هشتادمین سالروز تولد گونترگراس نویسنده آلمانی با اجرای اجرای نمایش صحنه ای "طبل حلبی" در لهستان جشن گرفته می‌شود.

گونترگراس ماه آینده برای شرکت در مراسم تولد و تجلیل از آثارش به زادگاه خود در "گدانسک" لهستان می‌رود.

به گزارش مهر به نقل از Afp لهستان، شهرداری این شهر اعلام کرده است: «گراس بین روزهای 4 تا 6 اکتبر در شهر "گدانسک" که سابقا بندر آزاد دانزیگ بود، خواهد حضور می‌یابد. در طول مدت حضور او در شهر برنامه‌ها، رویدادها و نمایشگاه‌های مختلفی برگزار خواهد شد و گروه‌های مختلف هنری نیز به اجرای برنامه خواهند پرداخت.

یکی از این برنامه‌ها اجرای نمایشی "طبل حلبی" رمان معروف گونترگراس است که حوادث آن در دانزیگ اتفاق می‌افتد و نمونه یکی از آثار زیبای ادبیات آلمان پس از جنگ به حساب می‌آید. همچنین فیلمی که در دهه 70 از روی این رمان ساخته شده در مراسمی به نمایش درمی‌آید.

قرار است مقامات بلند پایه آلمان و لهستان هم در این مراسم ها شرکت کنند.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...