غلامرضا-خاکی-جمال-شمس-تبریزی-در-کسوف-است

هر کسی به خود اجازه می‌دهد درباره او شایعه‌ای و تهمتی بگوید... عرفان در ايران دكانی برای دو گروه شده است... كلاس‌داران و همايش‌سازان كه در طلب نان‌اند و ديگرى هواداران و تازندگان به عرفان و عارفان براى رسيدن به نام... عده‌ای آن را با فلسفه و برخی با روان‌‌شناسی درمی‌آمیزند و عده‌ای نیز عرفان را در سطح مجموعه‌ تکنیک‌های معمولی مشاوره پایین می‌آورند... گوشه‌نشینی نبوده که نسبت به انحراف‌ها ساکت باشد... باور به پیر ذات عرفان است و انکار آن، عرفان را بی‌معنی می‌کند

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، انتشار کتاب جدیدی درباره شمس تبریزی به نام «شمس در کسوف» توسط غلامرضا خاکی، محقق و پژوهشگر ادبیات عرفانی (که نویسنده کتاب‌های «خاتون خاطره» (سفرنامه به قونیه) و «خرقه صحبت» در شرح موضوعی مقالات شمس تبریزی است) بهانه‌ای شد تا در باره این اثر- که دفاعی از شمس تبریزی است- گفت‌‌وگویی داشته باشیم.


شما پیش از این دو اثر دیگر هم درباره شمس تبریزی داشته‌اید لطفا بگویید این اثر چه تشابه یا تفاوتی با آنها دارد؟
این کتاب مکمل کتاب «خرقه صحبت» است و این دو کتاب در کنار هم کمک می‌کنند تا تصویر دقیق‌تری از شمس داشته باشیم. حقیر پیش از این، درباره شمس تبریزی کتاب‌های «خاتون خاطره» و «خرقه صحبت» را نیز نوشته‌ام که در کنار این اثر جدید، وجوه مختلفی را از زندگی شمس معرفی می‌کنند که چهره شمس را تا حدودی روشن‌تر کنند.

شما بارها تاکید کرده‌اید که شناخت شمس دشوار است. دلیل این دشواری درک شخصیت واقعی و در ابهام بودن وی چیست؟
پرسش شما دو بُعد دارد. یکی پیچیدگی ناشی از ویژه بودن شخصیت او و نوع تاثیرگذاری‌اش است. این مشکل حتی برای مولانا نیز مطرح بوده تا چه رسد به ما بعد از قرن‌ها. به قول خودش «مرا حالی‌ست گرم. کس هیچ طاقت حال من ندارد. الا قول من می‌آید، آن را مرهم می‌کند، تا میان این و میان او حایل شود و قوت یابد، اگر روزی حال بر او زند، طاقت دارد. مرد مستعد می‌باید کار را» از سویی دیگر، مشکل در این مسیر، کمبود متن‌های مستند درباره شمس تبریزی است؛ به‌گونه‌ای که بتوان در فهم ابعادی از شخصیت، گفتار و کردار واقعی شمس به اطمینان خاطر رسید. باری به قول مولانا:
شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت / که گرفتار شدست او به چنین علت سل

عنوان «شمس در کسوف» از کجا آمده است؟
نام کتاب از خاقانی گرفته شده که گفته است:«این شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام.» البته مولانا نیز به موضوع پرداخته است مانند:
باز در گوشش دمد نکته‌ی مخوف / در رخ خورشید افتد صد کسوف

پس دلیل انتخاب نام «شمس در کسوف» برای کتاب نیز همین بوده است؟
«شمس در کسوف» همان‌گونه که از معنایش پیداست بیشتر به کسوف ایجاد شده در چند دهه اخیر، پیرامون شمس اشاره دارد. شمس در روزگار ما مانند آفتابی در کسوف است، کسوفی در روزگاری ابرآلود که سخن‌های بی‌ربط و غلطی ایجاد کرده‌اند. بله، هر کسی به خود اجازه می‌دهد درباره او شایعه‌ای و تهمتی بگوید و مانع تابیدن جمال وی شود. به این دلیل، در تقدیم‌نامه کتاب آورده‌ام که تقدیم به آنان که حاشیه‌های مجازی، آنان را از فهم متن حقیقی وجود شمس، محروم نمی‌سازد.

این نکته را بیشتر توضیح دهید.
عرفان اكنون در ايران –برای غیر از صوفیان سنتی و پژوهشگرهای دانشگاهی- دكانی برای دو گروه شده است. نخست، كلاس‌داران و همايش‌سازان كه در طلب نان‌اند و ديگرى هواداران و تازندگان به عرفان و عارفان براى رسيدن به نام. این گروه دوم طیف رنگارنگ و گسترده‌اى از سینه‌چاکان، کژاندیشان و فرصت‌جويانی هستند که از قشریان سنتی و صوفیان عقل‌ستيز تا شبه فيلسوفان شريعت‌ستيز را دربرمی‌گیرد. پاره‌ای از آنان با عرفان و عارفان به‌آشکاری دشمنی می‌کنند و گروهی هم با جانب‌داری‌های ناقص و خام به نان رواقی‌اندیشی و معنویت گرایی، اوضاع را هردم آشفته‌تر می‌کنند و عرفان را به ملغمه‌ای تبدیل کرده‌اند که از ماهیت و کارکرد اصلی‌اش بسیار به دور است.

غلامرضا خاکی شمس در کسوف

مبنای کار آنها چیست؟
شمس و مولانا، به‌عنوان نمادهای عرفان ایرانی، همیشه مورد انواع تهمت‌ها، نقدها، کژخوانی‌ها، تعصب ورزی‌ها و حسادت‌ها از سوی طیف‌های مختلف قرار‌گرفته‌اند؛ اما در چند دهه اخیر جدال‌های بی‌حاصلی در فضای فرهنگی ایران پیرامون آنها شکل گرفته و سخن‌پراکنی درباره آنها شبیه وراجی پیرامون زندگی هنرپیشگان شده است. این گروه، شتاب‌زده جملاتی از متن را به دلخواه برمی‌گزیند و برداشت‌های ناشیانه و گاه جاهلانه و مغرضانه خود را ناقد می‌نامند. برای نمونه عشق الهی را در چارچوب معیار تجربه دوستی‌های پیوسته در حال تکرار کافه‌ای خود معنا می‌کنند یا شور آن بزرگان را در افسردگی‌ها و یاس فلسفی‌شان ترجمان می‌کنند.

شیوه کار شما در تدوین کتاب چگونه بوده است؟
کتاب شامل دو بخش الف و ب است. بخش الف «با شمع در پی آفتاب پران» نام دارد. در این عنوان، از سویی، شمع به بیتی از مولانا اشاره دارد که در آن، نادانی در بیابان با شمع روشن به دنبال خورشید می‌گردد و از سویی دیگر، به صفت پرنده شمس اشاره دارد که از شهری به شهری در سیر آفاقی بوده است که از الزامات سلوک به شیوه کهن بوده و عارفان آن را برای توسعه جهان درونی و سیر انفسی خود لازم می‌دانستند. هر بخشی نوشتارهایی دارد که بخش اول، پنج نوشتار و بخش دوم نیز شامل دو نوشتار است.

موضوع اصلی نوشتار یکم چیست؟
اولین نوشتار درباره «آشفتگی عرفانی زمانه ما» است که در آن به تحلیل آسیب شناسانه عرفان‌گرایی در وضعیت امروز ایران پرداخته‌ام و شرح داده‌ام که چرا در این آشفته بازار، تعبیرهای مختلفی درباره عرفان می‌شود و عده‌ای آن را با فلسفه و برخی با روان‌‌شناسی درمی‌آمیزند و عده‌ای نیز عرفان را در سطح مجموعه‌ تکنیک‌های معمولی مشاوره پایین می‌آورند. برخی، در این میان، تاخت و تازهایی دارند و به پیرستیزی خود افتخار می‌کنند و می‌گویند اگر به پیری سرسپرده شویم، زندگی اصیلمان خراب می‌شود و عقلمان چه می‌شود. آنها نمی‌دانند عرفان یعنی حرکت به سوی زندگی اصیل با راهنمایی یک پیر و اصالت در عرفان بالقوه است نه بالفعل. اینان غافل‌اند که ستون خیمه عرفان باور به پیر است و بدون آن، عرفان چیزی شبیه بحث‌های فلسفی و کلامی است. باور به پیر ذات عرفان است و انکار آن، عرفان را بی‌معنی می‌کند؛ بماند که شمس و مولانا از اصطلاح عرفان استفاده نکرده‌اند و لفظ آن درویشی است که ناظر بر سلوک عملی است. این تقسیم‌بندی نظری و عملی، بازتاب کارهای ابن‌عربی است و ناگفته نماند که منظور من از پیر، پیرهای ساختگی بعضی از فرقه‌های صوفیه نیست بلکه در معنای مولانایی آن است. در این نوشتار درباره شیوع عرفان‌گرایی انفعالی هشدار داده‌ام.

به واژه «پیر» اشاره کردید. به نظر شما پیر واقعی کیست؟
پیر کسی است که از ما در سلوک به سوی خداوند در مسیر فنا جلوتر است و بازی‌های نفس را می‌شناسد و به مرتبه‌ای رسیده که می‌تواند به ما کمک کند تا از خودی که دشمن است شکست نخوریم. در نگاه عرفانی، ساحت نفسانی وجود ما با ساحت ملکوتی در جنگ است و پیر، در میانه این جدال، یاری‌رسان بعد رحمانی ماست. سخنان او محصول خوانده‌هایش و بازی ادبی و اصطلاح‌سازی رمانتیک بی‌محتوا نیست، بلكه از یافته‌های درونی‌اش برمی‌خیزد که تجربه زیسته در راه خداست (نه هر تجربه زیسته‌ای، زيرا بسیاری از تجربه‌ها،چیزی جز میدانگاه بازی شیطان است). او به سالکی که در نبرد است کمک می‌کند بر نفس خود پیروز شود. به عبارت دیگر، پیر کسی است که در کار مبارزه با زشتی‌های درونی ما فنون لازم را می‌شناسد و کمک می‌کند از مهلکه‌ها عبور کنیم. البته اگر نشانه‌شناس نباشیم، فریب می‌خوریم و نمی‌توانیم پیر واقعی را از فریب‌کاران تشخیص دهیم. چگونه می‌توان کسی را سالک دانست که به هیچ یک از لذت‌های غیرمشروع خود نه نگفته و اعتقاد هم ندارد که باید نه گفت. معلوم نیست زندگی اصیل که اینان معرفی می‌کنند معیار اصالتش چیست؟ اصالت یعنی پاسخ مثبت و آشکار به تمام تمناها؟

موضوع نوشتارهای دیگر بخش الف چیست؟
در نوشتار دوم با نام «از که پرسم وصف حسنت»، هفت منبع معتبر را که سرنخ‌هایی از زندگی شمس و احوال و کردار وی به ما می‌دهد، معرفی کرده‌ام که شامل مقالات شمس تبریزی، ابتدانامه (مثنوی ولدی)، رساله سپهسالار در مناقب خداوندگار، مناقب‌العارفین، مثنوی، دیوان غزلیات شمس و فیه ما فیه مولاناست. در «شمس در کسوف» برای بررسی اتهام‌های ناروایی که به شمس وارد شده از این منابع استفاده شده است. در نوشتار سوم با نام «شمس: خرقه‌پوش صحبت»، در این باره بحث شده که شمس تبریزی تاکید داشته که خرقه‌اش، صحبت است. در این نوشتار، درباره ویژگی‌های درویش و معانی درویش در نگاه شمس و مولانا نیز بحث شده است. در نوشتار چهارم نیز تصویری از شمس ارایه شده که به صورت درویشی در ستیز با گروه‌های مختلف صوفیان و فیلسوفان و فقیهان و متکلمان است. شمس گوشه‌نشینی نبوده که نسبت به انحراف‌ها ساکت باشد و عارفی به معرفت رسیده بوده که آگاهی وی را مسوول کرده است. در نوشتار پنجم نیز به دلایل اتهام‌زنی به شمس اشاره شده است. می‌توان منشاهای انتقادها، کج‌فهمی‌ها و بهتان‌های واردشده بر شمس را شامل اتهام‌هایی که زمینه‌ای در جمله‌ها و عبارت‌های مقالات دارند، نقدها و تهمت‌هایی که ریشه در روایت‌هایی دارند که در منابع دیگر دربارة شمس و مولانا آمده است و تهمت‌هایی که زاییده برداشت نادرست و تخیل ناقدان و بهتان‌‌زنان بوده و هیچ سندی ندارند دانست.

غلامرضا خاکی

چرا نام بخش دوم کتاب را «شمس در برج اتهام» گذاشته‌اید؟
برج دارای معنای نجومی است و محل جای‌گیری ستارگان است. شمس نیز ستاره است و در اینجا تلمیحی به کار رفته که شمس تبریزی در زمانه ما در برج آسمان معنا نیست، بلکه در موقعیت اتهام قرار گرفته و چهره‌اش به علت کسوف ایجاد شده، تیره شده است.

در بخش «ب» کتاب به چه مباحثی پرداخته‌اید؟
این بخش دربرگیرنده محاکمه شمس در دادگاهی است که برج اتهام است. در این بخش، انواع اتهام‌ها و انتقادهای مهم شناسایی شده و در دو نوشتار دسته‌بندی کلی شده‌اند. سپس کوشیده‌ام تا در قالب یک چارچوب ارزیابی مدون، پس از جمع‌آوری مستندات و شواهد و نقیض‌های آن‌ها در مقام یک وکیل مدافع -نه یک هوادار سینه‌چاک یا مهاجم بی‌انصاف- این تهمت‌ها را ارزیابی و تجزیه و تحلیل کنم و برای خواننده امکان داوری دقیق‌تری را فراهم آورم. هرچند پرونده این اتهامات همچنان برای داوری خواننده باز می‌‌ماند زیرا نمی‌توان درباره بسیاری از آنها حکم قاطعی صادر کرد.

چرا نمی‌توان حکم صادر کرد؟
برای اینکه شمس نخواسته غیر مولانا کسی سخن او را بشنود. او گفته: «از برکات مولاناست هر که از من کلمه‌ای می‌شنود. هرگز يا چندين گاه از من کسی چيزی می‌شنود؟ با کسی چيزی می‌گفتم؟» کتاب مقالات دو بخش دارد یکی تقریرات شمس به مولانا و نقل‌های دیگران، آن نقل‌های مقالات که مورد رضایت او نبوده‌اند و تاکیده کرده حرف مجلس را جایی دیگر باز مگویید« این وصیت را یاد دارید که این سخن ما را بازگفتن نباشد. معامله کردن را شاید. هر چه[اتفاق] افتاد، همه از بازگفتن سخن ما افتاد. هیچ باز مگویید.» بقیه هم درس‌های اختصاصی‌اش به مولانا بوده که حتی مولانا، حسام‌الدین و سلطان ولد نیز آن را مدون نکردند. راه ورود به بخشی از جهان شمس، مولاناست. کسی از طریق مقالات راه به تمام ابعاد شمس نمی‌برد، فقط جملاتی هستند گاه روشنگر کلامی از مولانا. شمس یک راز است و تا ابد نیز معما خواهد ماند. آنچه بنده در این کتاب انجام داده‌ام، با هدف رها‌سازی ذهنیت مشتاقان از حاشیه‌های هالیوودی درباره شخصیت شمس و به تعلیق درآوردن اتهاماتی است که بعضی ها با قاطعیت آنها را اثبات شده می‌دانند.

مهم‌ترین آموزه عرفانی را که به درد همگان بخورد چه می‌دانید؟
برای تکمیل آنچه که برای رهاسازی از حاشیه گفتم، سخن حلاج را به مأمور اعدامش می‌گویم که در تذکره الاولیاء آمده است: آنگاه که حلاج را با سیزده بند گران به نحرگاه (قتلگاه) مى‏بردند، خادم‏ (احمد بن فاتک) در آن حال از او وصیتى خواست. حلاج گفت: «نفس را به چیزى که کردنی بود مشغول دار و اگر نه او تو را به چیزى مشغول گرداند که ناکردنى بود.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...