• 14 دی 1400

    پیرامون-زندگینامه-خودنوشت-مارتین-لوترکینگ-محمدصادقی

    هرگز دوست نداشتیم تماشاچیانی بی‌تفاوت باشیم... به دلیل شرایط دلگرم‌کننده محیطی و ارثی‌ام، تصور یک خدای بامحبت بسیار آسان است... پذیرفتم که عدم ‌همکاری با شر همان اندازه وظیفه‌ای اخلاقی است که همکاری با خیر. هیچ‌کس این ایده را گویاتر و پُرشورتر از هنری دیوید ثورو بیان نکرده است. در نتیجه نوشته‌ها و الگوی شخصی اوست که ما وارثان میراثی از اعتراض سازنده هستیم... فهمیدم سفیدپوستان فقیر درست به اندازه سیاه‌پوستان استثمار می‌شوند... پدرم رییس «انجمن ملی ترقی رنگین‌پوستان» در آتلانتا بود ...

  • 17 تیر 1397

    سخنرانی-کازوئو-ایشیگورو-در-مراسم-اهدای-نوبل

    موهایم تا شانه‌هایم می‌رسید و سبیلی مثل راهزن‌ها داشتم... نقشه ریخته بودم ستاره راک شوم... بیتلز، انقلاب جنسی، اعتراضات دانشجویی، «چندگانگی فرهنگی» بیخ گوش‌مان بودند... کسی به ژاپنی‌ها اهمیتی نمی‌داد... آرزویم این بود که ژاپنم را در داستان دوباره بسازم تا مصون بماند... ترانه با صدای امریکایی ولگرد خشنی خوانده می‌شود که مطلقا اهل در میان گذاشتن احساساتش نیست... احساس می‌کردم به قلب نیروی تیره‌وتاری که نسل من زیر سایه‌اش بزرگ شده‌اند، نزدیک شده‌ام... من خوش‌بینم ...

  • 09 بهمن 1395

    سینما-و-ادبیات-در-گفتوگو-با-هوشنگ-مرادی-کرمانی

    سر کلاس علی حاتمی و سعید نیک‌پور و داود رشیدی و نصرت کریمی بوده‌ام... حتی نقش سیاهی‌لشکر هم به من نمی‌دادند... زبان‌ها، لهجه‌ها و فرقه‌های مختلفی که داریم یاد نگرفته‌اند همدیگر را دوست داشته باشند... هر کسی بعد از 12 سال شکل شغلش می‌شود... اگر کتاب درسی را تکان دهید، اخلاقیات و نصیحت از آن شره می‌کند!... پینوکیو خیلی شبیه ایتالیایی‌هاست، الیور توئیست خیلی انگلیسی... معاون وزارتخانه گفت ما دنبال یک دانش‌آموز پاستوریزه‌ایم... دنبال چاپ قدیمی‌اش هستند چون فکر می‌کنند چاپ جدیدش سانسور شده ...

Loading
یکی از شگفت‌انگیزترین مردان خودساخته... برخاسته از خانواده‌ای نسبتاً مرفه، شدیداً ارتدوکس و سنت‌گرا بود. در سه سالگی، پدرش را و در هفت سالگی مادرش را از دست داد... سواد را با خواندن کتاب مقدس نزد پدربزرگ بداخلاقش فراگرفت... عاشق مطالعه بود. این شوق و علاقه را به شاگردش هم منتقل کرد، چه با اقناع و چه با کتک... «دانشکده»های او عبارتند از: نانوایی(در نقش شاگرد نانوا)، هم‌صحبتی با ولگردها، رفت‌وآمد به نوانخانه‌ها، فقر و ناامیدی ...
شما که آن دوران را درک نکرده‌اید گمان می‌کنید آن زمان همه آدم‌ها در رفاه کامل به سر می‌برده‌اند... پس از کودتای 28 مرداد 32 به زندان رفت و پس از آزادی از زندان، در جاهای مختلف، از جمله روزنامه و رادیو، درآمدهای مختصری داشت... پس از انقلاب هم به حمایت همشهری‌اش، سردار قاسم سلیمانی توانست کشتِ سودآور گل سرخ را جانشینِ کشتِ زیان‌آور خشخاش کند... اعتیاد آن نمایش‌نامه‌نویس هنرمند... از دولتمردان گذشته ستایش و نکوهش ...
روایت عریان رویارویی صدر است با مرگ... پیش از این با ایستادن در بالکن خانه مهرناز به دریا خیره می‌شدی، نفس‌های عمیق می‌کشیدی و از تماشای پهنه بی‌کرانش لذت می‌بردی. اما حالا بی‌تفاوت شده‌ای. نه به‌درستی طلوع خورشید را می‌بینی و نه غروبش را... خودنمایی یک تنهایی تمام‌نشدنی... زمان در تمام کتاب کند و سنگین می‌گذرد و می‌تواند مخاطب را در تجربه لحظات بحرانی با نویسنده همراه کند... حالا در لحظات مرگ سرخوشانه به زندگی آری می‌گوید ...
خودزندگی‌نامه‌ و پاره‌ای از خاطرات... بر خود ناظر باشد، درباره‌ی خود حکم کند، سربزنگاه مچ خود را بگیرد، گویی مدام ناظری بی‌رحم و قهار همراه اوست... از انتقال از شهرستانی به شهرستان دیگر، از تفاوت اخلاقی که سهولت ارتباطات قادر به محو آن نیست... در شانزده سالگی ناگزیر است با کار در حرفه‌ی وحشت‌زای پادویی امرار معاش کند... این سختیِ آغاز زندگی موجب شده است تا محنت‌های سال‌های زندگی پاریسی را سبک بشمارد ...
رابین هود اولین قهرمان زندگی ما شد... چیزی نگذشت که «ادموند دانته» قهرمان کنت مونت کریستو با قاطعیت تمام جای او را گرفت... هم در دبستان و هم در دبیرستان بیشترین نمره را از انشا را می‌گرفتم... دل‌سپردن به ترجمه، شعر را از من دور کرد... آمریکای لاتین برای نسل من با دو واقعه اهمیت یافت. یکی پیروزی انقلاب کاسترو در کوبا در سال 1959 و دیگر فیلم «زنده‌باد زاپاتا»... به موسیقی اسپانیایی به‌خصوص گیتار فلامنکو علاقه دارم... دو زبان هیچ‌گاه نظیر به نظیر باهم مطابقت ندارند... ...
در ماهِ هفتم بارداری‌اش متوجه می‌شود که همسرش مارک، عاشقِ زنی به نام تلما شده... روایتی خیالی و ادبی از ماجرای جدایی نورا افرون فیلم‌نامه‌نویس، از سردبیر نشریه واشنگتن پست... او استادِ ساختنِ موقعیت‌های کمیک از دردناک‌ترین وضعیت‌های بشری است... از دستور پخت غذاها، آیین و مناسکی برای اندیشه کردن و تامل درباره پدیده‌های زندگی و مخصوصا عشق می‌سازد... حواس‌مان نیست «دستور پختِ پای هلو»، جایگزینِ «دوستت دارم» شده است ...
در حال بارگزاری ...
از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...