویسنده‌های نوظهور و کمترشناخته هم رفته است. ازجمله ترجمه‌های متعدد او که با استقبال مخاطبان هم روبه‌رو شده‌اند می‌توان به این عناوین اشاره کرد: «اتاق شماره‌ی 6»، «قلب سگی»، «مقصر کیست؟» و «استالین».

مترجم «بازرس» سخنان خود را این‌طور آغاز کرد: «به‌نظر من، ما ایرانی‌ها خیلی به ادبیات روسیه نزدیکیم و علت اینکه اقبالمان به آن خیلی زیاد است هم همین است. ما البته ادبیات کشورهای دیگر را هم می‌خوانیم و در آن‌ها هم چیزهایی پیدا می‌کنیم، ولی در ادبیات روسیه چیزهای آشنای بیشتری می‌بینیم و درنتیجه خیلی راحت با آن همذات‌پنداری می‌کنیم. اصلاً انگاری خودمان را در این آثار پیدا می‌کنیم. خیلی از دغدغه‌هایی که در ادبیات روسی نمایان می‌شوند دغدغه‌های خود ما هم هستند. به همین علت است که ترجمه‌ی آثار ادبیات روسی از خیلی قدیم در ایران رواج داشته است. آثار تولستوی در زمان حیات او به فارسی ترجمه شد؛ این مسئله با توجه به امکانات 100-110 سال پیش خیلی جالب‌توجه است. البته درست است که رابطه‌ی همسایگی هم داشته‌ایم که مؤثر بوده است. نکته‌ی جالب‌توجه این است که ادبیات روسیه، که ما این‌قدر درباره‌اش صحبت می‌کنیم و می‌گوییم یکی از بزرگان ادبیات جهان است، چندان قدمتی هم ندارد. با ادبیات خودمان که اصلاً قابل‌مقایسه نیست و حتی از ادبیات‌ کشورهای مهم اروپایی هم کمتر قدمت دارد. آنچه ما به‌عنوان ادبیات هنری روسی می‌شناسیم و کلیسایی یا تاریخی نیست تازه از اواسط قرن هجدهم شروع شده است.»

این استاد و مترجم ادبیات و زبان روسی، پس از این، به شکل‌گیری ادبیات روسی پرداخت و با اشاره به ادبیات شفاهی نسبتاً کهن این زبان از پوشکین به‌عنوان آغازگر ادبیات هنری روسی نام برد. او شکوفایی این سنت ادبی را به دو عامل اصلی نسبت داد، یکی دکابریست‌ها که در سال 1825 ضد حکومت تزاری شوریدند و، گرچه به‌سرعت سرکوب شدند، در فرهنگ و هنر روسی‌زبان‌ها تأثیری دامنه‌دار و دیرپا برجای گذاشتند، و دیگری منتقدان ادبی و در رأس آن‌ها ویساریون بلینسکی [Vissarion Belinsky] (1811-1848) که نقد او به نیکلای گوگول (1809-1852) مشهور است. بدین‌ترتیب بود که روسی‌ها از اوایل قرن نوزدهم ادبیاتی همتای سرآمدان ادبیات اروپا، ازجمله آلمان و فرانسه، یافتند.

گفت‌وگو درباره‌ی ادبیات روسی آبتین گلکار

گلکار در ادامه‌ی سخنان خود به انقلاب 1917 روسیه رسید و آن را سرآغاز چرخشی در همه‌ی شئون زندگی روسی، ازجمله فرهنگ و ادبیات آن، خواند که در آغاز، در پی آزادی‌های گسترده، به شکل‌گیری انواع‌واقسام جریان‌های ادبی انجامید، ولی خیلی سریع، به‌محض قدرت‌گرفتن حکومت که می‌خواست همه‌ی نیروهای ادبی را یک‌کاسه کند، سرکوب شد. به‌نظر او، این هم تجربه‌ی عجیب و آموزنده‌ای است، زیرا نشان داد که حمایت حکومت از ادبیات برای کمک به جامعه سودمند نیست و حتی ممکن است خیلی هم زیان‌آور باشد.

گلکار در تبیین مقصود خود افزود: «در این دوران، نظریه‌ای تحت عنوان نظریه‌ی بی‌تعارضی به‌وجود آمد که در تاریخ ادبیات جهان منحصربه‌فرد است، بدین معنی که در داستان دوره‌ی شوروی هیچ برخوردی بین مثبت و منفی اتفاق نمی‌افتاد، هیچ چیز منفی‌ای وجود نداشت که کسی بیاید معارض آن بشود؛ حداکثر تعارضی که اتفاق می‌افتاد تعارض بین خوب و خوب‌تر بود، یعنی اینکه همه‌چیز خوب است و حالا باید بگردیم ببینیم چطوری می‌شود بهترش کرد. در این دوره، داستان‌های زیادی داریم که در کارخانه‌ها می‌گذرند، چون طبقه‌ی اول جامعه طبقه‌ی کارگر است. در این داستان‌ها، مثلاً، پسری را می‌بینیم که بلد است با هفت‌تا دستگاه کار کند. یک‌دفعه دختری پیدا می‌شود که بلد است با ده‌تا دستگاه کار کند و پسر را مسخره می‌کند. این به‌ پسر برمی‌خورد و او می‌رود کار با دوازده‌تا دستگاه را یاد می‌گیرد. در آخر هم با آن دختر ازدواج می‌کند و داستان تمام می‌شود. به‌نظر شوخی می‌آید، ولی در شوروی فراوان داستان هست که همین الگو را دارد. آن زمان، تنها در داستان‌هایی می‌شد تعارض واقعی دید که مثلاً در روسیه‌ی تزاری یا جنگ جهانی دوم می‌گذشتند و یک نیروی منفی قوی مثل آلمان نازی دَرِشان وجود داشت.»

مترجم «اعتراف» ادامه داد: «این وضع تا زمان فروپاشی شوروی کمابیش پایدار بود. بعد از فروپاشی، همه‌ی قیدوبندها و سانسورها برداشته شدند؛ نویسندگانْ دیگر می‌توانستند هرچه می‌خواهند بنویسند. در این زمان، دو اتفاق افتاد که در پی آن‌ها روس‌ها با سیل آثار خوب مواجه شدند. یک اتفاق این بود که آثار مهاجران، یعنی نویسنده‌های روسی‌ای که مجبور شده بودند جلای‌وطن بکنند، آزادانه در روسیه منتشر شد و مردم با ولع زیادی این آثار را خواندند. اتفاق دوم این بود که آن آثارِ متعلق به زمان حکومت شوروی که چندین دهه ممنوع بودند امکان انتشار پیدا کردند. این‌طور بود که گویی ادبیات روسیه دوباره کشف شد. اما نویسنده‌هایی هم بودند که همان‌موقع، یعنی بعد از فروپاشی، داشتند می‌نوشتند. این‌ها را در دو دسته می‌شود جای داد: یک گروه نویسنده‌هایی بودند که نگاه به گذشته داشتند، سعی می‌کردند وقایع زمان حکومت شوروی را تحلیل کنند، بگویند که واقعاً چه اتفاقی داشت می‌افتاد و علت آن چه بود، خوب بود یا بد. البته همه‌ی این کارها را در قالبی هنری انجام می‌دادند. آثار این نویسنده‌ها برای ما ایرانی‌ها هم بسیار آموزنده است. گروه دیگر هم نویسنده‌هایی هستند که درباره‌ی مسائل روز روسیه می‌نویسند و کاری به کار گذشته‌ها ندارند.»

گلکار در تشریح صورت و محتوای آثار داستان‌نویسان فعلی روسی‌زبان و اینکه چرا از ایشان کمتر اثری به‌فارسی درمی‌آید افزود: «کاری که این دسته دارند انجام می‌دهند واکنشی است به سانسورهایی که در دوره‌ی شوروی بود؛ الآن موضوعاتی که آن زمان ممنوع بودند با شدت بسیار زیاد مطرح می‌شوند‌. اکثر این موضوعاتْ موضوعاتِ حاشیه‌ای هستند، یعنی مربوط به حاشیه‌ی اجتماع، طبقاتی که قبلاً صدا نداشتند، طبقاتی که قبلاً هیچ نماینده‌ای در جهان ادبیات نداشتند، مثلاً الکلی‌ها، معتادان. الآن خیلی داستان‌ها نوشته‌اند که از زبان بچه‌های عقب‌افتاده نقل می‌شود. در آن زمان، این افراد انگار اصلاً وجود نداشتند. خیلی اثر هم داریم درباره‌ی سربازهایی که از جنگ برگشته‌اند، از جنگ افغانستان یا جنگ چچن، و دچار آسیب‌های روانی مختلف شده‌اند. این‌ها الآن موضوعات باب‌روز ادبیات روسیه‌اند. زبانی هم که برای نوشتن این آثار انتخاب می‌کنند طبیعتاً زبان خیلی بی‌پرده و رکی است که برای خود روس‌‌ها یک‌جور شوک فرهنگی است؛ خود روس‌ها هم به چنین زبان و صحنه‌هایی در یک اثر ادبی عادت ندارند. من از اوکراین و روسیه افراد زیادی را می‌شناسم، مثلاً از طبقه‌ی استادان دانشگاه، که اجازه نمی‌دهند بچه‌شان آثار فلان نویسنده را بخواند، چون زبانش خیلی رکیک و زننده است و بدآموزی دارد.»

این مترجم باسابقه و پرکار ادامه داد: «الآن وضع ترجمه‌ی آثار روسی جدید به فارسی خیلی بهتر شده است؛ الآن ما در فارسی از اکثر نویسنده‌های مهم معاصر روسیه کتاب داریم. کتاب‌های خوبی هم ترجمه شده‌اند. ترجمه‌ها هم به‌نظر من ترجمه‌های بسیار خوبی هستند. ما در این زمینه واقعاً خوش‌شانس بوده‌ایم؛ یعنی از اول کسانی که ادبیات روسی را ترجمه کرده‌اند مترجمان خوبی بوده‌اند. شاید اسم بعضی‌ها را یادم نیاید، ولی،‌ مثلاً، آقای کاظم انصاری که سال 1310 از زبان روسی کار ترجمه کرده است نثرش واقعاً خوب است و امروز هم می‌شود خواندش. شاید یک‌مقدار به‌نظر قدیمی بیاید، ولی من، خودم، از خواندنش لذت می‌برم. مترجمان بعدی هم همین‌طور بودند، خانم مهری آهی، محمدهادی شفیعی‌ها، استپانیان. جالب است که این آقای استپانیان خیلی به‌روز بود و زمانی که اینترنت نبود ادبیات وقت روسی را دنبال می‌کرد و به‌دست می‌آورد و ترجمه می‌کرد. شفیعی‌ها هم شخصیت بسیار جالبی بود. ریاضی‌دان بود و کوه‌نورد حرفه‌ای، تاحدی‌که اورست را فتح کرده بود؛ یعنی علایق بسیار متنوعی داشت و درعین‌حال سه رمان مهم تورگنیف و چند داستان او را هم ترجمه کرده است. کریم کشاورز هم بود. حتی مشفق همدانی که امروز خیلی‌ها او را به‌عنوان مترجم بد مثال می‌زنند برای زمان خودش خوب بود.»

عبدالله کوثری

در ادامه‌ی این نشست، عبدالله کوثری، مترجم پیشکسوت و برجسته، که به‌دعوت میزبان پشت میکروفن آمده بود از مواجهه‌ی خود با ادبیات روسی گفت و ضمناً درباره‌ی نقش حزب توده در گسترش ادبیات جهان، به‌ویژه ادبیات روسی، در ایران آن روزگار نکاتی را متذکر شد: «در دهه‌ی 40، به‌خصوص بعد از ضربه‌ی 28 مرداد، حزب توده دیگر حضور عینی فعالی در عرصه‌ی سیاست نداشت. بعضی از توده‌ای‌ها نشستند و ترجمه کردند. استپانیان و امثال او مترجمانی بودند که مناسباتی با توده داشتند. حزب توده، که ما راجع‌به وجوه منفی‌اش زیاد شنیده‌ایم، تأثیرات مثبتی هم داشت، ازجمله در همین مسئله که من، خودم، وقتی دبستان می‌رفتم شاهدش بودم. توده‌ای‌ها، نه فقط از ادبیات روسی، که از ادبیات همه‌ی جهان شناخت داشتند. از دریابندری بگیرید تا شاملو و سیاوش کسرایی و سایه، همه‌ی کسانی که از دهه‌ی 40 به بعد از چهره‌های مشخص ادبیات ما شدند، لااقل در جوانی مدتی با حزب توده بوده‌اند. این به‌هیچ‌وجه به‌معنی طرفداری از سیاست‌ها و آرمان‌های این حزب نیست؛ غرض فقط بیان یک واقعیت است، اینکه توده با خودش چیزهای خوبی هم آورد. به‌ویژه در دهه‌ی 40، به‌واسطه‌ی آن‌ها ما ادبیات روسی را خیلی بیشتر شناختیم.»

این نشست با پرسش‌وپاسخ پایان یافت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...