وقایع‌نگاری یک مرگِ ازپیش‌تعیین‌شده | سازندگی


مرگ سکانس پایانی زندگی، تاریکی مطلق، فروغلتیدن در مغاکی سیاه، رنج‌کشیدن در دوزخی آتشین، به انتهارسیدن نیست؛ به شرط آنکه در این دنیای فانی انسان بزرگی باشی. آن وقت نام و یادت برای همیشه می‌ماند.

حمیدرضا صدراز قیطریه تا اورنج کانتی

اوایل تابستان1400 خبر درگذشت دکتر حمیدرضا صدر نویسنده، مترجم، منتقد سینما و مفسر فوتبال رسید. درگذشت مرد بزرگی که به سختی بتوان نظیرش یافت. کسی که با مقاله‌هایش در مجله‌ فیلم به نوجوانی دهه چهلی‌ها و پنجاهی‌ها رنگی دیگر زد. کسی که با تفسیرهای فوتبالی و نقدهای سینمایی‌اش مرز کلیشه‌ها را درهم شکست تا لذت دیدن را برای مخاطبانش دوچندان کند. کسی که با کتاب «پیراهن‌های همیشه»اش مخاطبش را بیشتر با ستاره‌های درخشان فوتبال آشنا کرد. کسی که می‌شد سوار قالیچه‌ سلیمانش شد و در آسمان ادبیات تا قاهره به سال 1344رفت تا روایت جدیدی از چهره‌های سیاسی آن روزگار خواند. کسی که با کتاب«سیصد و بیست‌وپنج‌»اش روی دیگری از حسنعلی منصور را به عنوان یک تکنوکرات لیبرال و سیاستمدار مدرن نشان داد. همه‌چیز با او خوب بود جز اینکه انتظار کتابی با عنوان «از قیطریه تا اورنج‌کانتی» نبود.

کتاب «از قیطریه تا اورنج‌کانتی» از جدال و مبارزه‌ قهرمانی که همیشه فوتبال، سینما و ادبیات و تاریخ را در هم ادغام می‌کرد، می‌گوید. از رویاهای رسیده و نرسیده، از بردها و باخت‌ها و از نبردهای نابرابر. این‌بار داستان متفاوت است. داستان زندگیِ نویسنده است. زندگی دکتر حمیدرضا صدر در دوره‌ای خاص از زندگی‌اش. دوره‌ای که به نبرد ناعادلانه پرت شده. نبرد آقای نویسنده با سرطان. داور سوت را کشیده و او شروع به مبارزه کرده. و خودش شده یکی از ستارگان ساق‌طلایی کتاب «پیراهن‌های همیشه»اش. درست شبیه آنهایی که روزگاری همچون یک جنگجوی پولاد زره در زمین چمن برای رویاهای خود و رویاهای هزاران کودک، نوجوان و جوانی که می‌خواستند یک روز در آن زمین‌ها بازی کنند، جنگیده‌اند و از جسم و روح خود، برای ورزش محبوبشان و از آن مهم‌تر، برای اتحادی که فوتبال میان مردم دنیا به وجود می‌آورد، مایه گذاشته‌اند. حالا اوست که به جای زمین سبز چمنی، در اتاق عمل‌های سبز به جنگ می‌رود. و لحظه به لحظه‌ این جنگ را توصیف می‌کند. و نه‌فقط برای آنها که بیمارند و در جنگ؛ اتفاقا برای آنهایی که بیرون زمین نشسته‌اند و نقش تماشاچی یا مربی و حتی کمک‌مربی را دارند. او در این کتاب چگونه تشویق‌کردن بیمار را به خانواده‌ها یاد می‌دهد. و از این جهت این کتاب‌خواندنش بر همگان واجب است.

«از قیطریه تا اورنج‌کانتی» چالشی از تسلیم و مقاومت، دست‌وپنجه نرم‌کردن با مرگ در مبارزه‌ای نابرابر است. تلاشی سخت برای زنده‌ماندن، برای لذت‌بردن از ساده‌ترین چیزهای زندگی روزمره، برای تفکر، برای خواب، برای نفس‌کشیدن و برای دیدن فیلم و نوشتن، برای عاشق‌ماندن و دوست‌داشتن.

سال‌ها پیش وقتی کتاب «نیمکت داغ» حمیدرضا صدر را خواندم در پایان کتاب نوشتم این کتاب برآمده از شناخت و درک عمیق نویسنده از وضعیت فوتبال و سینما است. کمتر کسی می‌تواند چنین نگاه جالبی نسبت به هر دو حوزه‌ هنر و ورزش داشته باشد. جالبی «نیمکت داغ» آن بود که عملکرد مربیان بزرگ را مانند سایر آثار بیوگرافی با لحنی خشک و رسمی توصیف نکرده ‌بود و درعوض داستان خود را براساس ویژگی‌های شخصیتی هر مربی نوشته بود. و دقیقا بعد از گذشت سال‌ها او در کتاب «از قیطریه تا اورنج‌کانتی» همان شناخت و درک عمیق را از خودش، پیرامونش دارد و با اینکه پشت تک‌تک کلماتش درد کمین کرده، ولی با لحن جذاب و دوست‌داشتنی مخاطب را همراه خود می‌کند؛ همراه بیمارستان، اتاق عمل، مطب پزشک، خانه، خانواده، دورهمی و... مرگ!

«منتظری. منتظر. گاهی به هیجان می‎‌آیی. اما هیجان هم برایت خوب نیست. نگرانی آینده و خوف روزهای خوش سپری‌شده عذابت می‌دهد. خیالات و اشکال می‌آیند و می‌روند اما تو را با خود نمی‌برند. آنها چیزی جز سایه و خاطره نیستند. هیچ‌اند، هیچ. نباید خاطرات خوش را بیش از اندازه دستکاری کرد، چراکه کم‌کم به هیولایی تبدیل می‌شوند و نمی‌توانید مهارشان کنید. اما از طرفی اگر خاطرات دل‌انگیز در ذهن‌تان دست نخورده بمانند روشن نیست چه بر سرتان خواهد آمد.»

کتاب «از قیطریه تا اورنج‌کانتی» نه‌تنها برشی واقعی از زندگی نویسنده است، بلکه داستان غزاله‌ها (دختر مرحوم صدر) و مهرزادها (همسر مرحوم صدر) و مادرانی است که با دلواپسی و نگرانی در کنار عزیزانشان در روزهای سخت هستند و می‌مانند. و چگونه‌بودن در سکانس نهایی زندگی است. همه می‌دانیم که حرف آخر را مرگ می‌زند، ولی نمی‌دانیم چگونه بشنویم و چطور با او برخورد کنیم. این کتاب نه‌تنها از همه‌ اینها یاد می‌دهد، بلکه در زیرترین لایه کتاب، همچون کتاب‌های مقدس راهی برای به بن‌بست‌رسیده‌ها باز می‌کند. کافی است در موقع رسیدن به موانع بخوانیمش و روی هر پاراگراف تامل کنیم، حتما پاسخی خواهیم یافت. و این‌گونه است که حمیدرضا صدر بعد از مرگ نمرده و زنده است و با یادگاری که گذاشته رسالتش در دنیا تا سال‌های سال ادامه دارد...

«از قیطریه تا اورنج‌کانتی» روایت یک مرگ از پیش تعیین شده است. روایت دل‌کندن. رهاکردن. رفتن. آدم‌ها وقتی عزیزانشان را در آستانه مرگ می‌بینند، بیش از پیش دوستشان دارند. اما پرسشی که همیشه هست اینکه بیمار را باید تنها گذاشت؟ گاهی او تنهایی را ترجیح می‌دهد تا دل‌سوزاندن و تاسف‌خوردن و شنیدن جمله‌ «حتما خوب می‌شی.» دلسوزی در اکثر اوقات بدل به نیشی جانسوز می‌شود. پس نقش اطرافیان مهم‌ترین نقش است، که در جای‌جای این کتاب باید غزاله و مهرزاد را ستایش کرد که این نقش را به خوبی ایفا کردند.

کتاب از نظر فرم نوشتن بسیار روان و خوش‌خوان است و با آنکه حجمش زیاد است، اما سریع و یک‌نفس خوانده می‌شود. وقتی ابتدای کتاب با جمله‌ «به دخترم غزاله خانوم؛ که می‌دانم بسیاری از صفحات این کتاب را پاره خواهد کرد.» روبه‌رو می‌شویم باور می‌کنیم با کتابی تلخ روبه‌رو هستیم، هرچند او با ادغام زندگی‌اش با گذشته، فوتبال، سینما و ادبیات و همچنین توجه به جزییات کمی از تلخی آن کاسته است. مخاطب این کتاب نه‌تنها دوست‌داران حمیدرضا صدر هستند، بلکه هر به بن‌بست‌رسیده‌ای آن را بخواند قطعا راهی خواهد یافت. کتابی برای همه است. کتابی است که یاد می‌دهد خوب ببینیم، خوب بشنویم، خوب دوست داشته باشیم و عاشقی کنیم که زندگی فانی است. یاد بگیریم که تا می‌توانیم نام نیک و خاطره به یادگار بگذاریم. آن وقت می‌توان گفت حمیدرضا صدرها همیشه زنده هستند. و مرگ سکانس پایان زندگی نیست، اگر انسانی بزرگ باشی.

راوی با لحن دوم‌شخص از همان ابتدا خودش را برای وداع با زندگی آماده می‌کند. وداع با تن قبلی‌اش، وداع با خانه‌اش، تخت‌خوابش، کتاب‌ها، فیلم‌ها و موسیقی‌هایی که دوستشان داشته است. حتی وداع با سبزی‌ها، سس‌ها و غذاهای محبوبش. وداع با تهران، امجدیه و قیطریه و بازار تجریش. وداع با دوستان. دکتر صدر در این کتاب، همه‌چیز را یک مدلِ دیگر می‌بیند. یک مدلِ دیگر زندگی می‌کند، یک مدلِ دیگر می‌خورد و یک مدلِ دیگر می‌نوشد. یک مدلِ دیگر راه می‌رود، یک مدلِ دیگر در آغوش می‌کشد و یک مدلِ دیگر می‌بوسد.

نقطه عطف روایت جایی است که دکتر صدر تصمیم می‌گیرد، بدنش را به یک مرکز تحقیقات سرطان اهدا کند. راوی با روایت درخشان و با جزییات تمام، از داشته‌هایی حرف می‌زند که انگار هرگز نمی‌بینیمشان مگر روزی که مرگ، تاریخ رفتن را برایمان روشن کند؛ آن‌وقت است که همه‌چیز برایمان یک جور دیگر می‌شود:
«این تصمیم به تو حس بیداری می‌بخشد. قدرت فراوانی که تاکنون در زندگی احساسش نکرده‌ای. این است همان آفتاب و مهتاب دلپذیر. همان باغ دلگشا. همان بهشت موعود... تو اجازه نخواهی داد حرف آخر را تومورها بزنند. تو اجازه نخواهی داد ذرات بدنت را موریانه‌ها بجوند. تو قاعده بازی را دست خواهی گرفت. تو توپ را به گوشه‌ دیگری از میدان خواهی فرستاد و تومورها را سرگردان خواهی کرد. تو آنان را در برابر بازیکنانی قوی‌پنجه قرار خواهی داد. تکه‌های سرطانی بدنت دستمایه‌ تحقیقاتی ولو ناچیز خواهند شد. تومورها به تیغ چاقوها و ذره‌بین‌ها سپرده خواهند شد. آنها قربانی خواهند شد و نه تو.»

او وصیت کرده بوده بعد از رفتنش دخترش غزاله، فصل پایانی کتاب را بنویسد. و چقدر تلخ که دختری فصل آخر زندگی پدرش را بنویسد: «همین کافی است که بگویم پدر هنوز خیلی چیزها را باید می‌نوشت، خیلی حس‌ها و تجربیات عجیب و خاص را باید توصیف می‌کرد، اما ننوشت و نکرد. این وظیفه سخت سپرده شد به من تا یک سال‌ و نیم پایانی عمر پدرم را برای خواننده بازگو کنم. دردها و رنج‌هایش را، سختی‌ها و لبخندهایش را، موفقیت‌ها و شکست‌هایش را... دقایق زیادی باهم بودیم. من در آغوشت که داشت آرام‌آرام سرد می‌شد. عطر مو و تنت مثل همیشه شیرین بود و بوی بهشت می‌داد. خیلی سختی کشیدی، پدر، خیلی. آن روز آخر را زجر کشیدی، اما صبر کردی، صبر. صبر کردی تا باهم تنها شویم. صبر کردی تا تو باشی و غزاله، پدر و دختر، فندق و غزغز. تو زمان مرگت را انتخاب کرده بودی، پدر. تو رفتنت را دیده بودی. تو پایانت را از قبل نوشته بودی...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

در پانزده سالگی به ازدواج حسین فاطمی درمی‌آید و کمتر از دو سال در میانه‌ی اوج بحران‌ ملی شدن نفت و کودتا با دکتر زندگی می‌کند... می‌خواستند با ایستادن کنار خانم سطوتی، با یک عکس یادگاری؛ خود را در نقش مرحوم فاطمی تصور کرده و راهی و میراث‌دار او بنمایانند... حتی خاطره چندانی هم در میان نیست؛ او حتی دقیق و درست نمی‌دانسته دعوی شویش با شاه بر سر چه بوده... بچه‌ی بازارچه‌ی آب منگل از پا نمی‌نشیند و رسم جوانمردی را از یاد نمی‌برد... نهایتا خانم سطوتی آزاد شده و به لندن باز می‌گردد ...
اباصلت هروی که برخی گمان می‌کنند غلام امام رضا(ع) بوده، فردی دانشمند و صاحب‌نظر بود که 30 سال شاگردی سفیان بن عیینه را در کارنامه دارد... امام مثل اباصلتی را جذب می‌کند... خطبه یک نهج‌البلاغه که خطبه توحیدیه است در دربار مامون توسط امام رضا(ع) ایراد شده؛ شاهدش این است که در متن خطبه اصطلاحاتی به کار رفته که پیش از ترجمه آثار یونانی در زبان عربی وجود نداشت... مامون حدیث و فقه و کلام می‌دانست و به فلسفه علاقه داشت... برخی از برادران امام رضا(ع) نه پیرو امام بودند؛ نه زیدی و نه اسماعیلی ...
شور جوانی در این اثر بیشتر از سایر آثارش وجود دارد و شاید بتوان گفت، آسیب‌شناسی دوران جوانی به معنای کلی کلمه را نیز در آن بشود دید... ابوالمشاغلی حیران از کار جهان، قهرمانی بی‌سروپا و حیف‌نانی لاف‌زن با شهوت بی‌پایانِ سخن‌پردازی... کتابِ زیستن در لحظه و تن‌زدن از آینده‌هایی است که فلاسفه اخلاق و خوشبختی، نسخه‌اش را برای مخاطبان می‌پیچند... مدام از کارگران حرف می‌زنند و استثمارشان از سوی کارفرما، ولی خودشان در طول عمر، کاری جدی نکرده‌اند یا وقتی کارفرما می‌شوند، به کل این اندرزها یادشان می‌رود ...
هرگاه عدالت بر کشوری حکمفرما نشود و عدل و داد جایگزین جور و بیداد نگردد، مردم آن سرزمین دچار حمله و هجوم دشمنان خویش می‌گردند و آنچه نپسندند بر آنان فرو می‌ریزد... توانمندی جز با بزرگمردان صورت نبندد، و بزرگمردان جز به مال فراهم نشوند، و مال جز به آبادانی به دست نیاید، و آبادانی جز با دادگری و تدبیر نیکو پدید نگردد... اگر این پادشاه هست و ظلم او، تا یک سال دیگر هزار خرابه توانم داد... ای پدر گویی که این ملک در خاندان ما تا کی ماند؟ گفت: ای پسر تا بساط عدل گسترده باشیم ...
دغدغه‌ی اصلی پژوهش این است: آیا حکومت می‎تواند هم دینی باشد و هم مشروطه‎گرا؟... مراد از مشروطیت در این پژوهش، اصطلاحی‌ست در حوزه‌ی فلسفه‌ی حقوق عمومی و نه دقیقاً آن اصطلاح رایج در مشروطه... حقوق بشر ناموس اندیشه‌ی مشروطه‎گرایی و حد فاصلِ دیکتاتوری‎های قانونی با حکومت‎های حق‎بنیاد است... حتی مرتضی مطهری هم با وجود تمام رواداری‎ نسبی‎اش در برابر جمهوریت و دفاعش از مراتبی از حقوق اقلیت‎ها و حق ابراز رأی و نظر مخالفان و نیز مخالفتش با ولایت باطنی و اجتماعی فقها، ذیل گروهِ مشروعه‎خواهان قرار دارد ...