از همان سطر اول هم می‌شود ملتفت جذابیت بی‌بدیل کتاب شد... همه چیز را با ذکر تمام جزئیات به رشته تحریر درآورده: در مورد نوع معماری اربابی و رعیتی، در مورد نوع مفرش اتاق‌ها، دکوراسیون، نوع کفش و کلاه و جوراب و بالاپوش مردانه و زنانه و حتی نوع شوخی‌های متداول بین خواص و عوام... ثقه‌تر از عبدالله مستوفی کسی را نمی‌توان یافت که بتواند تاریخ اجتماعی دوران قاجار را شرح دهد. هر آنچه او تعریف می‌کند یا مستقیما دیده و شنیده، یا از برادران معتبر و پدر باکفایتش شنیده یا از معمرین فامیلش دریافت کرده.

درباره «شرح زندگانی من» به قلم عبدالله مستوفی
 

«شرح زندگانی من» عبدالله مستوفی
دوستان فرهیخته‌ای بودند که از خواندنی بودن کتاب تعریف می‌کردند اما حجم کتاب را که می‌دیدم، پا پس می‌کشیدم که توی این اوضاع و احوال و توی این بی‌دماغی مفرط، کی حال خواندن 2520 صفحه ریز تو هم تو هم را دارد؟ حتی قول استاد فقید علامه قزوینی که ناشر در پشت جلد کتاب نقل کرده بود هم شوقی در من برنمی‌انگیخت که این دو جلد خوش ترکیب را به دست بگیرم. شوخی نیست؛ کسی مثل علامه قزوینی که حتی با بزرگان ادبیات کشور هم تعارف ندارد و نظرش را – یعنی نظر علمی و فنی‌اش را- به صراحت بیان می‌کند، در نامه‌ای به عبدالله مستوفی می‌گوید: «در واقع در این عصر ما، بلکه در عصور متقدمه، من نویسنده‌ای به این شیرینی و جذابی و به این گیرندگی، هر چه فکر می‌کنم سراغ ندارم.» قریب به یک سال بود که با بهانه و بی‌بهانه، صحبت کتاب و خاطرات عبدالله مستوفی به میان می‌آمد اما من آن را در برابر خودم کوه بزرگی می‌دیدم که هنوز از پسش بر نیامده بودم. کتاب‌های حجیم اینگونه‌اند. قبل از هر چیز آدم را می‌ترسانند که اگر به دست بگیری از کار و بارت باز بمانی. قدیم‌ها که کاری بزرگ فرا روی آدم قرار می‌گرفت و آدم می‌ترسید از حجم کار، مثل می‌زدند که «کار را دست می‌کند و چشم می‌ترسد.» یعنی می‌گفتند که به چشم اعتماد نکن و بگذار دست‌هایت کار را پیش ببرند. اما درباره کتاب دست و پا کاره‌ای نیستند و چشم است که هم باید بترسد و هم باید بخواند... دیگر دارم درباره حجم کتاب زیاده‌روی می‌کنم. بالاخره کتاب خوب را باید خواند، حالا چه «سه تفنگدار» باشد، چه «جنگ و صلح» و چه «دن آرام».



متاسفانه این ادبیات ساندویچی دوره ما و اصرار بر کوتاه‌نویسی و مینی‌مالیسم، ذائقه ما را عوض کرده و ما را بد عادت کرده و کتاب‌های حجیم را نخوانده از چشممان انداخته... مرور دلایلی از این دست در ذهنم کافی بود که 20 هزار تومان بدهم و کتاب را بخرم و سریع خود را به خانه برسانم و بی مقدمه شروع کنم به خواندن کتاب. حقیقتا از همان سطر اول هم می‌شود ملتفت جذابیت بی‌بدیل کتاب شد. این جذابیت به حدی است که آدم دلش نمی‌آید کتاب را زمین بگذارد و دنبال امور عادی زندگی‌اش برود. بخت با من یار شد و یکباره شبانه آنفلوانزای سختی گرفتم و زکام بدی شدم و بالاجبار از همه کار و بار روزانه‌ام باز ماندم و نشستم و خوابیدم و در میان خاطرات عبدالله مستوفی فرو رفتم. البته ناگفته نماند که تب 39 درجه هم به کمک آمد و در بردن من به روزگار قاجار کمک کرد و بسیاری از هذیان‌های دوره مریضی را بین آقامحمدخان و خان‌بابا و محمد میرزا و حاج میرزا آقاسی و در امتداد صف سلام مستوفی‌ها گذرانم. درست عین فیلمی که قهرمانش، سرش به یک جایی می‌خورد و بی‌هوش می‌شود و به 200 سال قبلش می‌رود، من هم چیزی شبیه اچ‌وان‌ان‌وان گرفتم و افتادم و به 200 سال پیش رفتم... و چه سفر شیرینی. هر کس هر چه می‌خواهد بگوید اما من دوره قاجار را تا قبل از محمد علی‌شاه نالایق، یکی از بهترین دوره‌های تاریخی ایران می‌دانم و از هر حیث گمان می‌کنم که زندگی در آن روزگار، بسیار شیرین و جذاب و پرحاشیه و پر داستان بوده است و مردم چنان سر ذوق بودند که مدام برای خود و دیگری مضمون‌های بکر کوک می‌کردند. بی‌خود وقت محدودم را صرف اثبات این ادعای شخصی نکنم و با شما که با من مخالفت می‌کنید محاجه نکنم. وقت اندک است و من باید در این مجال شما را ترغیب کنم که کتاب «شرح زندگانی من» را بخوانید.

من اصولا از پیرمردها خوشم می‌آید و از پیرمردهای سرزبان‌دار شیرین سخن، بیشتر خوشم می‌آید. دلبستگی من به پیرمردها به قدری است که همواره خود را در محضر پرفیض آنان می‌بینم در برابرشان زانوی ارادت و ادب به زمین می‌زنم و مقابل‌شان می‌نشینم تا با ملاحت و شیرین سخنی لب به سخن بازکنند و از خاطرات بلندمدت خود نکاتی ارزشمند که به قول شهریار همه «در تاریخ و سیر آمده مستور» تعریف کنند. اصلا خصوصیت پیری، یکی همین است که آدم خاطرات کوتاه‌مدتش بی‌ارزش و کمرنگ می‌شوند و خاطرات دراز مدتش، وضوح بیشتری می‌یابند و عین تصویر شفاف سینما به نمایش در می‌آید. این خصوصیت اگر تشدید شود به آلزایمر تبدیل می‌شود و موجبات زحمت شخص و اطرافیانش را فراهم می‌آورد اما اگر در همین حد ملیح بماند، موجبات شیرین سخنی را باعث می‌شود. البته این قابلیتی نیست که بین پیرمردها به‌طور یکسان –مثل توزیع عادلانه کوپن- توزیع شده باشد. «از تمام خلق یک تن صوفی‌اند/ مابقی در سایه او می‌زیند» و بی‌تردید عبدالله مستوفی یکی از همین صوفیان است. مگر کتاب دو جلدی 2520 صفحه‌ای را می‌شود در 700 کلمه معرفی کرد؟

به این فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیون توجه نکنید که سراسر هر آنچه گفته‌اند مهمل گفته‌اند. در مورد لباس، در مورد نوع حرف زدن، در مورد نوع حکومت کردن، در مورد نوع زندگی کردن، در مورد هرآنچه که مربوط به دوران قاجار باشد، هیچ فیلم و سریالی قابل استناد نیست. در عوض عبدالله مستوفی همه چیز را با ذکر تمام جزئیات به رشته تحریر درآورده. از صف سلام شاهی شرح و تفصیل نوشته تا نوع زندگی نوکر خانگی‌شان «اصغر آقا». در مورد نوع معماری اربابی و رعیتی، در مورد نوع مفرش اتاق‌ها، دکوراسیون، نوع کفش و کلاه و جوراب و بالاپوش مردانه و زنانه و حتی نوع شوخی‌های متداول بین خواص و عوام. حقیقتا بدون مراجعه به چنین منبع قابل اعتمادی، قصه نوشتن و فیلم ساختن درباره تاریخ قاجار، همین فضاحتی می‌شود که تا به‌حال شده است؛ یعنی یک مشت حرکات و گفتار تصنعی و عصا قورت داده و بی‌نمک که همه موقع محاوره و حرف زدن، شعر نو برای هم می‌خوانند. عبدالله مستوفی پیرمرد خوش‌قریحه‌ای بوده و با آب و تاب و کلی حکایت شیرین و جذاب، خاطراتش را به رشته تحریر درآورده. ضمن اینکه چیزی را از قلم نینداخته و سعی کرده همه چیز را طوری تعریف کند که خسته کننده و حوصله سر بر هم نباشد. ضمنا او علاوه بر تسلط حیرت انگیزی که بر ادبیات فارسی دارد، به ادبیات فرانسه هم مسلط است. معلوم است اوتوبیوگرافی‌های زیادی خوانده و آداب زندگینامه نویسی را که چندان در ایران آن روز مد نبوده، به خوبی آموخته است. آشنایی او به زبان فرانسه به حدی است که در بعضی موارد وضع لفظ کرده و معادلی برای فلان تعبیر رایج فرانسوی وضع کرده است. اصلا یکی از دلمشغولی‌های او همین صحبت درباره تعابیر و لغات و اصطلاحات و امثال فارسی و ترکی و مغولی و فرنگی است که به ضرورت در پانوشت‌های کتاب، با دست و دلبازی تمام به آنها پرداخته. حتی چند جایی آنقدر با تسلط درباره یک لغت نوشته که گویی یکی از تفنن‌های پیرمرد، اتیمولوژی بوده و بدون مراجعه به فرهنگ لغت –که نمی‌دانم در دهه 20 دم‌دست بوده است یا نه- ریشه خیلی از لغات را گفته است.
او اصولا دایره لغات گسترده‌ای دارد و بی‌آنکه نوشته‌اش بوی مغلق‌گویی و تکلف و تبختر بگیرد، در نهایت ساده‌نویسی از لغاتی استفاده می‌کند که سال‌هاست از زبان فارسی رفته‌اند و دیگر کسی از آنها استفاده نمی‌کند.

عبدالله مستوفی متعلق به یکی از مهم‌ترین خانواده‌های دیوان سالار دوران قجر است. اصلا این پسوند مستوفی به همین دلیل است که از زمان جدش، اکثرا در کار استیفا بوده‌اند. جد او متصدی امور دیوانی آقامحمدخان بوده و بعد هم به خدمت باباخان درآمده و بعد هم پدر و برادرش، در زمره میرزا‌بنویس‌های حرفه‌ای روزگار ناصرالدین شاه بوده‌اند. از ویژگی‌های این طایفه یکی همین است که این جناب عبدالله از برادر ارشدش، چیزی حدود 60 سال کوچک‌تر بوده و همبازی نوه‌های برادرش می‌توانسته باشد. برادر دومش میرزا محمود وزیر هم که در دم و دستگاه مستوفی‌الممالک و حتی خود شاه ارج و قربی بس رفیع داشته، او هم چیزی حدود 50 سال از جناب عبدالله بزرگ‌تر بوده. یعنی حتی اگر جدش را هم به حساب نیاوریم، او مستقیما از جانب پدر و برادرانش می‌توانسته فهمی عمیق از زندگی دو، سه نسل پیش از خود به دست بیاورد. علاوه بر اینها وقتی آدم بچه پیرزای یک خانواده، آن هم با این طول و عرض می‌شود، این اقبال را پیدا می‌کند که به هر طرف رو برگرداند پیرمردی را ببیند که کلی حرف شنیدنی برای گفتن دارد. یعنی طبیعی است که حرف یومیه چنین خانواده‌ای درباره ایل قاجار و نحوه به حکومت رسیدن آقامحمدخان و مسائل ریز و درشت دربار و درباریان و … باشد. یعنی از این حیث ثقه‌تر از عبدالله مستوفی کسی را نمی‌توان یافت که بتواند تاریخ اجتماعی دوران قاجار را شرح دهد. هر آنچه او تعریف می‌کند یا مستقیما دیده و شنیده، یا از برادران معتبر و پدر باکفایتش شنیده یا از معمرین فامیلش دریافت کرده. آنجا هم که در حکایت و خاطره اندکی تردید حس کرده، جلوتر اینکه به ذهن خواننده برسد، خودش توضیح کامل داده و متذکر تردید شده است.

حیف شد. کاش من به جای این همه توضیح واضحات دست می‌کردم توی کتاب و محض نمونه چند حکایت شنیدنی در می‌آوردم و در این مجال اندک تقدیم‌تان می‌کردم. قطعا بعد از خواندن حکایت‌ها بیشتر ترغیب می‌شدید که کتاب را بخوانید، اما چه کنم که مجال اندک است و این توضیحات خسته کننده را هم نمی‌شد که نگفت. اصلا آداب معرفی کتاب، گفتن همین حرف‌هاست، اما امیدوارم هنوز آنقدر حوصله برایتان مانده باشد که توی این اوضاع و احوال به سراغ دو جلد کتاب قطور ریز ریز تو هم تو هم بروید. من که رفتم و پشیمان نیستم و از سر ذوق و ارادت از پنج ستاره، پنج ستاره کامل را به نویسنده و ناشر تقدیم می‌کنم؛ خاصه ناشری که انصافا کتاب را تمیز و بی‌غلط و با سلیقه منتشر کرده است.

تهران امروز

انگیزه رضا از «سوار کردن» رویا اساساً رابطه جنسی نبود... می‌فهمیم که رضا مبلغ هنگفتی به رویا پرداخته و او را برای مدت یک ماه «کرایه» کرده... آن‌چه دستگیر خواننده می‌شود خشم و خشونت هولناکی است که رضا در بازجویی از رویا از خود نشان می‌دهد... وقتی فرمانده او را تحت فشار بیشتر قرار می‌دهد، رضا اقرار می‌کند که اطلاعات را منشی گردان به او داده... بیش از آن‌که برایش یک معشوقه باشد، یک مادر است ...
مأموران پلیس‌ نیمه‌شب وارد آپارتمان او شدند... در 28‌سالگی به مرگ با جوخه آتش محکوم شد... نیاز مُبرم به پول دغدغه ذهنی همیشگی شخصیت‌ها است... آدم بی‌کس‌وکاری که نفْسِ حیات را وظیفه طاقت‌فرسایی می‌داند. او عصبی، بی‌قرار، بدگمان، معذب، و ناتوان از مکالمه‌‌ای معقول است... زندگی را باید زیست، نه اینکه با رؤیابینی گذراند... خفّت و خواری او صرفا شمایل‌نگاری گیرایی از تباهی تدریجی یک مرد است ...
اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...