متن فیلمنامه «سرگذشت آدل ه.» [The story of Adele H] به قلم فرانسوا تروفو [François Truffaut] و ترجمه سعید عقیقی از سوی انتشارات شهید ثالث منتشر شد.

سرگذشت آدل ه.» [The story of Adele H]  فرانسوا تروفو [François Truffaut]

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، شاید فرانسوا تروفو را با فیلم معروف «چهارصد ضربه» بشناسید. فیلمساز، نظریه‌پرداز و منتقد سینمایی که از آغازگران موج نوی فرانسه و از همکاران بازن و گدار در نشریه کایه‌دوسینما بود.

فیلم کمتر شناخته شده او «سرگذشت آدل ه.» ماجرای دختر ویکتور هوگو نامدار است. سعید عقیقی فیلمنامه این عاشقانه غیرمعمول را ترجمه کرده است. «سرگذشت آدل ه.» یکی از جاودانه‌ترین عاشقانه‌های سینماست که جنس و فرم عشقش نه فقط در تاریخ تصویر که در زندگی‌‌ کم‌یاب و دیریاب است.

عشقی که در روزگار پسامدرنیته به مثابه کالایی مصرفی تلقی می‌شود. آدل ه. نیز دختری مجنون و غیرمعمولی است که تصویر دیگرگونه از عشق را ارائه می‌دهد. علاوه بر متن فیلمنامه، در موخره‌ کتاب، عقیقی نوشته‌هایی از خودش، ژان کله و فرانسوا تروفو را در کنار چندین نقد منتقدان مختلف ضمیمه کرده است که به فهم بهتر اثر کمک خواهد کرد.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...