اکنون می‌توانند در زندگی زمینی خود تأمل کنند، گناهان و خطاهای خود را خود داوری کنند... نخست غرور است و حسد و خشم؛ در پی آنها تنبلی، خست، شکم‌پرستی و شهوت‌رانی... خدا دل‌هایی را که میان خود برادرند برکت می‌دهد. این راز ارواح است که زندگی آنها عین زندگی خداست... رفیق نوش‌خواری‌ها و سرگردانی‌های خود را ملاقات می‌کند. هردو، خوشحال از بازیافتن یکدیگر، از گذشته‌ی مشترک خود یاد می‌کنند

کمدی الهی [La Divina Commedia]. منظومه‌ی دانته آلیگیری (1265-1321)، شاعر ایتالیایی، در سه بخش یا سه چکامه‌ی دوزخ، برزخ و بهشت سروده شده است...

برزخ [purgatory]
کوهی است دشوارگذر و با شیب تند و پر از بریدگی که از میان اقیانوس بزرگ وجود سر برآورده است تا «به بلندی آسمان‌ها افراشته شود». این سرزمین انسانیی است که مسیح آن را تقدیس کرده است -نفسی است که خود را از درون می‌سازد و بر خود می‌روید. زیر آسمان فضایل اصلی و الهی، بر قله‌ی این کوه (بهشت زمینی)، هماهنگ با مقتضیات و تقدیرات طبیعت انسانی، گل‌های صفای سیر و نظر را می‌بینیم. این کوه هرچه به قله‌ی آن نزدیک‌تر می‌شویم، باریک‌تر می‌شود؛ بر گرد دامنه‌های آن گیلویی‌ها یا ایوان‌گونه‌های مستدیری کنده شده است؛ در اینها ارواح گناهان خود را پاک می‌کنند. برزخ، این مرحله‌ی واسط، جهانی مابعدالطبیعی است که جوهر روحانی از آن به سوی هدفی که حکمت الهی تعیین کرده است راه می‌سپرد، و در درجه‌ی نخست، روح باید فعالانه در زندگی اجتماعی و مدنی (بسط خصایص نظری و عملی، هنری و اخلاقی) شرکت جوید. بنابراین، برزخ قلمرو آزادی است؛ به این معنی که هرکس می‌تواند وسایل خاصِ تقرب به هدفی را که تعقیب می‌کند برگزیند.

خلاصه کتاب معرفی کمدی الهی [La Divina Commedia] دانته آلیگیری  برزخ [purgatory]

این آزادی که ذاتی شخصیت انسانی است و به وسیله‌ی آن انسان بیرون از خود قانونی وضعی بنیاد می‌نهد که از او دفاع و او را هدایت می‌کند، یقین کامل خود را در شخصیت کاتو می‌یابد که خدا او را در مدخل برزخ جای داده است. هنگامی که دو شاعر، در سپیده‌دم طراوتناک پرشبنم، در زیر آسمان نیلگونی که در آن زهره و چهار ستاره‌ی حسنات اصلی می‌درخشند، قدم به برزخ می‌گذارند، کاتو است که راه منتهی به کوه را به دانته نشان می‌دهد: راه آسان است، کافی است که خاضع بود و نگاهی زلال و دلی پاک داشت. در حقیقت، برزخ جهانِ عشقِ متواضعانه و برادرانه است که در آن خدا از طریق خوبی آفریدگانش، با توجه به قصد الهی که همه کس به نشانه‌ی بیشترین شکر به تحقق آن دعوت شده است، دوست داشته می‌شود.

گروه گروه ارواح شادمان که خود را برای استقبال از توبه و رستگاری آماده می‌کنند، سوار بر زورقی که فرشته‌ای آن را هدایت می‌کند از دریا می‌رسند. در میان آنها دانته دوست خود کازلا44 را بازمی‌شناسد: خوشا شادی یکدیگر را بازیافتن! این ریتم درون است که شادمانی روح را به اجزایش تقطیع می‌کند! زندگی روح است که می‌خواهد منتشر شود و با دیگران بیامیزد!... کازلا، به خواهش دانته آوازی سر می‌دهد و با این آواز همه‌ی ارواح را غرق در نشاط و سرور می‌کند؛ ولی ناگهان کاتو سر می‌رسد و آنها را از تأخیرشان سرزنش می‌کند و به بالارفتن از تپه ترغیب می‌کند. عشق متجلی در عقل نخستین کمال روح است، ولی این کفایت نمی‌کند؛ روح باید عمل کند؛ عمل است که روح را بهبود می‌بخشد و او را به اهدافش می‌رساند. دانته در صعود کند از دامنه‌ی کوه پرشیب، کمال وجود خود را به کندی متحقق می‌سازد. تجربه بر تجربه می‌افزاید و از اعمال انسانی و آزادی عِلمی می‌آموزد که به او امکان انتخاب و داوری می‌دهد.

دانته، در پای کوه، در بیرون از برزخ به معنی اخص، ارواحِ موقتاً در تبعیدِ کسانی را می‌بیند که در حالت تکفیر به سر برده‌اند، و از جمله‌ی آنها مانفرد فون هوهنشتاوفن45 است. در حالی که از شیب زندگی بالا می‌رود، سهل‌انگاران را بازمی‌شناسد که در سایه‌ی صخره‌ها لمیده‌اند. سپس سخنی طولانی از کسانی به میان می‌آید که به مرگ فجیع مرده‌اند، مانند جاکوپو دل کاسرو46 بوئونکونته دا مونتفلترو47 و پیا48 زن عاشقی که جز سخن مهربانی و عفو در حق شوهر بی‌رحم خود چیزی بر زبان نمی‌آورد. این ارواح به یُمن پشیمانی‌شان و به مدد رحمت الهی در عمق وجود خود، در لحظه‌ی مرگ، مشمول عنایت پروردگار شده‌اند. و اکنون می‌توانند در نیایش بخشایش شیرین الهی، در زندگی زمینی خود تأمل کنند، گناهان و خطاهای خود را خود داوری کنند. بگذار تا انسان نیز دشمنان خود را ببخشاید، ناسزاها و بی‌عدالتی‌ها را فراموش کند.

این است شعر عواطف انسانی که نرمیِ سرشار از رحمت و اغماض آنها از حقیقتی برمی‌خیزد که این ارواح از آن روشنی می‌گیرند. و بر چهره‌ی باوقار شاعر لبخند اغماض‌آمیزی نقش می‌بندد: ضعف‌های دیگران بار مشترکی است بر دوش ما. دانته در این جماعت ارواح شکل نو و تأثرانگیزی از این‌گونه جماعت‌ها می‌یابد: همه جا دعوت است و درخواست؛ می‌گویند: ما را به یاد موجودات عزیزی بیاورید که هنوز در روی زمین زندگی می‌کنند؛ در دردهایشان آرام باشند؛ در دعاهایشان برای آنها طلب سعادتی کنند که از روز ازل در انتظار انسان‌هاست. این عشق برادرانه که از طریق عشق به خدا زندگان و مردگان را به هم پیوند می‌دهد و خواهان اتحاد جان‌ها و دل‌هاست، کامل‌ترین شکل شاعرانه‌ی خود را در دیدار سوردلو49ی مانتوایی و ویرژیل می‌یابد. سوردلو به شنیدن نام زادگاهش، همشهری خود ویرژیل را در آغوش می‌گیرد. این صحنه دانته را به پرخاش سختی بر «ایتالیای برده» و حاکمان بد آن وامی‌دارد؛ ایتالیایی که خودخواهی‌ها و کینه‌ها و منافع مادی آن را پاره‌پاره کرده است.

در برزخ، انسان از روشنایی آسمان برخوردار است، ولی روشنایی قطع می‌شود و فضایل اخلاقی دیگر کفایت نمی‌کند. البته این فضایل گُل‌های خود را به بار می‌آورد، اما در میان گلبرگ‌های آنها مار غرور راه می‌یابد. اکنون شب فرامی‌رسد، روح خود را غرق در اندوه احساس می‌کند؛ در تنهایی دعا می‌کند و در همان‌حال در آسمان رفته‌رفته اختران فضایل سه‌گانه الهی طلوع می‌کنند. دانته در حمایت فرشتگانی که از آسمان فرود آمده‌اند به خواب می‌رود و در خواب به آن سوی فلک آتش برده می‌شود.

به این ترتیب، قانون خدا قانون خودِ ما می‌شود و با عمیق‌ترین آرزوهای زمان حیات ما یکی می‌شود. ساختمان معنوی برزخ مبتنی بر تحقق آزادانه‌ی این عشق طبیعی است که در عمق وجود ما نهفته است و تجلی فیضان خلاقه‌ی الهی در درون ماست. ولی ما از این فیضان ممانعت می‌کنیم یا آن را به سوی شر می‌بریم: از این‌رو، بی‌درنگ اختلالات عشق ظاهر می‌شود و اینها عبارت است از معاصی کبیره‌ی هفتگانه. این معاصی در هفت گیلویی برزخ کیفر می‌یابد.

نخست غرور است و حسد و خشم، که گناهانی است در جهت خلاف خیر و مصلحت جمعی؛ در پی آنها تنبلی، خست، شکم‌پرستی و شهوت‌رانی می‌آید. در قلمرو فعالیت عملی که اراده عقل را به خدمت بلهوسی خود می‌گیرد، انسان نمی‌تواند درباره‌ی کاری که باید بکند درست قضاوت کند؛ مگر هنگامی که عشق طبیعی به خود، با حزم و با فضایل اخلاقی که در تقابل با یک‌یک معاصی کبیره است، عمیقاً اصلاح شود: این فضایل اخلاقی عبارت است از خشوع، احسان، پایداری، اعتدال، امساک و عفت. خدا «نمونه‌هایی» از ستایندگان فضیلت اخلاقیی را که ارواح تائب در زندگی خود از آن بی‌بهره بوده‌اند به تفکر آنها عرضه می‌کند و بدین‌گونه ذهن آنها را روشنی می‌بخشد و اراده‌شان را استوار می‌کند.

این نمونه‌ها که «زبانِ دیدنی»اند در تصاویری که بر دل صخره‌ها حک شده است یا در رؤیت‌های خلسه و آوازهای ارواح که در طی استغفار خود یکدیگر را قوی‌دل و حمایت می‌کنند، بیان مافی‌الضمیر می‌کنند. این همبستگی روحی خواست خداست؛ خدا دل‌هایی را که میان خود برادرند برکت می‌دهد. این راز ارواح است که زندگی آنها عین زندگی خداست. همچنین رازآمیز است فعل الهی آنها، چه در حقیقت، نیکی مخلوقات نیکی خود خداست که آن را در وجود آنها می‌دمد، و ارواح نیز به نوبه‌ی خود از خدا، پدر مشترک خود، طلب می‌کنند که این نیکی را به آنها عطا فرماید. به این ترتیب، شعر برزخ دانته آغشته به شوری مقدس و غرق در اندوهی لطیف است؛ لحن و الهام دعای مسیحی دارد. شعرِ نیکی آدمی است که چون به هیجان می‌آید خاشع می‌شود و در خدا نعمتی را بازمی‌یابد که خود از طریق عنایت بخشی از آن را دارد، و آرزو می‌کند که آن را به تمامی داشته باشد.

تجربه‌ی دانته، که تعمیق عشق برادرانه‌ای است که ارواح را به هم پیوند می‌دهد، در اصل چیزی جز صعود آهسته و استوار روح نیست؛ او می‌خواهد که قانون خیر حاکم بر اراده‌ی او شود و از او موجودی بسازد که خدا را دوست می‌دارد. خدا در وجود او عمل می‌کند و به او دلگرمی می‌دهد، زیرا راهی که از کوه بالا می‌رود دشوار است. فرشتگانی نزد او فرستاده می‌شوند که هرگونه اثر گناه را از پیشانی او می‌زدایند، یا «آیات خوشا به حال» انجیل‌ها را می‌خوانند و عشق و شوق به پاک‌شدن را در او و در همه‌ی ارواح دیگر احیا می‌کنند. این صعود روحانی است، تعادل دل است، ولی تعالی عقل نیز هست: دانته در جستجوی کشف تدریجی شخصیت اخلاقی خویش است، شخصیتی که خود را از زبونی‌های فردیت مادی، یعنی خودستایی‌ها، رقابت‌ها، کشمکش‌ها و مانند اینها می‌رهاند.

و این نخستین حلقه است، جایگاه مغروران که زیر بارِ سنگ‌های گران خمیده و درهم پیچیده‌اند. ناگهان همچون اخطاری جدی، کنت اومبرتو آلدوبراندسکی50 در برابر او ظاهر می‌شود و در پی او اودریزی داگوبیو51 [مینیاتورساز معروف ایتالیایی] که می‌داند تا چه اندازه شهرت زمینی محوشدنی است، و دانته پیشاپیش می‌پذیرد که افتخار شاعری‌اش در قرن‌های آینده احتمالاً به دست فراموشی سپرده خواهد شد. پروونتسان سالوانی52 تجسم قدرت احسان جوانمردانه است که بر غرور پیروز می‌شود، ولی این احسان، چون هدفش ارضای علایق فردی و مادی است، صافی نیست، تیره است.

خلاصه کتاب معرفی کمدی الهی [La Divina Commedia] دانته آلیگیری  برزخ [purgatory]

اکنون دومین حلقه درهای خود را به روی ما می‌گشاید: در اینجا حسودان جای دارند که بر یکدیگر تکیه زده‌اند و همه پلک‌هایشان دوخته است؛ این ساپیا53 زن سینّا54یی است که اعتراف می‌کند سابقاً دلی لبریز از حسد به همشهریان خود داشته است. ساکنان دره آرنو55 نیز به گفته‌ی گویدو دل دوکا56 یا رانیری داکالبولی57 که بر فقدان فضایل شهسواری زادگاه خود، رومانیا58 تأسف می‌خورند، حسودند. با این‌حال، فساد کنونی جهان ناشی از سرشت انسان که فطرتاً نیک است، نیست، بلکه ناشی از فقدان نیروی اخلاقی است که تنها نیرویی است که می‌تواند انسان را حمایت و هدایت کند. این سخن را مارکو لومباردو59 می‌گوید که دانته او را، در حلقه‌ی سوم، در جمع ارباب غضب می‌یابد. قوانین همچنان به قوت خود باقی است، انسان در خصلت فردی خود برای خیر مشترک مدینه آفریده شده است؛ اما در خصلت شخصی خود باید در راه خیر روحی و ابدی خود بکوشد. ولی در این زمانه که میان دو قدرت عالی، کلیسا و امپراتوری، نقار حکم‌فرماست، کیست که از قوانین پیروی کند؛ انسان بنابر طبیعت حیوانی برخوردار از عقل خود برای خیر عقلانی و اخلاقی آفریده شده است و باید خواستار این خیر باشد، وگرنه علت وجودی خود را از دست می‌دهد.

انسان باید بر طبق آنچه وجدانش حکم می‌کند رفتار کند: و به همین سبب است که تن‌پروران را، که در حلقه‌ی چهارم مجازات می‌شوند، مجبور کرده‌اند که با شتاب و در تب و تابی ابدی به هرسو بدوند. خیر را باید برای اینکه خیر است دوست داشت، زیرا با نظم اساسی اشیا هماهنگ است و آفریننده‌ی این نظمِ والا خداست. در حلقه‌ی پنجم با خسیسان و مسرفان روبه‌رو می‌شویم، و در میان آنها پاپ آدریانو60 را می‌بینیم که اعتراف می‌کند که با آنکه به قله‌ی افتخارات رسید «هرگز دلش آرام نگرفت». اوگ کاپه61 پس از آنکه اصل و نسب خاندان خود و تبهکاری‌های اعقاب خویش، از شارل دانژو62 گرفته تا شارل دو والوا63 و فیلیپ لو بل64 را حکایت می‌کند، در عمق وجود خود، حقانیت احترام به حقوق دیگران را به عنوان نظمی ضروری و واجب احساس می‌کند و از خدا سعادت مشاهده‌ی روشن آن را طلب می‌کند.

ولی ناگهان کوه برزخ از فریادهای شادی به لرزه درمی‌آید: روح پاک‌شده‌ای می‌خواهد به آسمان بَرشود! از همه سو آواز «خدای را در اعلی علیین جلال باد» برمی‌خیزد. احسان ارواح را در یک شور واحد متحد می‌کند. این روح شایسته‌ی آسمان، روح استاتیوس65 است. شاعر لاتینی اعتراف می‌کند که نخستین الهام آثار و زندگی خود را مدیون ویرژیل است. مگر نه این است که ویرژیل بود که سرود بازگشت به عصر طلایی باستان و استقرار انسانیی نو در جهانی آرام و فارغ از بی‌عدالتی را سر داد؟ استاتیوس تحقق این رؤیای شاعرانه را در ایمان مسیحی بازیافت که او آن را پذیرفت. از این‌رو، ویرژیل را که چنین خوب او را هدایت کرده است سپاس می‌گوید. او در ویرژیل عقل شاعرانه‌ای می‌بیند که متعلق به نظم طبیعی است و به خدا، خالق طبیعت، بازمی‌گردد؛ عقلی که ما را آرزومند استقرار جهانی از صلح و نیکبختی، و عدالت و عشق در روی زمین می‌کند. آرزوی دائم «من» ما و فیضان غنایی روح ما چیزی جز «اصل صوری» جسم نیست؛ یعنی اصل زندگی و عشق، که خدا -نخستین محرک جهان- در ماده دمیده است. کمال هوشمندی و کمال اراده -این دو قوه‌ی روحانی نفس- در قلمرو عمل حکمت است، و در قلمرو آفرینندگی، هنر، گناهکاران حلقه‌ی ششم، که تزکیه‌ی خود را در آن کامل می‌کنند، به این جهان حکمت و هنر تعلق دارند.

در اینجا دانته فورزه دوناتی66 رفیق نوش‌خواری‌ها و سرگردانی‌های خود را ملاقات می‌کند. هردو، خوشحال از بازیافتن یکدیگر، از گذشته‌ی مشترک خود یاد می‌کنند و در همان حال خاطرات لطیف و دلچسب خانوادگی‌شان ناگهان سر برمی‌آورد و بر لبانشان نام موجودات پاکی که آنها با بهترین بخش روح خود پرستیده و ستوده‌اند جاری می‌شود. فوزه همسرش را که برایش دعا کرد می‌ستاید و زنان بی‌شرم فلورانس را ناسزا می‌گوید و پایان غم‌انگیزی برای برادر خود، کورسو دوناتی پیش‌بینی می‌کند. در اینجاست که دانته در پاسخ به بوناجونتا دا لوکا67 از قاعده‌ی والای هنر یا «عشق درست»68 که الهام‌بخش شعر جوان «سبک نوین شیرین»69 او بود، سخن می‌گوید. ولی در ترانه‌ی عشق، کمال هنری با زیبایی سبک حاصل می‌شود؛ زیبایی که او آن را در استعارات و در اشعار استاد خود گوینیتسلی70 و در اشعار تروبادور آرنو دانیل71 یافته بود؛ این دو شاعرند که در حلقه‌ی آخر، یعنی حلقه‌ی شهوت‌پرستان، در حال تطهیر از گناه در شعله‌های آتش‌اند.

ویرژیل دانته را به لطف و مهربانی، و با هدایت و ترغیب خود، از میان شعله‌های آتش می‌گذراند. او اکنون در برابر پلکانی است که به بهشت زمینی منتهی می‌شود. زندگی اجتماعی و عملی جای خود را به زندگی نظری می‌دهد و لیه جای خود را به راحیل می‌سپارد. در اینجا تعلیم ویرژیل، یعنی علم اعمال انسانی و اختیار پایان می‌یابد. اکنون دانته به هدایت حکمت خود (حکمت هنر یا «سبک زیبای عقل عملی» به اراده‌ای درست دست یافته و در وجود خود همانندی با خدا و پیروی از طبیعت خاص خود را بنیان نهاده است. اکنون یک «شخص» شده است که در خود می‌زید و برای خود عمل می‌کند و می‌تواند به نیروی درون خود از جهان واقعیت محسوس بگذرد و زندگی از کانون زندگی جهانی بگیرد.

بهشت زمینی
کوه بلند برزخ، با قله‌ی منتهی به فلات سرسبز خود، سر به آسمانی بی‌کران برافراشته است. ویرژیل شاگرد خود را با تأثر ترک می‌گوید. اکنون حق سخن‌گفتن از آنِ خود روح دانته است. ذهنش از شادمانی روحی برخوردار است و از زیبایی تابناک اشیا، در درون طبیعتی با نظامی در نهایت حکمت و پر از طنین و قیاس لذت می‌برد. آنگاه با یک حرکت خودبه‌خودی ذهن نظری، با خضوع قلب، روی به حکمت اعلا، به قدرت نظام‌بخش، به خدای آفریننده و به علت نخستین زیبایی و زندگی می‌آورد. این کمال اعلا، که با حکمت انسانی به آن دست توان یافت در ماتیلده (مظهر حکمت کتب مقدس)، که در بهشت زمینی راهنمای او می‌شود، تجسم می‌یابد.

خلاصه کتاب معرفی کمدی الهی [La Divina Commedia] دانته آلیگیری  برزخ [purgatory]

ماتیلده ساختار بهشت (دو رود آن لته72 و اونوئه73) و علت سقوط نخستین انسان را برای او شرح می‌دهد؛ سپس او را با حکمت الهی، که مراقب اجرای نقشه‌ی مشیت خدایی است و به مسافران ابدیت (به واسطه‌ی قدیسان و فرشتگان) یاری می‌دهد، آشنا می‌کند. آنگاه دسته‌ای استعاری در برابر چشم شگفت‌زده و دقیق دانته ظاهر می‌شود که ترجمان این معنی است که «من به روح‌القدس، کلیسای مقدس کاتولیک، به اشتراک همه‌ی اعضای کلیسای در همه‌ی مواهب روحانی آن و به معاد جسمانی و زندگی ابدی اعتقاد دارم». دسته‌ی راهپیمایان به شکل صلیب، در صحنه‌ی طبیعتی پرجلال (که زیبایی آن زاده‌ی کلمه است) و در فضایی لرزان از نور و پرطنین از نغمه و سرود گام برمی‌دارند. رازهای ایمان به صورت نمادهایی شگفت‌انگیز نشان داده می‌شود:

مواهب هفتگانه‌ی روح‌القدس، راز تجسد الهی، آخرین حد وعده‌های عهد قدیم، جسم استعاری کلیسا به شکل گردونه‌ای که گریفون74 [حیوان افسانه‌ای دارای تن شیر و سروبال عقاب: شیردال] بالداری آن را می‌کشد – به عبارت دیگر، کلیسا جامعه‌ای روحانی است که در درون آن (از سرچشمه‌ی خدا و به یُمن وساطت مریم و نجات‌بخشی مسیح) رودی فوق‌طبیعی از نور و عشق روان است و مواهب هفتگانه‌ی روح‌القدس و عطش احسان را در همه‌ی ارواح برمی‌انگیزد؛ احسان رشته‌ای است که مؤمنان روی زمین و ارواح برزخ و قدیسان و فرشتگان آسمان را در وجود خدا به‌هم پیوند می‌دهد. احسان با تکمیل فضایل اصلی (فضایل چهارگانه‌ی نیرو، عدالت، حزم، اغماض که در سمت راست گردونه‌اند و انسان را قادر به دستیابی به زندگی اجتماعی یا مدنی، یعنی هدف طبیعی خود می‌کنند) بر زندگی درونی غلبه می‌یابد و آن را موافق فضایل الهی (فضایل سه‌گانه‌ی احسان و امید وایمان که در سمت چپ گردونه‌اند)، یعنی هدف فوق‌طبیعی ارواح، شکل می‌دهد. بدین‌گونه، انسان به‌راستی همشهری قدیسان و فرزند خدا می‌شود.

ولی ناگهان دسته متوقف می‌شود و از فراز شهر خدا، در ابری از گل‌های بسیار، بئاتریچه‌ی قدیسه‌ که مراقب رستگاری دانته است، زیرا در او طبیعتی را که قادر به دریافت عنایت الهی است دوست دارد، فرود می‌آید. بئاتریچه، پرده‌ی سپبیدی بر روی و حلقه‌ای از شاخ زیتون بر سر و جامه‌ای به رنگ شعله‌های فروزان آتش بر تن، بر ارابه‌ی کلیسا جای می‌گیرد. دانته او را بازمی‌شناسد... دانته که سال‌های خوش جوانی را به یاد می‌آورد، ولی اکنون مشحون از تجربه‌ای تازه است، دیگر باره دلباخته‌ی زیبایی روحانی بئاتریچه می‌شود، زیرا او انعکاس نور کلمه‌ی خدای آفریننده است که از دور بر او می‌تابد. بئاتریچه مادرانه و با شفقت وعده‌های زندگی نو را به یادش می‌آورد؛ او خطاهایی مرتکب شده است، ولی خطاهای او این وعده‌ها را از بین نبرده است: در او امکان یک زندگی الهی همچنان هست و این زندگی تحقق خواهد یافت.

آنگاه دانته به خطاهای خود اعتراف می‌کند و صمیمانه بر زمانِ در بطالت سپری‌شده افسوس می‌خورد. ماتیلده او را در رود لته فرو می‌برد و او از آن به عنایت الهی حیاتی نو یافته بیرون می‌آید تا در شهر خدا داخل شود. چهار فضیلت اصلی -فضایل مکتسب، یا «پریان»75 در بهشت زمینی، ولی همچنین فضایل موهوب یا «ستارگان» در بهشت آسمانی -به یاری فضایل سه‌گانه‌ی الهی او را قادر می‌سازند تا وجه دوم زیبایی بئاتریچه، یعنی زیبایی وجود روحانی در حالِ برخورداری از عنایت الهی و در نتیجه «درخشان» از نوری زنده و ابدی را تماشا کند. دسته‌ی رازآمیز با بازگشت به مشرق، یعنی جایی که از آن آمده است، دوباره راه خود را در پیش می‌گیرد؛ اما نخست در برابر درخت زندگی روحانی که شاخ و برگ‌های خود را در آسمان گسترده است توقف می‌کند.

این درخت نماد اراده‌ی خداست که در ما منشأ همه‌ گونه عدالت است، ولی به سبب نافرمانی آدم بی‌برگ و بار شده بود. لازم بود که مسیح (گریفون) شاخه‌های صلیب (مال‌بند گردونه‌ی کلیسا) را به شاخه‌های آن بندد تا درخت ناگهان دوباره به گل و شکوفه بنشیند و رنگ لعل کبود یا رنگ احسان بیابد. در حقیقت، خدا ما را برای جلال خود، ولی همچنین برای نیل به جلال ابدی آفریده است. مسیح (گریفون) به آسمان بَر می‌شود، در حالی که بئاتریچه در زمینِ برهنه‌ی عنایت می‌ماند تا ارابه‌ی کلیسا را حفظ کند. دانته به یاری بئاتریچه‌ی قدیسه از گناه در حق خدا و بی‌حرمتی به درخت زندگی روحانی (یعنی نخستین آزارهای کلیسا) و به عبارت دیگر، از بی‌حرمتی به شخصیت انسانی، که برای هدفی اساساً فوق‌طبیعی آفریده شده است، آگاه می‌شود.

او همچنین درمی‌یابد که گناه مخالف حقیقت چیست و امتناع از قبول آنچه راه هرگونه سعادت است (ارتدادها) کدام است. عطیه‌ی قسطنطین (درباره‌ی سلطنت) در حقیقت ایجاد اختلال در نظم الهی بود؛ به سبب این عطیه بود که روح آزمندی در کلیسای فعال، یعنی مسیحیان زنده راه یافت؛ آنگاه گردونه به صورت جانوری عجیب‌الخلقه درمی‌آید و بر آن روسپیی(دستگاه پاپی رم) درآمیخته با غولی(فیلیپ لو بل) ظاهر می‌شود. ولی مشیت الهی اقتضا می‌کند که به زودی نظم دوباره برقرار شود؛ آزمندی که «ظرف مقدس» کلیسای مسیحی را شکسته است در شخص مقصر آن مجازات خواهد شد. سرانجام سلطنت جهانی فرمانروایی شایسته‌ی آن خواهد یافت و او خواهد توانست حقوق تصرف‌ناپذیر آن را بر کرسی بنشاند. پیام‌آوری از سوی خدا («دوکس»76) [دوکا، دوک، رهبر] خواهد آمد که به سعی او روح احسان در کلیسا و عدالت در مدینه‌ی زمینی پیروز خواهد شد. حکمت بئاتریچه -یعنی حکمت قدیسان- توکلی است تام و تمام به مشیت الهی؛ و همین حکمت است که دانته را نیرو می‌بخشد. آنگاه دانته همراه با استاتیوس آب جویبار اونوئه را می‌نوشد و خود را دارای روحی تازه «پاک و مجرد، آماده برشدن به ستارگان» می‌یابد.

کمدی الهی: دوزخ
کمدی الهی: بهشت


اسماعیل سعادت. فرهنگ آثار. سروش


44. Casella 45. Manfred von Hohenstaufen
46. Jacopo del Cassero 47. Buonconte da Montefeltro
48. Pia 49. Sordello 50. Umberto Aldobrandeschi
51. Oderisi da Gubbio 52. Provezan Salvani 53. Sapia
54. Sienna 55. Arno 56. Guido del Duca 57. Ranieri da Calboli
58. Rmagna 59. Marco Lombardo 60. Adriano
61. Hugues Capet 62. Charles d’Anjou 63. C. de Valois
64. P. le Bel 65. Statius 66. Forese Donati 67. Bonagiunta da Lucca
68. Ordo amoris 69. Dolce stil nuovo 70. Guinizelli
71. Arnaud Daniel 72. Lêthe 73. Eunoe 74. Griffon
75. Nymphes 76. Dux 

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

قدرت در هر زمان و مکان نقاب‌هایی مسخ‌شده از چهره‌ی دین می‌سازد و آن را به‌عنوان دین عرضه می‌کند تا ستم خویش را مشروع جلوه دهد... نشان می‌دهد که خوانش ایدئولوژیک از حاکمیت چگونه بر دیدگاه اسلام‌گرایانی همچون ابوالاعلی مودودی و سید قطب تاثیر گذاشته است... بسیاری از حاکمان از شعار «اطاعت از اولی‌الامر» استفاده می‌کنند و افراد جامعه را سرکوب و آزادی آن‌ها را سلب می‌کنند... معترضان از عثمان خواستند که ترک حکومت کند، اما او نپذیرفت و به‌جای حل اعتراضات از طریق دموکراتیک دست به خشونت زد ...
انسان را به نظاره‌ی شاعرانه‌ی اشیا در درونی‌ترین زندگی آنها می‌برد... اراده‌ی خدا را جانشین اراده‌ی خویش می‌کند، و به همین سبب، استقلال مطلق در برابر خلق و وارستگی در برابر اشیا پیدا می‌کند؛ دیگر خلق و اشیا را برای خودشان دوست می‌دارد؛ همان‌گونه که خدا آنها را دوست می‌دارد... انسان به عنوان آفریده‌ی عشق مرکز آزادی است و مغرورانه در برابر خدا و سراسر جهان هستی می‌ایستد. عمق درون او را تنها خدا می‌تواند بخواند! ...
گراس برای تک‌تک سال‌های یک قرن، داستانی به وجود آورده است... از اتفاقات بزرگ و گاه رویدادهای به نظر بی‌اهمیت تا تحولات فنی و اکتشافات علم و تکنولوژی، خودبزرگ‌بینی انسان‌ها، شکنجه و کشتار و در نهایت، شروع‌های دوباره... طوری به جنگ جهانی نگاه می‌کنند که انگار دارند درباره یک بازی فوتبال حرف می‌زنند...دلسردی چپ‌ها از تئودور آدورنو، تیراندازی به رودی دوچکه، محرک جنبش دانشجویی آلمان، ملاقات پل سلان و مارتین هایدگر ...
اکنون می‌توانند در زندگی زمینی خود تأمل کنند، گناهان و خطاهای خود را خود داوری کنند... نخست غرور است و حسد و خشم؛ در پی آنها تنبلی، خست، شکم‌پرستی و شهوت‌رانی... خدا دل‌هایی را که میان خود برادرند برکت می‌دهد. این راز ارواح است که زندگی آنها عین زندگی خداست... رفیق نوش‌خواری‌ها و سرگردانی‌های خود را ملاقات می‌کند. هردو، خوشحال از بازیافتن یکدیگر، از گذشته‌ی مشترک خود یاد می‌کنند ...
نابرابری به فلسفه سیاسی ربط پیدا می‌کند و فلسفه سیاسی هم با نهادها سروکار دارد. به تعبیر دیگر، مخاطب اسکنلن نهادها هستند و در میان نهادها مهم‌ترین آن دولت است... نابرابری‌های مبتنی بر نظام‌ کاستی، نژاد، یا جنسیت و ایجاد تفاوت‌های تحقیرآمیز در منزلت ... اگر رسانه‌های عمومی دراختیار عده قلیلی باشد، به این عده میزان کنترل غیرقابل‌قبولی اعطا می‌کند... ثروتمندان بیشتر از دیگران می‌توانند مناصب سیاسی را به دست آورند و بیشتر می‌توانند روی صاحب‌منصبان تاثیر بگذارند ...