کتاب «همچون باران با من حرف بزن و بگذار گوش کنم» [Talk to me like the rain and let me listen] نوشته تنسی ویلیامز [Tennessee Williams] این بار با ترجمه فرید قدمی و از سوی نشر سیب‌سرخ منتشر شد.

همچون باران با من حرف بزن و بگذار گوش کنم» [Talk to me like the rain and let me listen] نوشته تنسی ویلیامز [Tennessee Williams]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، ناشر در توضیحی بر این اثر می‌نویسند: «تنسی ویلیامز(1983-1911) از مهمترین نویسندگان قرن بیستم آمریکاست که در کنار آرتور میلر و یوجین آونیل چهره‌ای سراپا مدرن و انتقادی به تئاتر مدرن آمریکا بخشیده است و با نمایش‌نامه‌هایی همچون «اتوبوسی به نام هوس» «گربه روی شیروانی داغ» که مبنای ساخت فیلم‌هایی درخشان و موفق نیز قرار گرفته‌اند، به نامی آشنا برای مردم جهان بدل شده است.

در بخشی از کتاب آمده است: «زن بازوی عریان لاغرش را از آستین ریونِ صورتیِ کیمونویش می‌کشد بیرون و لیوان آب را بلند می‌كند و انگار وزن لیوان کمی او را می‌کشد جلو. مرد مهربان و موقر از روی تخت او را نگاه می‌کند که آب می‌نوشد. موزیک ملایمی شروع می‌شود، مرددانه، عبارتی که چندین‌بار تکرار می‌شود انگار کسی در اتاق بغلی دارد تلاش می‌کند آوازی را با ساز ماندولین اش به یاد بیاورد. گاهی چیزی به اسپانیایی خوانده می‌شود. می‌تواند آوازِ استریلیتا باشد.»

کتاب «همچون باران با من حرف بزن و بگذار گوش کنم» نوشته تنسی ویلیامز، در 23 صفحه، به قیمت 9هزار تومان، در قطع رقعی، جلد شومیز و ترجمه فرید قدمی از سوی نشر سیب‌سرخ منتشر شد.

[این کتاب برای نخستین بار با ت‍رج‍م‍ه‌ م‍رج‍ان‌ ب‍خ‍ت‌م‍ی‍ن‍و منتشر شده است.]

................ هر روز با کتاب ...............

هنر |
جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...