موزه‌ای از آثار هنری گونترگراس - نویسنده آلمانی و برنده نوبل ادبیات - در شهر گدانسک لهستان گشایش یافت.

"آنا چکانوویچ" یکی از مقامات شهرداری شهر گدانسک با اعلام این خبر گفت: «گراس در این شهر متولد شده، در این شهر بزرگ شده و راجع به این شهر نوشته است. او همیشه آثارش را به زادگاهش تقدیم کرده و بنابراین تصمیم گرفتیم نمایشگاه و موزه ای دائمی از آثار وی راه‌اندازی کنیم.»

وی با اعلام اینکه گونترگراس نیز از این اقدام ابراز خرسندی کرده است، افزود: «در این نمایشگاه 120 اثر سنگ نگاری، 51 کار گرافیکی و شش تندیس ساخته شده توسط گراس به نمایش درآمده است. نمایشگاه حداقل تا پایان سال 2009 در ناحیه تاریخی شهر برپا خواهد بود.»

این نویسنده آلمانی زبان که با خلق آثاری چون "طبل حلبی" توانست نوبل ادبیات را از آن خود کند، در سال گذشته میلادی با انتشار خاطرات خود در کتاب "کندن پوست پیاز" بار دیگر بحث‌انگیز و جنجالی شد. این کتاب را "جاهد جهانشاهی" به فارسی برگرداند.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...