پاریس زیبا؛ پاریس آزاد | آرمان ملی


شمسی عصار (1387 لندن-1314 تهران) معروف به شوشا گاپی [Shusha Guppy]، نویسنده، ترانه‌سرا و خواننده ایرانی بود که که در سن هفده‌سالگی در دانشگاه سوربن فرانسه بورسیه شد، به پاریس رفت و در رشته ادبیات فرانسه تحصیل کرد. بعد از مهاجرت به پاریس و تحصیل ادبیات فرانسه با نیکولاس گاپی که او هم به کارهای هنری مشغول بود ازدواج کرد. شوشا پس از ازدواج به انگلستان مهاجرت کرد و در لندن ساکن شد. چون از جوانی از خانه و وطن جدا شده بود، زندگی‌اش همواره با نوعی درد غربت همراه بود؛ درد غربتی هنرمندانه و فیلسوفانه. عصار از ابتدا با تفکرات فلسفی آشنا بود. پدرش آیت‌ الله محمد کاظم عصار، عالم علوم دینی و استاد فلسفه دانشگاه تهران بود. پدرش مردی بود که پیرو عرفان و فلسفه روشنفکرانه بود و تمدن غرب را تحسین می‌کرد، برای همین فرزندش را برای تحصیل به اروپا فرستاد. عصار در فرانسه خوانندگی اپرا هم آموخت؛ علاقه او به آوازهای محلی ایرانی باعث شد آلبومی از آوازهای اقوام مختلف ایرانی منتشر کند. کتاب «دختری در پاریس» [A Girl in Paris: A Persian Encounter with the West] یکی از بهترین نوشته‌های شمسی عصار است که از یک‌سو شرایط اجتماعی بعد از جنگ در فرانسه را شرح می‌دهد و از سوی دیگر روایت دختری ایرانی در پاریس. آنچه می‌خوانید نگاهی به این کتاب است که با ترجمه هرمز عبداللهی از سوی نشر ثالث منتشر شده است.

شمسی عصار شوشا گاپی [Shusha Guppy]دختری در پاریس» [A Girl in Paris: A Persian Encounter with the West]

ادبیات مهاجرت اساسا مقوله‌ای برخاسته از رنج درونی ا‌ست و هجرت نیز با خود نوعی غم و اندوه دارد؛ طبیعی ا‌ست که با دورشدن هر نویسنده‌ای از سرزمین پدری‌اش، منتظر شرحی دقیق، با جزییات و آمیخته با غم و شادی که البته شاید غم در آن بیشتر ظهور و حضور پیدا کند، باشیم. سینوهه را نخستین مهاجر جهان در 2000 سال پیش از میلاد، عنوان کرده‌اند. در همان زمان هم او گفته بود: «اقدام به مهاجرت بر قلب و ذهن من نوشته شده بود. من خودم را از خاکی که رویش ایستاده بودم به زور کندم.»

شمسی عصار در تهران به دنیا آمد. بعد از اتمام دوران دبیرستان برای تحصیل در دانشگاه سوربن به فرانسه مهاجرت کرد. کتاب «دختری ایرانی در پاریس»، کتابی مفصل از شروع این مهاجرت و درنهایت تغییر کلی در زندگی عصار است. خواننده از غم و غربت و یاد گذشته در این کتاب بیش از آن‌که رنج ببرد، تسکین و آرامش پیدا می‌کند. زمان حاضر به اندازه کافی مشکل دارد که ذهن را به خود مشغول کند و آدم را عذاب دهد. اتفاقات زندگی از نظم‌وترتیب زمان پیروی نمی‌کند، بلکه رشته‌ای از داستان‌هاست، حوادثی کوچک که پیچان‌وخمان به‌سوی جویباری پیش می‌رود. زندگی همین است یا همین بود، آنچه به یادمان می‌آید قطره‌هایی است از آنچه زمانی برکه‌ای بود که اکنون فراموشمان شده است.

سخن از مهاجرت که به میان می‌آید شاید در اولین لحظات صرفا حس تنهایی و غربت یا شاید تحولی عظیم در سبک زندگی فردی یا شاید هم زندگی اجتماعی، در ذهن متبادر شود، اما همانطور که خیلی خوب می‌دانیم مهاجرت ابعاد بسیار وسیعی دارد که وقتی پای آن در داستان‌ها و خاطره‌نویسی‌ها باز می‌شود شاخ‌وبرگ بیشتری هم پیدا می‌کند. شاخ‌وبرگی به وسعت ادبیات، رویاپردازی و توصیفات جاندار.

شمسی عصار در شانزده‌سالگی تهران را به مقصد پاریس ترک می‌کند. شاید حس دلتنگیِ نهفته در خطوط این کتاب از همان آغاز پرواز به‌سوی فرانسه شروع به خودنمایی می‌کند. دختری تنها، رو به مقصدی که آن را نه خوب می‌شناسد و نه خوب درکش می‌کند. فرانسه در آن روزها برای دختری جوان جاذبه و تازگی خود را داشت. تازگی‌ای که با دلتنگی و البته غم غربت همراه است. فرانسه‌ای که چه به لحاظ اقتصادی و چه به لحاظ سیاسی و فرم اجتماعی با آنچه امروز از آن می‌دانیم متفاوت بوده است. اصولا جغرافیای مهاجرت همیشه توام با غمی نهفته بوده و هست. زندگی در تنهایی از نویسنده زنی قدرتمند ساخته، کسی که می‌تواند برای آرزوهایش بجنگد و در موردشان حرف بزند. در سرتاسر کتاب با جزییاتی رو‌به‌رو هستیم که نویسنده با دقت و ظرافت خاصی آن را بیان کرده است. توصیف وقایع، رخدادها، آدم‌ها و اشیا با ریزبینی در جای‌جای کتاب توانسته تفاوت خانه پدری و سرزمین نو را برای خواننده روشن بکند: «جدا از همه کبوترهای دیگر که جفت‌جفت می‌گردند یا دورتر دور هم جمع شده‌اند، کوچک‌تر از آنهاست و تنها کبوتری است که رنگی متفاوت دارد، برعکس بقیه که پرهاشان آبی و خاکستری است، پرهای این یکی قهوه‌ای است و اینجا و آنجا با خط‌های ظریف سفید رنگ‌آمیزی شده است. تا دستم را به طرفش دراز می‌کنم که لمسش کنم می‌پرد آنورتر، اما خرده‌نان‌هایی را که گاهی کنار هره پنجره می‌ریزم می‌خورد...»

نگاه نویسنده مهاجر به جهان پیرامونی خود با نوع نگاه هنرمندی که در وطن زندگی می‌کند، متفاوت است. محیط تازه، زبان بیگانه، فرار از خانه، هویت ازدست‌رفته، امکان بازنگری اوضاع، رویارویی با علم و تکنولوژی متفاوت در کشور میزبان، همه‌وهمه بر جسم و روح مهاجرت تاثیرگذار است. ادبیات در مهاجرت را به دلیل همین تاثیرپذیری‌ها، باید جدا از ادبیات درون‌مرزی، اما در پیوند با آن نگریست. همانگونه این تاثیرات در خط‌به‌خط کتاب عصار به وضوح به چشم می‌خورد.

تفاوت فرهنگ در مقوله مهاجرت امر مهم دیگری است که نمی‌شود آن را نادیده گرفت. گاهی به‌واسطه همین تفاوت فرهنگ‌ها زندگی در مهاجرت سخت می‌شود. عادت به تغییر فرهنگ در محیطی غریب می‌تواند از آدم‌ها موجودات دیگری بسازد. گاهی می‌تواند آنها را تا مرز شکست پیش ببرد. اما نویسنده با ظرافت تمام از این تفاوت فرهنگ‌ها و خوگرفتن با آن صحبت کرده است: «من و خواهر بزرگم اجازه نداشتیم آرایش کنیم، لباس آستین کوتاه بپوشیم، جوراب نازک پایمان بکنیم، حتی عطر هم نمی‌‌توانستیم بزنیم، مبادا این قبیل کارها مقدمه‌ای باشد بر اینکه دلمان بخواهد برای مردها جالب و جذاب باشیم...»

نکته قابل توجه در هر کتابی که بعد از مهاجرت نوشته می‌شود، وجود بندی محکم میان نویسنده و سرزمین پدری‌اش است. بندی که ممکن است و بعد از گذشت سالیان دراز همچنان پرقوت و مستحکم باقی بماند و به‌راحتی می شود وجود چنین پیوندی را در خلال کتاب مشاهده کرد و خواند. خواننده به‌راحتی می‌تواند وجود دلبستگی‌ها را ولا در لفافه اما به‌خوبی درک بکند. مهاجرت یعنی پشت سر گذاشتن تاریخ، جغرافیا و بسیاری از سویه‌های اجتماعی در کشور مبدا و آماده‌شدن برای انس با جغرافیای مقصد. نویسنده در این کتاب با دانشی قابل قبول از تاریخ کشورش می‌نویسد و در مقام مقایسه بسیار خوب برمی‌آید: «وقتی عرب‌ها در سال 661 میلادی ایران را فتح کردند کوشیدند تا زبانشان را به مردم تحمیل کنند، اما با مقاومتی شدید رو‌به‌رو شدند و مبارزه را باختند، به‌هرحال الفبای آنها پذیرفته شد و با زبان فارسی درهم‌آمیخت و با آن منطبق شد. شمار زیادی واژه عربی وارد زبان فارسی شد، اما چنان متحول شدند که معنایشان با عربی متفاوت است.»

البته همانطور که می‌دانیم مهاجرت، منحصرا يک رويداد جغرافيايی نيست، بلکه بیشتر از همه یک رویداد ذهنی و روحی تلقی می‌شود. در بطن وجودی یک مهاجر موضوعاتی همانند هويت، شخصيت، بيگانگی، ازخودبيگانگی، غربت و نوستالژی به عناصری تخيل‌ساز و تصوير‌پرداز تبديل می‌شوند که در شکل‌گيری آثار ادبی و هنری آنها به‌طور عميقی تأثيرگذار هستند: «اگر مشکل برخوردن به ساعات خاموشی نبود، می‌توانستیم توی کافه‌هایی که معمولا وقت بستن آن 2 یا 3 بعد از نیمه‌شب بود با خیال راحت بنشینیم، سپس تا ساعت 5 یا 6 صبح که کافه‌های دیگر باز می‌کردند قدم بزنیم. اما تنها پرسه‌زدن در خیابان برای دخترها خطرناک بود. معمولا نزدیک ایستاگاه‌های مرکزی کافه‌هایی پیدا می‌شدند که تمام شب دایر بودند، اما این‌جور جاها در نیمه‌های شب پاتوق مناسبی نبودند.»

آموختن موسیقی یکی از راه‌های مبارزه با غربت برای نویسنده بوده است. عجین‌شدن با نوای ساز و آموختن آن و در همین راستا آشناشدن با انسان‌های مختلف راه پرفرازونشیبی را پیش پای او گذاشته تا بتواند سال‌های دوری از خانه پدری را تاب بیاورد. زندگی اگرچه در غربت هرگز مثل خاکی که روی آن به دنیا آمده‌ای نمی‌شود، اما همیشه تسکین‌دهنده‌ای از راه می‌رسد و روزها و ثانیه‌ها را تلطیف می‌کند. این خاصیت غربت و مهاجرت است که تاب و تحمل را کم می‌کند و عصار با تبحر زیاد از لحظه‌به‌لحظه این چالش‌ها نوشته و آنها را واکاوی کرده است؛ چالش‌هایی که توانسته از او انسان دیگری بسازد.

جنس مهاجرت و این نوع روایت در این کتاب آمیخته با تجربه است. از آن دست مهاجرت‌هایی که بیشتر با تجربیات زیستی همراه است و نویسنده علیرغم بازگوکردن روزهای تلخ تنهایی، غربت و دورافتادن از سرزمین پدری به تجربیات مهمی نیز در زندگی دست پیدا می‌کند؛ تجربیاتی که در طول زندگی همواره همراه اوست و چه بسا آینده او را از هر لحاظ تغییر بدهد: «در اینجا در سن‌ژرمن از روی نوشته‌های آنها بود که فلسفه اگزیستانیسالیسم پدید آمد، فلسفه‌ای که بیش از همه به‌خاطر آثار داستانی سارتر عمومیت یافت. هر نسلی از دانشجویان واژگان و اصطلاحات خاص خود را دارد که بر اندیشه‌های حاکم خودش استوار است.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...