از هفده‌سالگی و تا همین امروز هیچ کاری انجام نداده‌ام، جز اینکه هر روز صبح زود از خواب بیدار شوم، مقابل ردیف شستی‌های حروف صفحه‌کلیدم بنشینم و... در دورانی که حتی یک پنی هم درآمد نداشتم... من هنوز نمی‌دانم مرسدس در آن ماه‌ها چکار کرد که خانه یک روز هم بی‌غذا نماند... کارمند پست بسته را روی ترازو گذاشت، محاسبات خود را کرد و گفت: «82 پزو می‌شود». مرسدس اسکناس‌ها و پول‌های خردی را که در کیفش بود شمرد و فهمیدیم که: «فقط 53 پزو داریم»

متن سخنرانی مارکز در چهارمین همایش زبان اسپانیایی در کارتاخِنا-کلمبیا

برگردان منوچهر یزدانی | شرق

در روزهایی که «صد سال تنهایی» را می‌نوشتم، هرگز فکرش را نمی‌کردم و در رؤیاهای دور هم نمی‌دیدم که روزی در مراسم رونمایی نسخه‌ی یک میلیونیِ این کتاب شرکت کنم. تصور اینکه یک میلیون نفر بتوانند چیزی را که با بیست‌ و هشت حرف و دو انگشت، به‌عنوان ابزار کار، در خلوت اتاقم نوشته شده را به‌طور کامل بخوانند دیوانه‌کننده است.

گابریل گارسیا مارکز

امروز اعضای آکادمی زبان به رمانی اشاره دارند که بارها از مقابل چشمان یک میلیون خواننده گذشته و نیز به صنعتگر بی‌خوابی چو من، که هنوز از شگفتی این رویداد خارج نشده است. اما این موضوع، نه به رسمیت شناختن یک نویسنده است و نه امکان دارد که باشد، این نشان از معجزه‌ی انکارناپذیری است که تعداد زیادی از افراد مایل به خواندن داستان به زبان اسپانیایی هستند و بنابراین، شمارگان یک میلیون نسخه‌ای «صد سال تنهایی»، که اولین بار در نوع خود است، بزرگداشت یک میلیون نسخه برای نویسنده‌ای نیست که رخسارش از خجالت گلگون شده؛ این نشان از یک میلیون خواننده‌ی تشنه‌ی زبان اسپانیایی دارد که با اشتیاق در انتظار رسیدن نوشته‌ای برای خواندن‌اند.

نمی‌دانم همه‌ی این‌ها کی اتفاق افتاد، فقط می‌دانم که از هفده‌سالگی و تا همین امروز هیچ کاری انجام نداده‌ام، جز اینکه هر روز صبح زود از خواب بیدار شوم، مقابل ردیف شستی‌های حروف صفحه‌کلیدم بنشینم تا یک صفحه‌ی خالی را پر کنم، فقط با هدف روایت داستانی که هنوز برای کسی نگفته‌ام، تا زندگی را برای خواننده‌ای که هنوز وجود ندارد شاد کنم.
روال نوشتن من از آن ابتدا تاکنون تغییری نکرده است. هیچ‌وقت جز دو انگشت سبابه‌ام چیزی ندیده‌ام، که یکی‌یکی و با ضرب‌آهنگی موزون به بیست و هشت حرف الفبا می‌خوردند که بدون هیچ‌گونه تغییری در این هفتاد و چند سال جلوی چشمانم ردیف شده‌اند.

امروز بخت یار من بود که بتوانم در این بزرگداشت شرکت کنم و سپاسگزارم؛ و جز این اندیشه که ببینم چه بر سرم آمده نمی‌توانم کاری کنم. آنچه می‌بینم این است که آن خواننده‌ای که برای صفحه‌ی خالی من وجود نداشت امروز خیل جمعیتی شده که تشنه‌ی خواندن آثار اسپانیایی است.

خوانندگان «صد سال تنهایی» امروز جامعه‌ای را تشکیل می‌دهند که اگر همه در سرزمینی مشترک زندگی می‌کردند، یکی از بیست کشور پرجمعیت جهان بودند. این ادعا برای بالیدن نیست، برعکس، فقط می‌خواهم بگویم که چه تعداد از مردم هستند که با آیین و عادت خواندن خود نشان داده‌اند شوق وافری، تا حد نهایت، برای دریافت پیام به زبان کاستِیانو1 دارند. چالشی برای همه‌ی نویسندگان، شاعران، داستان‌سرایان و مربیان زبان ماست که این عطش را سیراب و این جمعیت را تکثیر کنند، انگیزه‌ی واقعی وجود و پایداری حرفه‌ی ما و البته خود ما.

در سی‌وهشت‌سالگی و پس از انتشار چهار کتاب از بیست‌سالگی تا آن زمان، پشت ماشین ‌تحریر نشستم و چنین آغاز کردم: «سال‌ها بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا2 در مقابل جوخه اعدام ایستاده بود، بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود». هیچ شناخت و آگاهی‌ای از معنی یا منشأ این عبارت یا اینکه تا کجا ممکن است کشیده شود نداشتم. آنچه امروز می‌دانم این است که هجده ماه حتی یک روز هم از نوشتن دست نکشیدم، تا اینکه کتاب به پایان رسید.

شاید باورنکردنی به نظر برسد، ولی یکی از مشکلات اساسی من کاغذ ماشین ‌تحریر بود. به‌نادرستی این را آموخته بودم که اشتباهات تایپی، املایی یا دستور زبانی در‌واقع ناشی از خطاهای خلق روایت‌اند و هر بار آنها را می‌دیدم، صفحه را پاره می‌کردم و در سطل کاغذ باطله می‌انداختم و دوباره شروع می‌کردم. با آهنگی که در یک سال تمرین به دست آورده بودم، حساب کردم که کتاب تقریباً با شش ماه کار صبح‌ها به اتمام خواهد رسید.

خانم اسپرانزا آرایزا3 همان پِرایِ4 به‌یادماندنی، ماشین‌نویس شاعران و فیلم‌سازان بود. او یک جای روشن و پاک اثر کارلوس فوئنتس، نویسنده‌ی بزرگ مکزیکی، و آثاری از «پدرو پارامو»5 خوان رولفو6 و متون اصلی چندین فیلم‌نامه از جناب لوئیس بونوئل را با ماشین ‌تحریر تایپ کرده بود.

وقتی به او پیشنهاد کردم برای جلوگیری از هرگونه سردرگمی در نسخه‌ی نهایی، پیش‌نویس رمان را که پر از لکه‌های جوهر سیاه و قرمز بود تمیز کند، دیدم برای این زن، که در این قفس دیوانه‌ها به همه چیز عادت کرده، مشکل خاص و مهمی نیست.

چند سال بعد، پِرا برای من تعریف کرد که وقتی آخرین نسخه‌ی اصلاح‌شده را که به او سپرده بودم به خانه‌اش برد، هنگام پیاده‌شدن از اتوبوس، بر اثر باران سیل‌آسایی که می‌باریده، لیز خورد و تمام ورق‌های کاغذ در گل‌ولای خیابان شناور شدند. با کمک سایر مسافران آن اوراق مرطوب و تقریباً ناخوانا را جمع‌آوری و آنها را در خانه‌ی خود ورق‌به‌ورق با اتوی لباس خشک کرده است.

چیزی که می‌شد موضوع کتاب بهتر دیگری باشد چگونگی زندگی من و مرسدس بود، با دو فرزندمان، در دورانی که حتی یک پنی هم درآمد نداشتم و اینکه چطور توانستیم زنده بمانیم. من هنوز نمی‌دانم مرسدس در آن ماه‌ها چکار کرد که خانه یک روز هم بی‌غذا نماند.
ما در برابر وسوسه‌ی گرفتن وام با بهره مقاومت کرده بودیم، تا اینکه بالاخره دل‌هایمان را یکی کردیم و تصمیم گرفتیم اولین حمله‌های خود را به سوی مونته دِ پیِداد7(بانک گارکشایی و گروگذاری اموال) آغاز کنیم.

مرسدس پس از استفاده از مُسکن‌های زودگذر با دیگر چیزهای کوچک، لازم دید برای درست‌کرد وضع مالی‌مان، به فروش جواهراتی متوسل شود که نزدیکان طی سالیان به او هدیه کرده بودند. کارشناس جواهر با سخت‌گیری یک جراح آنها را معاینه کرد و با چشم جادویی خود الماس‌های گوشواره، زمردهای گردنبند و یاقوت‌های به‌کاررفته در انگشترها را بررسی کرد و در پایان همه‌ی آنها را به ما برگرداند و با لحنی استهزاآمیز گفت: «همه‌ی اینها از شیشه‌ی خالص‌اند».

در آن لحظه‌ی سخت، مانند دیگر مشکلات و سختی‌های بزرگ، مرسدس حساب‌های نجومی‌اش را کرده و بدون کوچک‌ترین لرزشی در صدایش به صاحبخانه‌ی صبورش گفت: «ما می‌توانیم شش ماه دیگر همه‌ی اجاره شما را یک‌جا پرداخت کنیم».
صاحبخانه پاسخ داد: «می‌بخشید، خانم. متوجه هستید در این صورت چه مبلغ هنگفتی خواهد شد؟»
مرسدس با بی‌حوصلگی گفت: «بله، می‌دانم، تا آن زمان همه چیز را درست خواهیم کرد. نگران نباشید».
آن شخص تحصیل‌کرده هم، که کارمند عالی‌رتبه‌ی دولت و یکی از آدم‌های دلپذیر و صبوری بود که می‌شناختیم، با صدایی بدون لرزش پاسخ داد: «خیلی‌خوب خانم، حرف شما برای من حجت است،» و صورت‌حساب مرگبار خود را بیرون آورد: «هفتم سپتامبر در انتظارتان خواهم بود».

سرانجام، در اوایل اوت 1966، من و مرسدس برای فرستادن نسخه‌ی نهایی «صد سال تنهایی» به فرانسیسکو پوروا8 مدیر انتشارات امریکای جنوبی9 در بوینس آیرس، به اداره‌ی پست مکزیکوسیتی رفتیم تا بسته‌ی 590 برگ نیم‌ورقیِ کاغذ معمولی را که یک خط در میان نوشته شده بود، بفرستیم.
کارمند پست بسته را روی ترازو گذاشت، محاسبات خود را کرد و گفت: «82 پزو می‌شود».
مرسدس اسکناس‌ها و پول‌های خردی را که در کیفش بود شمرد و فهمیدیم که: «فقط 53 پزو داریم».

بسته را باز کردیم، آن را به دو قسمت مساوی تقسیم کردیم و یکی را به بوئنوس آیرس فرستادیم، بدون اینکه حتی فکر کنیم پول ارسال بقیه را از کجا و چگونه تهیه خواهیم کرد. تازه بعداً هم متوجه شدیم که قسمت اول را نفرستاده‌ایم. ولی قبل از پیداکردن پول برای ارسال بقیه یادداشت‌ها، پاکو پوروا، مدیر انتشارات امریکای جنوبی، که مشتاق خواندن نیمه‌ی اول کتاب بود، برای ما پول فرستاد تا بتوانیم قسمت اول را برایش بفرستیم.
این بود چگونگی تولدی مجدد در زندگی امروزمان. سپاسگزارم.

پی‌نوشت‌ها:

1. ‏ ‏Castellan؛ اسپانیایی.
2. Aureliano Buendía‏ ‏
3. Esperanza Araiza‏ ‏
4. Pera‏ ‏
5. Pedro Páramo
6. Juan Rulfo‏ ‏
‏7. ‏ Montes de Piedad؛ نهادهای خیریه‌ای که در آن فقرا می‌توانستند برای رفع نیازهای اولیه‌ی خود، با گروگذاردن اموالشان، پول نقد دریافت کنند.
8. Francisco Porrúa‏ ‏
9. Suramericana

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...