زندگی یک داستان است | آرمان امروز


رمان «ناجور» [asymmetry] نخستین اثر نویسنده آمریکایی لیزا هالیدی [Lisa Halliday]، در سال 2018 منتشر شد و مورد توجه و تحسین منتقدان قرار گرفت. هفته‌نامه ادبی نیویورکر آن را پدیده ادبی نامید و روزنامه نیویورک‌تایمز آن را در شمار 15 اثر برجسته نوشته‌شده توسط زنان قرار داد که بر شیوه خواندن و نوشتن داستان در قرن بیست‌ویکم تأثیر می‌گذارند. حتی باراک اوباما نیز این کتاب را در فهرست بهترین کتاب‌های خود در سال 2018 قرار داد. این رمان با ترجمه سعید کلاتی در نشر گویا منتشر شده است.

خلاصه رمان ناجور» [asymmetry] لیزا هالیدی [Lisa Halliday]

دانشمندان مردم‌شناسی که دهه 1970 روی قبیله‌ای در جنوب آفریقا مطالعه می‌کردند، به تفاوت دو نوع داستان پی بردند: یکی داستان‌هایی که در طی روز گفته می‌شد، مانند شایعات یا حکایت‌های روزمره معمولی و دیگری داستان‌هایی که شب‌هنگام گفته می‌شد. اعضای قبیله دور آتش می‌نشستند و داستان‌های پرمغز و فلسفی‌تری مملو از اشاره و کنایه به اجداد خود و جهان ارواح تعریف می‌کردند. گویی، افسانه‌های شبانه برای پاسخ به دیگر نیازهای انسان بیان می‌شوند یکی از ویژگی‌های مثبت داستان «ناجور»، اولین رمان فوق‌العاده هوشمندانه لیزا هالیدی، این است که به هردو نیاز و سلیقه انسانی پاسخ داده است. این اثر در داستانی که در منتهن رخ می‌دهد، از یک‌سو خردمندانه رفتار و کردار مردم را در زندگی عادی به نمایش گذاشته و از سوی دیگر آرام‌آرام داستان غم‌انگیز خانواده‌ عراقی-آمریکایی را پیش می‌برد که پرسش‌‌هایی را درمورد اراده، سرنوشت، آزادی، جنبه‌های تأثیرگذار بر تولد یک فرد و چگونگی تبدیل‌شدن یک زندگی به داستان را در ذهن برمی‌انگیزد.

بخش اول کتاب، داستان آلیس، دختر بیست‌‌ساله کارمندِ یک موسسه انتشاراتی را دنبال می‌کند که درگیر رابطه با ازرا بلیزر، نویسنده برجسته‌ای شده که چهل سال از او بزرگ‌تر است. این مرد شباهت بسیاری به فلیپ راث، همان مردی دارد که هالیدی تقریبا در بیست‌سالگی با او رابطه داشت. با وجود این‌که هیچ تعادل و تناسب آشکاری در این رابطه وجود ندارد، آلیس و ازرا در لحظه‌ای یکدیگر را ملاقات می‌کنند که هردو بر لبه پرتگاه لغزنده‌ای قرار دارند. آلیس در آرزوی ورود کامل به دنیا، نوشتن و خلق‌کردن و ازرا درحال دست‌وپنجه نرم‌کردن برای ترک آن است و جسمش دارد از کار می‌افتد. هرکدام از نظر اخلاقی به‌نحوی مسئول محافظت و مراقبت از دیگری می‌شود. ازرا اقساط وام دانشجویی آلیس را پرداخت می‌کند و به او یاد می‌دهد چگونه کلمه «کامو» را به انگلیسی تلفظ کند.

آلیس از داروخانه برای ازرا داروی میلانتا و برای عینک‌مطالعه‌اش یک بند جدید می‌گیرد. آن‌ها در رختخواب باهم بیسبال تماشا می‌کنند و درباره نویسندگی حرف می‌زنند. ازرا یکی از اصول طلایی داستان‌نویسی از دیدگاه چخوف را به آلیس یاد می‌دهد و می‌گوید: «اگه توی فصل اول کتاب، اسلحه‌ای روی دیوار آویزون باشه، در فصل آخر باید ازش شلیک شده باشه.» آلیس با جدیت همیشگی‌اش و با نگاه به دستگاهی که با شوک الکتریکی، فیبریلاسیون دهلیزی/بطنی را بی‌اثر می‌کند، می‌پرسد: «اگه توی فصل اول کتاب، یه دفیبریلاتور روی دیوار آویزون باشه، توی فصل آخر باید خاموش بشه؟» از دور و در پس‌زمینه‌ این گفت‌وگو‌، خبرِ حمله آمریکا به عراق پخش می‌شود.

این حرکت و تغییر ناگهانی موضوع، نوعی آشنازدایی از روابط عاشقانه با اختلاف سنی بالاست که بسیار زیرکانه توقعات هردو را از یکدیگر مطرح می‌کند و از کنار آن می‌گذرد. این داستان حتی اگر دویست صفحه دیگر نیز ادامه داشت، باز خسته‌کننده نمی‌شد. موضوع رمان «ناجور» مانند اولین گروه از فیلم‌های تحسین‌شده زنان است. موضوع آن‌ها حول زندگی زنی جوان می‌‌گردد که رویای نویسنده‌شدن را در سر می‌پروراند و با مرد هنرمندی مسن‌تر از خود رابطه برقرار می‌کند.

در ادامه داستان، نویسنده مخاطب را به بازداشتگاهی موقتی در فرودگاه لندن می‌برد. جایی‌که عمار، اقتصاددان عراقی-آمریکایی، در مسیر رفتن به کردستان برای دیدن برادرزاده‌اش بازداشت شده است. این بخش را راوی اول‌شخصی روایت می‌کند که با آلیس شیرین، دلنشین و خواب‌آلودی که در ذهن خود تصور می‌کردید، فرق دارد. عمار شخصیتی درون‌گرا دارد، وقتی می‌بیند به‌خاطر جنگ خانواده و سرزمینش عراق چه تلفات سنگینی را متحمل شده‌اند، نه‌تنها به بررسی موشکافانه انگیزه‌های خود بلکه اطرافیان و تمام فرهنگ‌ها می‌پردازد. اصلا برای همین زنده مانده‌ است و سعی می‌کند زنده بماند.

تا انتهای بخش دوم کتاب، این دو داستان به هیچ مرز مشترکی باهم نمی‌رسند. در بخش سوم، یک مصاحبه رادیویی از ازرا پخش و در خلال آن به پیوند بخش اول و دوم اشاره می‌شود، اما سرگرمی _ و لذت واقعی_ خواننده این است که از این نشانه‌ها به طنین‌ها و هم‌آوایی‌های عمیق‌تری دست یابد. وجود چنین زندگی‌های ضدونقیض در کنار هم چه معنایی دارد؟ چرا باید آلیس در منتهن ذهن و فکرش درگیر جاه‌طلبی‌های شهوانی و روشن‌فکری باشد و عمار به‌خاطر پست‌‌بازرسی‌ها، محدودیت‌های رفت‌وآمد و تهدیدهای مدام، به تماشای تنگ‌‌ترشدن عرصه زندگی خانواده‌اش در بغداد بنشیند؟

پرسش‌‌هایی که به ذهن خطور می‌کند _مواردی مانند توهم انتخاب و دست‌ سرنوشت‌ساز تقدیر و تولد_ هسته فلسفی رمان را تشکیل می‌دهد. خوشبختانه عمار با طبع شوخ‌ و کنایه‌آمیزش به بیشتر پرسش‌‌ها پاسخ می‌دهد.

اگر در رمان «ناجور» به‌دنبال جور و متناسب‌‌بودن وقایع و موضوعات بگردید، راه به‌جایی نخواهید برد و به‌‌عبارتی شاه‌کلیدی پیدا نمی‌کنید که بتوانید تمام قفل‌ها را با آن باز کنید. این کتاب ساختاری موسیقیایی دارد نه معماری‌وار. موضوع‌ها مانند شعر و آهنگ روی هم ساخته نمی‌شود، آن‌ها در اثر تکرار با یکدیگر هماهنگ می‌شوند؛ بنابراین متوجه می‌شوید که چیزی که از خواندن آن به دست آورده‌اید بیشتر شبیه مجموعه درخشانی از تداعی‌ها‌ و هم‌خوانی‌ها است؛ به‌طور خلاصه می‌توان گفت، جهان همان‌ گونه‌ای است که ما آن را می‌شناسیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...