نویسنده‌ای از جهان مدرن | اعتماد


«بانو آمالیا» [Donna Amalia] یکی از داستان‌های معروف السا مورانته [Elsa Morante] است. داستانی که به همراه دو داستان دیگر از این نویسنده، مجموعه‌ای به همین نام را تشکیل داده‌اند. ماجرای داستان‌های مورانته معمولا در فضایی سورئالیستی و فانتزی می‌گذرند. داستان‌هایی با سویه‌های اخلاقی و معمولا انسان‌محور. مورانته نویسنده‌ای است که می‌کوشد، هستی و زندگی را در قالب فهمی از جنس خلاقیت ادبی ارایه کند. نویسنده‌ای سخت‌گیر که گفته ‌می‌شود هر کدام از کارهای کوتاهش را بیش از 20 بار بازنویسی می‌کرده. برای درک دنیای مورانته لازم نیست که همه کارهایش را بخوانیم چون او در هر داستان چنان نمودی از نوشتن منحصر به فرد را پیش روی ما می‌گذارد که خود به خود اقناع‌کننده است. آدم‌های داستانی مورانته از آن نوع آدم‌هایی هستند که به وفور در اطراف ما دیده ‌می‌شوند، طیف‌ گسترده‌ای از رنگ‌های انسانی که هر کدام در نهان خود هزاران داستان ناگفته ‌دارند.

بانو آمالیا» [Donna Amalia] السا مورانته [Elsa Morante]

در داستان‌های مورانته با موقعیت‌هایی غریب مواجه می شویم که در عین حال به شدت باورپذیرند. موقعیت‌هایی برامده از لحظه‌های زندگی و شکار تیزبینانه موضوع از سوی نویسنده. آنچه که خواننده مورانته را درلذت ازمتن سهیم می‌کند، نگاه آمیخته با هنرمندی‌و موشکافانه است. نگاهی که خواننده به محض آغاز یک داستان به تلنگرهای حسی آن پی می‌برد.

موفقیت مورانته در داستان‌نویسی مدیون تیزهوشی و درایت او در درک و تحلیل مسائل پیرامونی است. او به خوبی آدم‌ها را می‌شناسد و به زیبایی به آنها نزدیک می‌شود و روایتشان می‌کند. جهان داستانی این نویسنده، جهانی من‌درآوردی نیست و اصولا سعی نمی‌کند، خواننده‌اش را با انتخاب موضوعاتی سخت آزار بدهد. او تمایل دارد که مخاطب به محض آغاز یک داستان با شخصیت‌ها به نوعی تفاهم از جنس همذات‌پنداری برسد. تلاشی برای نوشتن دیگرگونه داستان که او به زیبایی از پسش برآمده است.

با خواندن داستان‌هایی چون «بازی پنهانی، مادربزرگ و بانو آمالیا» به این نتیجه می‌رسیم که السا مورانته نویسنده‌ای با تمایل جهان‌وطنی ‌است زیرا ساخت فضاهای داستانی و روحیات شخصیت‌ها را نمی‌توان در مرزی مشخص از یک کشور تصور کرد. شخصیت‌های مورانته آکنده از نوعی دلهره‌ها و شادی‌هایی هستند که در تمام دنیا مشترک است. مورانته از جمله نویسندگانی‌است که تکنیک‌های داستانی را درکنار واقعیت‌های پنهان درکنار هم قرار می‌دهد و از دل این‌کار معجونی قابل باور به وجود می‌آورد.او به عنوان نویسنده‌ای از جهان مدرن همواره به پیوندهای تاریخی و تاثیر تمدن‌ها بر یکدیگر تاکید دارد. شخصیت‌های مورانته از آن نوع شخصیت‌هایی هستند که مانند «آنتونیا» در داستان بازی پنهانی و «النا» در داستان مادربزرگ همواره از رنج‌های دیگران در رنجند و مدام در پی یافتن مفری جهت آرامش‌بخشی هستند.

همان‌گونه که در مقدمه کتاب هم آمده با وجود ضرباهنگ سریع زندگی امروز، اوقات ما پر است از فراغت‌های کوتاه و فرصت‌های طلایی. اتاق انتظار پزشک و صف بانک و وقت‌هایی که توی تاکسی و مترو می‌گذرانیم، می‌تواند وقت سرک کشیدن از پنجره‌ای کوچک به جهان عجیب شاهکارهای ادبی شود. بارها اتفاق افتاده که تلاش کرده‌ایم، مطالعه یکی از این شاهکارها را آغاز کنیم اما به دلیل هیبت اثر، نداشتن زمان کافی یا همگام نشدن با حال و هوای داستان از این کار باز مانده‌ایم. در این مواقع دسترسی به گزیده‌ای خوشخوان و مناسب می‌تواند جرات و شوق مطالعه آثاری که خواندنش کاری شاق به نظر می‌رسید را در ما برانگیزد.

برای آشنایی بیشتر با نویسنده باید بدانیم که السا مورانته، رمان‌نویس، داستان‌نویس، شاعر و مقاله‌نویس ایتالیایی سال 1912 در رم به دنیا آمد و دوران کودکی سختی را گذراند. پدر و مادر او ازدواج نکرده بودند و به همین دلیل او در خانه پدرخوانده‌اش آگوستو مورانته، مربی دارالتادیب بزرگ شد. او از 13 سالگی داستان‌هایی در مجلات و روزنامه‌های متعدد مخصوص کودکان منتشر کرد و در 18 سالگی تصمیم گرفت، خانواده و تحصیل را رها و زندگی‌اش را وقف نوشتن کند.

مورانته از سال 1939 تا 1941 با هفته‌نامه اوگی همکاری کرد؛ مجله‌ای که در دهه 70 با شمارگانی نزدیک به یک میلیون نسخه پخش می‌شد و هنوز هم به راه خود ادامه می‌دهد. او در سال1941 با آلبرتو موراویا، یکی از رمان‌نویسان برجسته ایتالیا در قرن بیستم ازدواج کرد و در سال 1943 با او همراه شد تا دوران تبعید در اردوگاه فاشیست‌ها را تا سال 1944 با هم بگذرانند.

السا مورانته، اولین رمانش «نیرنگ و جادو» را در سال 1948 منتشر و به خاطرش جایزه ویارجیو را دریافت کرد. در سال 1957 نیز برای رمان «جزیره آرتورو» جایزه استرگا را از آن خود کرد. از این رمان فیلمی با همین عنوان در سال 1962 در فرانسه ساخته شد. مورانته پس از انتشار جزیره آرتورو به اسپانیا رفت و بعد به روسیه، چین و در نهایت در سال 1960 به ایالات متحده سفر کرد. در امریکا با جوان نقاشی به نام بیل مارو آشنا شد. بیل در سال 1962 خودکشی کرد. مورانته سال بعد مجموعه داستان «شال اندلسی» را به بازار فرستاد سپس در تهیه فیلم «انجیل به روایت متی» به کارگردانی پیر پائولو پازولینی مشارکت کرد. این فیلم در سال 1964 اکران و برنده دو جایز شد. او پس از یک دهه سکوت در سال 1974 رمان بزرگ «تاریخ» را منتشر کرد که هم تشویق منتقدان را برانگیخت و هم در فهرست پرمخاطب‌ترین‌های جهان جای گرفت. نسخه تلویزیونی این رمان نیز سال 1986 به علاقه‌مندانش عرضه شد. مورانته در سال 1982 نیز رمان «آراکولی» را منتشر کرد که ترجمه فرانسوی آن جایزه رمان خارجی مدیسی را در سال 1984 برای او به ارمغان آورد.

السا مورانته در سال 1983 در پی بیماری ناشی از شکستگی استخوان رانش خودکشی کرد اما ناکام ماند. او سرانجام در سال 1985 درگذشت.

از دیگر آثار السا مورانته می‌توان به مجموعه داستان‌های بازی پنهانی(1941)، ماجراهای شگفت‌انگیز کاتری دالا ترچیولینا(1942) و داستان‌های فراموش شده، اشاره کرد که پس از مرگ او در سال 2002 منتشر شد. از او دو مجموعه شعر، تعداد بسیار زیادی نامه و نیز ترجمه داستان‌های کاترین منسفیلد به زبان ایتالیایی به جا مانده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...