کتاب «گوناتاس؛ داستان‌های کوچک عجیب» [Ε. Χ. Γονατάς, Small Strange Stories] نوشته فراگیسکی آباذوپولوس [Fragiski Ampatzopoulou] است که به بررسی شخصیت «ای. اچ. گوناتاس» نویسنده و شاعر یونانی پرداخته است که از سوی انتشارات «پاتاکی» یونان در 376 صفحه منتشر شد.
اپامینونداس گوناتاس [epaminondas gonatas] در 10 ژوئیه 1924 در آتن متولد شد. وی فرزند خانواده‌ای از سیاستمداران اهل «آیوالیک» در آسیای صغیر بود، اما هرگز با هیچ اردوگاه سیاسی همذات ‌پنداری نکرد. در مدرسه، او همکلاسی شاعر «میلتوس ساچتوریس» بود که با او دوستی عمیقی برقرار کرد. او همچنین با «دیمیتریس پی. پاپادیتساس» شاعر، «الیاس اچ. پاپادیمیتراکوپولوس» نویسنده داستان کوتاه و «نیکوس کاچتیتساس» نویسنده یونان داشت.

گوناتاس؛ داستان‌های کوچک عجیب» [Ε. Χ. Γονατάς, Small Strange Stories] اپامینونداس گوناتاس [epaminondas gonatas]

او در رشته حقوق تحصیل کرد و به عنوان وکیل در شرکت‌‌های بزرگ کار کرد. او در 20 سالگی، اولین حضور او در عرصه نویسندگی در سال ۱۹۴۵ با داستان کوتاه «مسافر» بود. بعدها او با «دیمیتریس پی. پاپادیتساس» در انتشار مجله «پروتی یلی» (1959-1961) همکاری کرد. در سال 1959 مجموعه داستان‌های کوتاه «گنبد» را منتشر شد و پس از آن «مغاک» (1963)، «گاوها» (1963)، «کاردینال مهمان‌ نواز» (1986) و «آمادگی» (1991) منتشر شدند. آخرین مجموعه داستان ‌های کوتاه او با عنوان «سه سکه» در سال 2006، چند روز پس از مرگش منتشر شد.

گوناتاس در سال 1976 از گمنامی بیرون آمد، زمانی که در مصاحبه ‌ای توسط «معلمش» «نیکوس انگونوپولوس» مورد توجه قرار گرفت. او در آثارش کم حرف و اشاره ‌گر بود، زیرا «از موقعیت‌‌های تجربه ‌شده شروع می ‌کرد اما فراتر از فرد می‌ رفت، تا تفکر را با رویاها، روزمره را با ناآشنا، منطقی را با غیرمنطقی و نثر را با شعر ترکیب کند». او که نویسنده ‌ای پرکار بود، گمنامی را برگزیده بود، «زیرا به تبلیغات علاقه‌ای نداشت، بلکه به ارتباط علاقه ‌مند بود». با این حال، خود او با توصیف خود به عنوان نویسنده ‌ای خیال‌ پرداز و متناقض موافق نبود و معتقد بود:

«من رویا نمی‌ سازم. من «رویا پرداز» نیستم. آنچه می ‌نویسم حاصل تجربه است. و عنصر خارق ‌العاده ‌ای که در آثار من می ‌بینند اساساً پوچی است، این به تقسیم واقعیت مربوط می‌ شود.»

او همچنین مترجم بزرگی بود. در سال ۱۹۹۴، او مفتخر به دریافت جایزه ترجمه ایالتی برای انتخاب از کتاب «صداها» اثر «آنتونیو پورتیا» شد. او همچنین آثاری از «ایوان گال، گوستاو فلوبر»، «گئورگ کریستوف لیختنبرگ»، «پیر بتنکور» و غیره را ترجمه کرد.

او عاشق تایپوگرافی سنتی (هنر چینش حروف) بود و ترجیح می ‌داد کتاب ‌هایش توسط چاپخانه ‌های آتن که از نظر زیبایی‌ شناسی دلپذیرتر هستند، منتشر شود که عبارتند از: برادران تاروسوپولوس (در دهه ‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰)، چاپخانه موسسه فرانسوی آتن (در دهه ۱۹۶۰)، «متون» فیلیپ ولاخوس (در دهه‌ های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰) و اخیراً انتشارات «استیگمی» اثر امیلیوس کالیاکاتوسوس.

این نویسنده و مترجم یونان با جایگاه ویژه در ادبیات این کشور در ۲۴ مارس ۲۰۰۶ در سن ۸۲ سالگی بر اثر سرطان ریه درگذشت. این نویسنده و داستان نویس کوتاه یونانی، از نسل اول پس از جنگ بود. او عمدتاً به عنوان نویسنده فانتزی و «متناقض ‌نویس» شناخته شد، اگرچه آثار او در هیچ مکتب خاصی طبقه ‌بندی نشده است. گوناتاس سبکی موجز و اشاره ‌گر در نوشتن را پرورش داد که از موقعیت ‌های تجربه ‌شده آغاز می ‌شد. نام او تا دهه ۱۹۷۰ در هیچ گلچین شعر یا نثری که منتشر شد، ذکر نشده بود.

او نویسنده‌ ای پرکار بود و مدت‌ ها در حاشیه زندگی ادبی فعالیت می ‌کرد. پس از سال ۱۹۸۰، کتاب‌ های «کاردینال مهمان‌نواز»، «آمادگی» و «سه سکه» را منتشر کرد. هم با کتاب‌ هایش و هم با فعالیت کلی و نسبتاً نامرئی ‌اش - انتشار مجله‌ «پروتی یلی» در دو شماره، در سال‌های ۱۹۵۹ و ۱۹۶۱، ترجمه‌ های عالی ‌اش از «ایوان گال، کولریج، فلوبر، لیختنبرگ، آنتونیو پورتیا» و حتی تلاش طاقت ‌فرسایی که به لطف آن نوشته ‌های «جورج ماکریس» را به ما شناساند. او دیدگاه متفاوتی درباره‌ ادبیات در دوران بحرانی ارائه داد. او سعی داشت ماهیت متناقض و آزاردهنده واقعیت را با یک «هیچ» حداقلی اما ضروری، که به خوبی پنهان شده بود، در میان گرداب مخفی و کنترل نشده زمان درمان کند.

منتقدان نسل او را «رویاپرداز» و «خود تبعیدی در کارگاهش» می ‌نامیدند. تنها پس از سال ۱۹۸۰ بود که آثار او شروع به شناخته شدن، مورد بحث قرار گرفتن، الهام بخشیدن به نسل جوان، جذب خوانندگان متعصب، یافتن دانشجویان و اقتباس برای تئاتر کرد. زیرا بر کسی پوشیده نیست که او فضایل و جادوی به اصطلاح «فرم کوچک»، مینیاتور ادبی، را برای عموم خوانندگان یونانی برجسته کرد. او با پرورش آگاهانه نثری با دامنه شاعرانه به این مهم دست یافت. این نثر، عجیب و بی ‌قرار، با پارادوکس ‌نگاری، ادبیات فانتزی، «رمان اعمال معجزه‌آسا»، «مِروِیلو»ی برتون، روایت رویاگونه، مرتبط است و شکل داستان کوتاه و عجیب را به خود گرفته است.

نگارش این کتاب مدت ‌ها پیش شروع شده بود و دوستی با نویسنده که از سال 1980 آغاز شده بود تا مرگ او ادامه داشت. نویسنده کتاب، آثار «گوناتاس» در زمینه ادبیات پس از جنگ و جنبش‌های آوانگارد را نیز در گروه زبان‌ شناسی دانشگاه ارسطو شهر «تسالونیکی» یونان تدریس کرده است.

بخش اول کتاب، زندگی و شکل ‌گیری فکری نویسنده را از طریق آثار و مکاتباتش، رابطه‌اش با معلمانش و دوستانش دنبال می ‌کند. بخش دوم شامل «یادداشت‌ ها» است که در آن با جزئیات بیشتری به نویسندگان و دوستان مورد علاقه ‌اش و مسائل کلیدی آثارش پرداخته شده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...