اغواگری‌های گوگول | شرق
 

اول آوریل 1809 را باید به خاطر سپرد، مناسب‌ترین روزی که نیکلای واسیلیویچ گوگول به دنیا آمد. روز موسوم به روز «خر رنگ کنی»، روزی که بنا بر رسمی مرسوم هرکسی تلاش می‌کرد تا دیگری را با دروغ و حلیه‌گری فریب داده و اغوا کند. خالق آثار معروفی مانند «نفوس مرده»، «شنل»، «بازرس» و... در چنین روزی به دنیا آمد. چیچیکوف، شخصیت اصلی «نفوس مرده»، یکی از شخصیت‌های اغواگری است که گوگول خلق کرده است. شخصیتی به‌ظاهر معمولی که هیچ وجه ممیزه‌ای با دیگران ندارد. «... مردی میانه‌حال، نه زشت، نه زیبا، نه چاق و نه لاغر، هرچند پیر به نظر نمی‌آمد، در شمار جوانان نیز محسوب نمی‌شد.»1

ورودش به شهرها، هیچ سروصدایی برنمی‌انگیخت، معمولا به هنگام پرکردن پرسش‌نامه برای اطلاع پلیس در هنگام ورود به مهمانخانه‌های هر شهر خود را «پاول ایوانویچ، مشاور فرهنگ: ملاک، منظور از مسافرت: انجام کارهای شخصی» معرفی می‌کرد. در همه این سفرها هیچ تمایلی به خودنمایی نداشت. غالبا از خودش کم‌تر حرف می‌زد و سعی در پنهان‌کردن هویت واقعی‌اش داشت، و اگر هم بالاجبار مجبور به معرفی خود می‌شد با خطابه‌ای اخلاقی که به نظر می‌رسید از فرط تکرار آن را حفظ کرده بود، خود را این‌گونه معرفی می‌کرد: «من در این جهان مانند کرمی حقیر و بی‌ارزشم و به هیچ وجه شایسته توجه و التفات نیستم. من در مدت زندگانی خود رنج و عذاب بسیار متحمل شده‌ام و در دوران خدمت برای دفاع از حق عدالت شکنجه بسیار دیده‌ام، من دشمنان بی‌شماری دارم که به خون من تشنه‌اند و اکنون آرزومند فراغت و آسایشم و در جست‌وجوی محلی که در آنجا مسکن کنم می‌گذرانم، همین که به این شهر رسیدم وظیفه خود دانستم که برای ادای احترام و اظهار ارادت به دیدار مستخدمین عالی‌رتبه شهر بشتابم».2

 گوگول نفوس مرده

معمولا خطابه‌های انسان‌دوستانه و به یک تعبیر اغواگری‌های چیچیکوف سخت کارساز می‌شد. اغواگری، ضعیف‌جلوه‌کردن و یا خود را ضعیف جلوه‌دادن در نظر اغوا شده است چیچیکوف درس خود را خوب بلد بود، او خود را انسانی ضعیف و فروتن نشان می‌داد تا نظر اغواشده‌ها را به خود جلب کند. آنگاه او به خانه‌ها و مجالس آنان دعوت می‌شد و با استقبال فراوان از وی پذیرایی می‌شد. چیچیکوف که از قبل آماده برای دعوت‌شدن بود در تمامی این موارد دعوت آنان را با خضوع فراوان می‌پذیرفت و با سر و وضعی آراسته به خانه آنها راه پیدا می‌کرد.

اما اینها همه ظاهر قضیه بود. چیچیکوف چنان نبود که می‌نمود، فی‌الواقع او شخصیتی مشکوک با هویتی نامعلوم بود. «دزدی با هویت نامعلوم بود که با هویت‌های بس نامعلوم‌تر از هویت خود سودا می‌کند. یعنی هویت نفوس (سرف‌های*) مرده که این شیاد بزرگ روس می‌کوشد از مالکان بخرد و پیش مقامات دولتی چنین وانمود کند که آنان در حادثه‌ای جان داده‌اند و از این طریق 40 ‌هزار روبل به جیب بزند، سودی برای 500 روبل سرمایه‌گذاری بر مبنای پنج تا ده روبل برای هر مرده».3 برای سودی چنین سرشار و برای خرید نفوس مرده‌ای که مالکان آنها را کاملا بی‌ارزش می‌دانستند، البته که چیچیکوف ناگزیر بود هویت واقعی خود را پنهان کند و آن را به تعویق اندازد، زیرا هدف او روشن بود. چیچیکوف در این «بازی» در صدد آن بود تا صاحبان نفوس مرده را «اغوا» کند.

اغواگری هرگز به نظمی طبیعی تعلق ندارد، بلکه به برنامه‌ای ساخته‌شده و یا مصنوع ارتباط پیدا می‌کند. اغواگر همواره در صدد است که بدون برجاگذاشتن ردی از خود نزد اغواشده تنها نشانه‌های خاص خود را جذب کند. نشانه‌های خاص مقدمات تسلط او را بر جهان نمادین فراهم می‌آوردند. حيطه‌ فعالیت اغواگر اساسا در جهان نمادین است، تفاوت مهم میان اغوا و قدرت در این است که اغوا بیانگر تسلط بر جهان نمادین است، در حالی که قدرت بیانگر تسلط بر عالم واقعی است. اغواگر با جهان نشانه‌ها سروکار دارد، نشانه‌هایی که هیچ به مدلولی معین و یا هویتی مشخص منتهی نمی‌شوند.

«دماغ» یکی دیگر از اغواهای مشهور گوگول است. شروع داستان به «امر محال»** بازمی‌گردد، به این ترتیب که روزی دماغ کاوالیوف افسر ارزیاب از صورتش جدا می‌شود و حیاتی مستقل پیدا می‌کند. اگرچه این حادثه‌ای غریب جلوه می‌کند ولی مگر جهان مملو از اتفاقاتی عجیب و غریب نیست، «دنیا پر است از اتفاقات عجیب و مضحک، گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می‌دهد که به‌سختی می‌توان باورش کرد.»4 به نظر می‌رسد که گوگول قبل از مارکس از نظرات وی درباره حیات مستقل اشیا و اجزا اطلاعی کافی داشته است زیرا «دماغ» گوگول در حیات مستقل خویش حتی شأنی بالاتر از صاحبش پیدا می‌کند: «در صحنه‌ای از داستان که دماغ و کاوالیوف به هم می‌رسند، دماغ با تکبر او را کنار می‌زند و تحقیر می‌کند، زیرا رتبه‌اش از او بسیار پایین‌تر است.»5 اگرچه در عالم واقع «دماغ» کاوالیوف نمی‌تواند حیاتی چنین مستقل پیدا کند، اما در جهان نمادین که عرصه اغواگری است، چنین چیزی ممکن است، چنان که ممکن است نفوس مرده یک جا معامله شود. علاوه بر آن گوگول اساسا منکر وقوع چنین اتفاقاتی نمی‌شود: «شما هرچه می‌خواهید فکر کنید، اما من که معتقدم چنین اتفاقاتی رخ می‌دهند، گرچه به ندرت ولی خلاصه رخ می‌دهند.»6

به یک تعبیر اغواگری ارتباطی تنگاتنگ با به تعویق انداختن نشانه و هویت دارد. «بازرس»، نمایشنامه‌ای از گوگول و به نظر فوئنتس عجیب‌ترین نمایش کمدی قرن نوزدهم است. این نمایش نیز همچون دماغ کاوالیوف با خبری غافلگیرکننده شروع می‌شود:
«شهردار: آقایان از شما خواستم تشریف بیاورید اینجا که خبر خیلی بدی را به اطلاعتان برسانم: یک بازرس دارد می‌آید اینجا.
آموس فیودورویچ: بازرس برای چه؟
آرتیومی فیلیویچ: بازرس برای چه؟
شهردار: بازرس از پترزبورگ، مجـ.... مجـ.... چیز، آهان مجهول‌الهویه، آن هم با ماموریت محرمانه.»7

در پی این خبر، مقامات شهر (قاضی، ملاکان، مسئول مؤسسات خیریه و...) به تکاپو می‌افتند. آنان هر یک تلاش می‌کنند تا خود را کارمندی وظیفه‌شناس و ساعی نشان دهند تا دزدی و ارتشاء آنان به گوش بازرس نرسد. علاوه‌براین، آنان درصدد برمی‌آیند تا با دادن مهمانی و رشوه نظر بازرس کل را جلب کنند. در حقیقت او را اغوا کنند، واقعیت اما آن است که خلیتساكوف نه‌تنها بازرس کل نیست، بلکه مالباخته مفلوکی است که سرمایه‌اش را و در حقیقت داروندارش را در قمار از دست داده و حتی پول کرایه مسافرخانه را نیز ندارد. بااین‌حال او خود را از تک‌وتا نمی‌اندازد و به‌رغم پرت‌وپلاگویی موقعیت نمادین-غیرواقعی- را که عرصه اغواگری است، درمی‌یابد.

به چیچیکوف بازگردیم، شیادی او خالی از طنزی گوگولی نیست. «نفوس مرده‌» خود کلمه غریبی است، بسیاری «نفوس مرده» را پوششی می‌دانستند که در پس آن جریانات دیگری در پیش است، چون به نظرشان این کلمه به حوادثی مشکوک در شهر ارتباط داشت و بنابراین به آن جنبه‌ای حتی سیاسی می‌دادند و عده‌ای چیچیکوف را، راهزن و یا جاعل اسکناس تلقی می‌کردند‌. اما واقعیتِ موضوع به چنگ نمی‌آمد زیرا اغواگری برنامه‌ای مصنوع و ساخته‌شده است که استمرار آن تنها با به‌تعویق‌انداختن آن موضوعیت می‌یابد. «مسافرت چیچیکوف در جست‌وجوی ثروت و مال با کمال موفقیت انجام گرفت، چنان‌که در نتیجه این جهانگردی مبلغ قابل‌ملاحظه‌ای به صندوقش عاید شد.»8 گوگول در آخر کتاب خود بر این موضوع مهم اما ظریف صحه می‌گذارد که کار چیچیکوف دزدی نبود بلکه استفاده از موقعیت بود. درست مشابه همان کاری که خلیتساکوف کرده بود: «شیوه‌ای که برای کسب مال به کار می‌بست، بسیار مناسب بود، او دزدی نمی‌کرد، ‌بلکه فقط از موقعیت استفاده می‌نمود.»9

پی‌نوشت‌ها:
* سرف‌ها دهقانانی وابسته به زمین بودند و جزو اموال ملاکین به حساب می‌آمدند. حسن سرف‌ها برای صاحبانشان تنها این نبود که کار می‌کردند بلکه از آنها می‌شد به‌عنوان وثیقه نیز استفاده کرد و از بانک‌ها وام گرفت. اگر سرفی در فاصله دو آمارگیری از نفوس املاک می‌مرد مالک موظف بود همچنان مالیات او را تا آمارگیری بعد بپردازد. حال اگر کسی مانند چیچیکوف اهل زدوبند بود می‌توانست از این موقعیت استفاده کرده و وام از بانک دولتی بگیرد.
** به نظر فوئنتس بعضی از ایده‌های گوگول شباهتی به کافکا دارد مانند «دماغ» که با «امر محال» آغاز می‌شود. این موضوع یادآور «مسخ» کافکا است که روزی گرگور زامزا از خواب بیدار شد و دید که به حشره بدل شده است.

1، 2، 8،9) نفوس مرده، گوگول، ترجمه کاظم انصاری
3) خودم با دیگران، کارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله کوثری
4، 6) یادداشت‌های یک دیوانه، دماغ، گوگول، ترجمه خشایار دیهیمی
5) نیکلای گوگول، رلف ای‌. متلاو، ترجمه خشایار دیهیمی
7) بازرس، گوگول، ترجمه آبتین گلکار

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت ...
منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...