کمدی-الهی-دوزخ-دانته-آلیگیری

مرکب از سی و سه سرود است... از اندوه آغاز می‌شود و به پایانی خوش می‌انجامد... «الهی» صفتی است که نسل‌های بعد به این منظومه داده‌اند... مغاک تیره‌ی نومیدی و درد است که مخلوق انسانی، چون به عمد از کمالی که در فطرت او نهاده شده است روی برمی‌تابد، در آن فرو می‌افتد... انسانِ دوستدار زیبایی خدا را دوست دارد، ولو او را نشناسد... میل لجام‌گسیخته‌ی آدمی که خود را مرکز جهان می‌داند... کمالات در وجود 3 زن تجسم یافته‌اند... تیره‌روزانی را می‌بینند که هرگز زنده نبوده‌اند... محکومان مانند چرخی بیهوده می‌گرد

کمدی الهی [La Divina Commedia]. منظومه‌ی دانته آلیگیری1 (1265-1321)، شاعر ایتالیایی، در سه بخش یا سه چکامه‌ی دوزخ، برزخ و بهشت، هرچکامه مرکب از سی و سه سرود که شمار ادبیات هر سرود تقریباً به یک اندازه است؛ مبنای این ساخت سی و سه سرودی عدد سه است. یک سرود اضافی که به منزله‌ی مقدمه است شمار سرودها را به صد می‌رساند که مضرب ده، یعنی مضرب عددی است که نماد کمال است. بحری که در این منظومه به کار رفته است، بحر موسوم به «تردزا ریما»2 مأخوذ از نوعی شعر عامیانه به نام سیرونته3 است که هنرمندانه پرداخته شده است [تردزا ریما نوعی شعر مرکب از بندهای سه‌بیتی است که ابیات اول و سوم هربند هم‌قافیه‌اند و بیت دوم با ابیات اول و سوم بند بعد هم‌قافیه است؛ به این ترتیب: a، b، a- b، c، b- c، d، c و قس علی‌هذا].

عنوان کلی منظومه در اصل «کمدی» بوده است که طبع اثر اقتضای آن را دارد، چه منظومه از اندوه آغاز می‌شود و به پایانی خوش می‌انجامد. خود دانته، در سرآغاز کتاب خود، آن را با این جمله به کان گراند دلا اسکالا4 اهدا کرده است: «چنین است کمدی دانته آلیگری، که فلورانس‌موطن است ولی فلورانسی‌خوی نیست.»5 «الهی» صفتی است که نسل‌های بعد به این منظومه داده‌اند و از چاپ ونیزی (1555) جولیتو6 به بعد جزئی از عنوان کتاب را تشکیل می‌دهد. نخستین چاپ‌های اثر به سال 1472 بازمی‌گردد. دشوار می‌توان به دقت تعیین کرد که دانته در چه تاریخی منظومه‌ی خود را سروده و مراحل تنظیم آن چگونه بوده است، ولی استوارترینِ عقیده در این‌باره به نظر ما آن است که شروع نگارش اثر را تقریباً سالِ 1307 می‌داند.

به موجب این عقیده، دانته بر اثر انگیزش ناشی از الهامی اخلاقی و مذهبی که او را به خوش‌ترین لحظات فعالیت شاعرانه‌ی او، یعنی به دوران ترانه‌های فلسفی‌اش، می‌برد، کارِ سرودن ضیافت را رها کرده و به این اثر پرداخته است. در تأیید این عقیده و آن تاریخ شروع نگارش می‌توان از دو واقعیت نام برد: یکی اشارات بسیاری که خود منظومه به وقایع تاریخی دارد، و دیگری این معنی که پیش از آوریل سال 1314 در فلورانس از کتابی سخن می‌گفتند که «در آن در میان بسیاری چیزهای دیگر کمدی و دوزخ مورد بحث قرار گرفته است.» این سخن ظاهراً به طور مسلم نشان می‌دهد که دو بخش نخست اثر، چه جداگانه و چه با هم، منتشر و شناخته شده بود. اندک زمانی بعد، دانته خود این را، هنگامی که در حدود سال 1319 در پاسخ به جووانی دل ویرجیلو7 تأیید می‌کند که سخت سرگرم سرودن بهشت است. به هرحال، آرزویی که دانته در آخرین بند ویتا نوئووا بیان کرده بود، بدین‌گونه تحقق کامل می‌یافت. آن آرزو چنین بود: دانته در آستانه‌ی ابدیت، نزدیک به پایان زندگی خود، «منظومه‌ی مقدس» خود را به پایان می‌آورد و خدا کند که «پروردگار مهربان» روح شاعر را برای «تماشای جلال» بئاتریچه8 این برگزیده‌ی خدا در آسمان، فراخواند، پس از آنکه او درباره‌ی وی گفت: «آنچه هیچ مردی درباره‌ی هیچ زنی نگفت...».

خلاصه کتاب کمدی الهی [La Divina Commedia] معرفی دانته آلیگیری inferno دوزخ

ساخت منظومه
دانته، با قول به این معنی که طبیعت مخلوق قلمرو اعلاء مابعدالطبیعی قیاس و شباهت است، در مرکز جهانی وهمی قرار می‌گیرد که از جهت نسبت‌ها و تناسب اجزایش انعکاسی از جهان هستی مخلوق، اعم از محسوس و فوق محسوس، است؛ جهانی که در نظر دانته فی‌نفسه اثری هنری است. روابط قیاسیی که جهان شاعرانه‌ی دانته و جهان هستی خدا را به هم پیوند می‌دهد، هرچند در حالتی اساساً متمایز صورت می‌گیرد، کاملاً روحانی است. در جهان هستی مخلوق که هرچه در آن است، فقط به صرف وجودداشتن، خیر است و شر، که در پی غرور بی‌حد نخستین فرشته‌ی نافرمان به این جهان راه یافته است، چیزی جز فقدان خیر نیست: لاوجود است و ورطه و عدم. مغاک تیره‌ی نومیدی و درد است که مخلوق انسانی، چون به عمد از کمالی که در فطرت او نهاده شده است روی برمی‌تابد، در آن فرو می‌افتد. در جهان دانته این ورطه به صورت استعاری دوزخ نشان داده شده است: مغاک تیره‌ای که در زیر پوسته‌ی زمین، در آن بخش از نیمکره‌ی شمالی که انسان در آن سکونت دارد، دهن می‌گشاید.

این مغاک که به شکل مخروطی وراونه است تا مرکز زمین، که مرکز جهان هستی نیز هست، و دورترین جا از خدایی است که همه نور است، فرو می‌رود. در اینجاست که ابلیس از بلندی آسمان به قعر آن فرو افتاد، و اینجاست که او ابدالدهر در آن می‌ماند. در برابر سقوط او، زمین خود را واپس کشید و در جهت مقابل بالا آمد؛ از میان آب‌های نیمکره‌ی جنوبی سربرآورد و جزیره‌ی کوچک برزخ را پدید آورد، کوه بلند پرشیبی که بر قله‌ی آن، در نقطه‌ی مقابل بیت‌المقدس، جنگل سبز و خرم و زنده‌ی بهشت زمینی روییده است. این کوه، که افق‌های بی‌پایان آزادی و نور را که همه‌ی نفوس روی به آنها دارند محدود و مسدود می‌کند، نماد ماده است: لاوجودی است که هست، لاوجودی نسبی که هر نفسی باید، با فعالیت شخصی خود از آن بگذرد تا به کمالی که به‌حق شایسته‌ی آن است دست یابد. تنها به این شرط است که نفس می‌تواند به بهشت زمینی، که در منتهی‌الیه دو جهان است، صعود کند.

در پایین جهان ماده است که در حالِ تصفیه و تزکیه‌ی خویش است، و در بالا جهان صرفاً غیرمادی که رفته‌رفته پهناورتر و نورانی‌تر می‌شود. این جهان برین بهشت ایمان مسیحی و ثمره‌ی روح‌القدس است: نوعی عروج روحانی است که پله پله، در اشراق عشق، به نحوی نمادین، نُه فلک بطلمیوسی را درمی‌نوردد. بر بالای این افلاک، فلک بی‌پایان نور الهی، یعنی امپوریوس9 فلک رحمت، جایگاه خدا، فرشتگان و قدیسان، گسترده است. «راه خطیر»، یعنی سفر دانته به سه قلمرو آن‌جهانی، خط قائم پایین‌رونده‌ای را طی می‌کند: دانته از نیمکره‌ی جنوبی به طرف مرکز جهان هستی پایین می‌رود، از آنجا که به طرف نیمکره‌ی شمالی تا قله‌ی برزخ پیش می‌رود و به اعماق مغاکی افلاک راه می‌سپرد و سرانجام به امپوریوس می‌رسد. ولی در حقیقت این سقوط، برای دانته، تبدیل به عروج مداومی می‌شود؛ زندگیِ لاینقطع فزاینده‌ی روحش در استکمال روحانی‌اش شرکت می‌کند تا آنکه سرانجام خود را در انبساط کامل خود، در غایت روشنی و زلالی، بازمی‌شناسد: همچون درخت که هرچه ریشه‌های خود را در تاریکی زمین فروتر برد، با شاخ و برگ و شکوفه‌هایش در آزادی تابناک خورشید غرقه‌تر می‌شود.

این سفر دانته، در کمدی الهی، چیزی جز جابه‌جایی خیالی و افسانه‌گون فعالیت شاعران، که همه‌کس در خود نهفته دارد، نیست: این فعالیت حیاتی اندیشه و عشق است که در عملِ شناختن و دوست‌داشتن، خود را کمال می‌بخشد تا به نظاره‌ی الهی دست یابد. در حقیقت، هدف دانته شناخت خدا، خیر اعلا و سعادت ابدی است. خدای دانته در عین حال، کاملاً متشخص و متعالی است:‌ وجود فی‌نفسه است، و در ذات خود عین نیکی و حقیقت و زیبایی است. با این‌همه، خدای او در ذات خود شناختنی نیست، تنها با قیاس و از طریق صورت مخلوقی که خود او نیست می‌توان به شناخت او نایل آمد. این شناخت، شناختی واقعی و بنابراین انضمامی است، شناخت شاعرانه‌ی رازی است که از عمیق‌ترین اعماق لایتناهی در تمامی آفرینش جان می‌دمد و در همه چیز، همچون نهانی‌ترین حیاتشان، می‌تپد. این شناخت قیاسی خدا، صانع طبیعت، و ناظم و شارع اعلا (خدا- مشیت فرمانروای جهان) در مرکز تمامی فعالیت فکری و روحی دانته است.

دانته در نظام طبیعی، از طریق قیاس صعودی، که از سلسله مراتب معلولات تا علت نخستین آنها بالا می‌رود، خدا را در عدلش (در دوزخ) و در رحمتش (در برزخ) می‌شناسد. در نظام فوق طبیعی عنایت و شفقت، از طریق قیاس نزولی ایمان، خدا را، برحسب ذات خاص خود، به عنوان متعلق عشقی بی‌پایان می‌شناسد. این شناخت تجربی خدا در نزد او اساس افعال محسوس و واقعی اوست. دانته، با غلبه بر نفس و به یُمن عقل و اراده، به تدریج با حرکت درونی به لطیفه‌ای که زندگی حقیقی روح را تشکیل می‌دهد، می‌پیوندد. او با تزکیه‌ی دائم عقل و احساس، به تدریج در خود و درون اعمال خود، نخست حکمت اخلاقی یا علم به اعمال آدمی و آزادی (ویرژیل)، سپس حکمت انسانی و الهی کتب مقدس (ماتیلده)10 و بالأخره در نتیجه، در بطن وحی نورانی، حکمت مسیحی قدیسان (بئاتریچه) و حکمت عرفانی (قدیس برنار)11 را به وجود می‌آورد.

خلاصه کتاب کمدی الهی [La Divina Commedia] معرفی دانته آلیگیری

عشق و متعلق آن
در این سفرِ نفس در زمان، در جستجوی خیر نامتناهی، باید سهم عشق انسانی را در نظر داشت. مگر نه این است که همین عشق دانته را به نوشتن این اثر برانگیخته است؟ عشق انسانی حتی در بطن حقارت‌ها و خطاها و گمراهی‌هایش عشقی طبیعی به خداست، زیرا مگر جز این است که خدا هم علت و هم غایت است؟ انسانِ دوستدار زیبایی خدا را دوست دارد، ولو او را نشناسد، زیرا او کمال همه‌ی عشق‌های مخلوق است؛ او حقیقتی زنده و رحمتی ساری و همه‌جا منتشر است. دانته این تجربه‌ی عاشقانه را، در طی دوران خوش «ویتا نوئووا»(زندگی جدید)ی خود، شناخته بوده است؛ عظمت وجود مطلق روحانی را در شخص بئاتریچه ستوده و به او، همچون صورتی از خیر اعلا، عشق ورزیده بوده است. ولی آیا دانته این اراده‌ی درست را، که انسان را به دوست‌داشتن خدا در اشیا سوق می‌دهد، با برهم‌زدن هماهنگی الهی طبیعت خود از دست نداده بود؟ دانته که به گرداب هوا و هوس‌های سیاسی و حزب‌گرایی، «در میانه‌ی راه زندگی» کشانده شده بود، آیا در این «جنگل وحشی» که در آن هر انسانی محبوس در فردیت خویش است و دیگر چیزی جز طبیعتی ناپرورده نیست که زندگی‌اش شبیه زندگی جانوران و گیاهان و جمادات است، سرگردان نشده بود؟

دانته از خمود خود بیدار می‌شود و بی‌درنگ، آغشته به فروغ خورشید، به سوی تپه‌ی خوشبختی روی می‌آورد، ولی واپس رانده می‌شود: سه انفعال نفسانی، پیش از آنکه عقل پای در میان گذارد، در دل انسانی‌اش زنجیر می‌گسلد: طمع به مال دیگران (پلنگ)، غرور، غرور کهن موروثی (شیر) و حرص یا ولع (ماده گرگ)؛ یعنی میل لجام‌گسیخته‌ی آدمی که خود را مرکز جهانِ هستی می‌پندارد. دانته هنوز دستخوش نومیدی است که ناگهان، پس از یک دوره‌ی طولانی سکوت، ندای عشق شاعرانه (ویرژیل) را می‌شنود؛ ندای عقلی که انسان را به جستجوی بهشت خوشبختیِ دست‌یافتنی در همین جهان فرامی‌خواند. این عقل شاعرانه، در قلمرو شناخت عملی و نیز در قلمرو امکان، شاید ما را جز به سوی هدف‌های جزئی و محسوس رهنمون نمی‌شود، ولی، صِرفِ اینکه در ما میل به جستجو برمی‌انگیزد، ریشه‌های تکلیف اخلاقی را در ما می‌رویاند و ما را اندک‌اندک به سوی عشق می‌برد: نخست عشق به زندگی شخصی خود، ولی همچنین عشق به همنوع، به خانواده، به میهن و بالأخره، به جامعه در تمامیت آن است. جامعه که آفرینش زنده‌ی عقل است، باید در میان همه‌ی چیزهای انسانی به عنوان نعمت اساسی انسان دوست داشته شود.

عقل شاعرانه‌ی اثر
راهنمایی دانته را ویرژیل برعهده می‌گیرد؛ شاعری که آرمان‌های صلح و عدالت را ستوده و تحقق آنها را در کشورداری آوگوستوس دیده بود. ویرژیل او را تا اعماق دوزخ خواهد برد، با او از کوه برزخ بالا خواهد رفت؛ ولی همین که به قله‌ی کوه خواهند رسید، راهنمایی او را بئاتریچه برعهده خواهد گرفت. دانته به یاری او خواهد توانست به آسمانِ خدا دست یابد. ولی اکنون ویرژیل دانته را آسوده‌خاطر می‌کند. ویرژیل، که ندای وجدان خسته‌ی دانته است، به او اطمینان می‌دهد که ایتالیاییِ غوطه‌ور در کشمکش‌های داخلی سامان‌دهنده‌ای بزرگ (تازی شکاری) خواهد یافت که برخوردار از موهبت «عقل و عشق و فضیلت» خواهد بود؛ او صلح و عدالت را به مردم بازخواهد گرداند. از این‌روست که سفر دانته (تجربه‌ای این‌جهانی در ارتباط نزدیک با وقایع تاریخی که آن را به وجود آورده‌اند و در میان آنها شاعر باید به حقیقت و نور فردی خود نایل آید) در لوای روحی نبی‌گونه، و ایمانی هنوز ساده به مشیت الهی، آغاز می‌شود.

چگونه ممکن است به این مشیت، که در بطن خود حاوی رحمت و عشق است، ایمان نداشته باشد؟ دانته این مشیت الهی را نه در خود آن، بلکه در آیینه‌ی همه‌ی کمالات بازمی‌شناسد. این کمالات در وجود «سه زن برگزیده» تجسم یافته‌اند که در آستانه‌ی فلک الهی او را استقبال می‌کنند: رحمت مریم باکره، عدالت لوچیا12 که حقیقت را با چشمان بی‌فروغ خود درمی‌یابد و عشق بئاتریچه که دانته آن را می‌ستاید. سه زنِ واسطه‌ی عنایت الهی در او تحقق قصد الهی حاکم بر سرنوشت او را بازمی‌شناسند و به آن مهر می‌ورزند؛ بئاتریچه از تخت افتخار خود فرود می‌آید، غرق در نور، ولی با چشمان گریان، نزد ویرژیل می‌رود و از او خواهش می‌کند که به یاری دانته بشتابد.

ویرژیل بی‌درنگ خواهش او را قبول می‌کند. دانته به سبب عشق به این زیبایی که خاطره‌اش هنوز در دلش زنده است، او را به استادی می‌پذیرد. با او جهان جسمانی را ترک می‌گوید و در جهان ابدی وجود فرو می‌رود. خدا ما را قبلاً به نحوی تقدیری هدایت می‌کند؛ چه در ما عشق به زیبایی را برمی‌انگیزد. ما به یُمن این عشق، نه‌تنها از قانون یا عقل طبیعی پیروی می‌کنیم، بلکه از آن، به نام عقل مطلق و مکتفی به خود و واجد اعتبار کلی در شرایط زندگی مساوی برای همه، با خوشحالی استقبال می‌کنیم و الزامات آن را گردن می‌نهیم.

روح عدالت
وجدان مذهبی و اخلاقی دانته ریشه در علم و ایمان دارد. دانته، با پیروی از راهنمای خود ویرژیل، به نقطه‌ای راه می‌سپرد که جهان طبیعی و جهان عنایت الهی باهم تلاقی و در هم رسوخ می‌کنند. به این ترتیب، او در پرتوُ عقلِ روشنی‌یافته از حقایق ایمان، داور زندگان و مردگان می‌شود. در نتیجه، هریک از داوری‌های او هم ارزیابی اخلاقی است و هم ارزیابی دینی. ارزیابی‌های دانته در دوزخ و برزخ بر راز انسان، موجودی مرکب از جسم و روح و نیز بر درام زندگی او متمرکز است. به عکس در بهشت، زندگی انسان در اهداف طبیعی و این‌جهانی‌اش، ولی همچنین و مخصوصاً، در هدف فوق طبیعی‌اش که دستیابی به معرفت الهی است، شناخته می‌شود. بنابراین، تجربه‌ی دانته در زمینه‌ی عقل طبیعی تجربه‌ای است همانند تجربه‌ی آینیاس13 که به جهان زیرین پایین می‌رود تا در آنجا قواعد عملی زندگی را به دست آورد.

در قلمرو فوق طبیعیِ رحمت و عنایت الهی، که از همین زندگی خاکی ما را تا اندازه‌ای شهروند بهشت می‌کند، تجربه‌ی دانته همانند تجربه‌ی قدیس پولس است: دانته در این هر دو تجربه زندگی می‌کند، زیرا اولی تابع دومی است؛ و به این ترتیب دو هدفی را که انسان برای نیل به آنها آفریده شده است می‌شناسد. درباره‌ی سلطنت -کمال زمینی و این‌جهانیِ موجودِ صاحب عقل که تحقق آن در زندگی سیاسی یا مدنی صورت می‌گیرد، این هدف اول است؛ ولی با این حال، باید این زندگی این‌جهانی دقیقاً و همواره تابع خیر روحانی و ابدی باشد، و این هدف دوم است که هدف حقیقی و غایی موجود انسانی است.

خلاصه کتاب کمدی الهی [La Divina Commedia] معرفی دوزخ دانته آلیگیری

دوزخ [inferno]
دوزخ قلمرو ظلمات، «دره‌ی مغاک رنج» است که موجود انسانی از همان لحظه‌ای که از زندگی عقل و تقوا (زندگی مدنی) و از نور روی برمی‌تابد در آن سرنگون می‌شود. انسان چون ادراک بی‌واسطه‌ی وجود را از دست می‌دهد، در زندگی خودخواهانه فرو می‌رود و تا ابد در فردیت جسمانی خود محبوس می‌ماند. به این ترتیب، به قطعه‌ی ساده‌ی مجزایی از جهان جسمانی و دستخوش قوانین آن تبدیل می‌شود. انسان، این نقطه‌ی تلاقی همه‌ی تأثیرات فیزیکی و فلکی و نباتی و حیوانی، جسمی معروض گزند باران و آشوب توفان و عذاب آتش بیش نیست. طبیعت آدمی دم‌به‌دم بیشتر در ماده فرو می‌رود، بی‌آنکه بتواند از سیطره‌ی قانون فطرت خویش بگریزد. این قانون که در روی زمین برای انسان ناشناخته بوده است، در خارج از زمان همه‌ی حقانیت خود را بازمی‌یابد؛ آنگاه به صورت نیروی عشق، شوق به صلح و عطش عدالت و خاطره‌ی حسرت‌آمیز جهان مطبوع زمینی که از فروغ خورشید مفرح بود، حاکم می‌شود.

به این ترتیب، در دوزخ، درد از تناقضی برمی‌خیزد که هر روحی در اعماق خود با آن زندگی می‌کند، بی‌آنکه آن را دریابد. شما قدر این نیروی طبیعی خودجوش که انسان را به سوی خیر سوق می‌دهد نشناختید، از این‌روست که در شعله‌های شهوت قدیم می‌سوزید، زیر بار میراث گناه نخستین خرد می‌شوید و در کام فساد فرو می‌روید. این موجود انسانی که تا ابد معروض تناقضات خویش است، در اینجا در شخص مینوس14 پیرمرد کرت15 تجسم یافته است؛ مینوس در اینجا مظهر انسانی است که برای زندگی مدنی -هدف این‌جهانی او- آفریده شده است، ولی بر پاهای نااستوار گلین می‌ایستد. حاصل این وضع فلاکت و پندار و سقوطِ اجتناب‌ناپذیر و دردِ بی‌پایان و تلخ است. این است گریه‌های خاموشی که از دیرباز رودهای دوزخ، آخرون16 و استوکس17 و فلگتون18 و کوکوتوس19 را تغذیه می‌کند.

انسانِ عاری از عقل -عقلی که می‌توانست با سامان‌دادن به آشوب ناساز و بی‌شکل انفعالات و غرایز، اعمال و رفتار او را تحت نظم درآورد- زمینی است ناکاشته، بایر و بی‌حاصل و شنزار با جنگل‌هایی عاری از سبزه و با صخره‌های زمخت و پرشیب. چنین است دوزخ دانته‌ای «ابدی سرشت». جایی که در آن فصل انسان نباشد، در آنجا دیگر چیزی جز طبیعت وحشی نیست؛ زیرا وظیفه‌ی انسان زیستن بر اساس عقل است. در دوزخ اعمال محکومان مانند چرخی است که پیوسته بیهوده می‌چرخد: اعمالی است بی‌هدف، و این خود عذابی وصف‌ناشدنی است. دانته و ویرژیل، با گذشتن از دروازه‌ی دوزخ و ورود در دشتی تیره، «تیره‌روزانی را می‌بینند که هرگز زنده نبوده‌اند»، زبونان و فرشتگان بی‌طرف را مشاهده می‌کنند محروم از رحمت و عدالت الهی، که ناگزیر از پی پرچمی می‌دوند، زیرا خرمگسان و زنبورانی آنها را از نزدیک تعقیب می‌کنند.

دانته بی‌آنکه بایستد، آنها را نظاره می‌کند. و اینک ارواحی فرورفته در نور کبودی پاییزی، مانند برگ‌های پژمرده‌ی جداشده از درخت، سرانجام خسته به کرانه‌های «جوی غم» آخرون گرد می‌آیند. دو مسافر، پس از عبور از رود با قایق خارون20 به نخستین طبقه‌ی دوزخ می‌رسند: از اینجا بود که مسیح بطرک‌ها را با خود بیرون برد. در اینجا هیچ گریه‌ای نیست؛ جز آه چیزی شنیده نمی‌شود. اینجا جایگاه کودکانی است که تعمیدنیافته مرده‌اند؛ در اینجا، در کاخی بلند، همه‌ی کسانی جای دارند که علم و هنر را گرامی داشتند، ولی از دین حقیقی بی‌بهره بودند. در اینجا شاعران بزرگ باستان، از جمله ویرژیل، زندگی می‌کنند؛ کسانی که زیبایی وجود را دوست داشتند، و لااقل در امید و انتظار خود مسیحی بودند؛ «ارواح بزرگی» که عقل کاملشان در نظام حقایق طبیعی نوعی روشنایی بود که ظلمت‌ها را می‌راند. دوزخ حقیقی از طبقه‌ی دوم آغاز می‌شود؛ مغاکی که هرچه پایین‌تر می‌رود طبقات آن تنگ‌تر می‌شود تا به ده گودال ماِبولجه21 می‌رسد.

در وسط آن چاهی عمیق دهن می‌گشاید. در مدخل این مغاک مینوس نشسته است؛ مینوس ندای سهمگین وجدان است که نیات را می‌سنجد و برای هر گناهی کیفری معین می‌کند. آنگاه گناهکاران براساس طبقه‌بندی ارزش‌های مربوط به تمایلاتشان در زندگی، یعنی شهوت‌پرستی و بدخواهی و درنده‌خویی، به طبقات یا درکات مختلف دوزخ فرستاده می‌شوند. طبقات علیای دوزخ، از دوم تا چهارم، جایگاه «شهوت‌پرستان» است که ناتوان از خویشتن‌داری، خود را به دست طغیان زندگی شهوانی سپرده‌اند. در طبقات سفلا، در «شهر دیته22» (شهر شیطان)، کسانی جای دارند که از روی «بدخواهی» دست به گناه آلوده‌اند؛ اینها برخوردار از اراده‌ی آزاد بوده‌اند، ولی به عمد از نظام طبیعی سرپیچیده و خود را در خدمت قوای انفعالی پست و غریزی قرار داده‌اند. پس از آنها به کسانی می‌رسیم که از روی «درنده‌خویی» مرتکب گناه شده‌اند: هوشمندی آنها به خدمت اراده‌ای فاسد درآمده که مرکز وجود آنها شده و روحشان را در تنهایی توحش و مردم‌گریزی محبوس کرده است.

نیروهای کور طبیعت حاکم بر دوزخ‌اند، زیرا خدا چنین خواسته است؛ قوای تیره‌ی ماده صورت نمادین غولان و ارواح تبهکار و شیاطین به خود گرفته‌اند. در طبقه‌ی دوم، شهوت‌پرستان، این ارواح مسخر میل نفسانی، در توفان دائمی آرامش‌ناپذیری به هرسو کشیده می‌شوند. در طبقه‌ی بعدی، شکم‌پرستان به شکم درغلتیده‌اند و بارانی تند و ابدی بر آنها تازیانه می‌زند و کریروس23 جانور عجیب‌الخلقه‌ی سه‌سری، آنها را می‌درد. در طبقه‌ی چهارم خسیسان و مسرفان صخره‌هایی را به پیش می‌غلتانند و یکدیگر را ناسزا می‌گویند. طبقه‌ی بعد جایگاه زودخشمان است که در منجلاب مرداب‌های استوکس غوطه‌ورند و یکدیگر را با دندان پاره‌پاره می‌کنند و در همان‌حال، تن‌پروران، در ته لجنزار، در آرزوی «هوای دل‌انگیزی که آفتاب به آن خرمی می‌بخشید» آه می‌کشند. دانته همه‌ی این رؤیت‌ها را با صولت و هیبت شگفت‌انگیزشان برای ما بازسازی می‌کند، ولی در ورای ادراک ساده‌ی حواس، با نزدیک‌شدن به این لعنت‌زدگان، اسرار نفس را در حقیقت بی‌واسطه‌ی آنها درمی‌یابد.

در طبقه‌ی شهوت‌پرستان، فرانچسکا24 این آفریده‌ی مهربانی، در آغوش پائولو25 با دلدادگی تمام حلقه زده و بیهوده در آرزوی خوشبختی است؛ این عشق او را به مرگ کشاند؛ او می‌گوید این عشق اجتناب‌ناپذیر بود. دانته در طبقه‌ی شکم‌پرستان بعضی از همشهریان خود را بازمی‌یابد، از جمله چاکو26 که با خشم و تحقیر از مبارزاتی که فلورانس را به نفاق و چندتیرگی افکنده است سخن می‌گوید و پیش‌گویی می‌کند که شاعر به زودی تبعید خواهد شد. ولی وقتی که فیلیپو آرجنتیِ27 متکبر می‌کوشد تا از لجنزار دیته بیرون آید، دانته با خشم او را واپس می‌زند و دوباره میان گل و لای غوطه‌ور می‌کند. زیرا دانته، در عینِ تنفر از گناه و شری که او تجسمِ آن است، از خدا چنین کیفری را برای او می‌خواهد؛ آن را قبول دارد و تأیید می‌کند.

دانته پس از عبور از رود استوکس با قایق فلگواس28 به پای دیوارهای آتشین دیته می‌رسد. دیوانی سراپا خشم و کین راه را بر ویرژیل می‌بندد. با این همه دانته می‌گذرد! پیکی آسمانی همه‌ی موانع سر راه او را درهم می‌شکند و دروازه را می‌گشاید؛ در حالی که ارواح تبهکار به هرسو می‌گریزند. تجربه‌ی دانته در دوزخ به خواست و مساعدت خدا بوده است، زیرا این کار برای او ضروری و رستگاری‌بخش بوده است. دانته با فرورفتن در ظلماتِ درد و رنج خواهد توانست در قلمرو زندگی عملی، مواهبی را که به او اعطا شده است به کار بندد و هماهنگ با خود رفتار کند.

به طبقه‌ی ششم می‌رسیم؛ سرزمینی سراسر پوشیده از گورهایی که ملحدان در آنها خفته‌اند، مردمان پرمدعایی که جز به اراده‌ی خود ایمان نداشتند و آن را معیار همه چیز می‌گرفتند. در میان این محکومان فاریناتا دلی اوبرتی29 اشرافی [رئیس گروه گیبلن‌ها30ی فلورانس] دیده می‌شود که میهنش را عاشقانه دوست می‌داشت و آشکارا از آن دفاع کرد، ولی با این‌حال در پی خود شیاری از نفرت و انتقام به جای نهاد. این تناقض، هسته‌ی مرکزی زندگی اوست؛ جزء نمی‌تواند با کل یکسان شود. دانته نیز که خود از مردان حزبی است این تناقض را در خود دارد، و ناگزیر عواقب آن را تحمل خواهد کرد: چنان‌که فاریناتا پیش‌گویی می‌کند، از فلورانس تبعید خواهد شد. بدون شفقت، نه عشق حقیقی به میهن وجود تواند داشت، نه مهر حقیقی به فرزند. در حقیقت، مهری که کاوالکانتو کاوالکانتی31 به فرزند خود، گویدو32 که او نیز از ملحدان است، ابراز می‌دارد، خودخواهی‌ای بیش نیست.

اراده‌ی آدمی نمی‌تواند ریشه در خیر استوار کند؛ خیری که اراده در هرحال متوجه آن است. اراده ناگزیر از قلمرو معمول خود سقوط می‌کند و به خدمت انفعالات پست و غرایز درمی‌آید. از این‌رو، اتحاد کامل زندگی انسانی، از این جهت که آمیزه‌ای از عقل و احساس است، غیرممکن می‌شود، و در انسان، در کنار موجود صاحب عقل، حیوانی سربرمی‌آورد. نماد آن مینوتاوروس33 (نیمی انسان نیمی اسب) است که در طبقه‌ی هفتم به او اشاره می‌شود. در این طبقه عصیان‌کنندگان بر ضد خدا، خالق نظم طبیعت و شارع اعلا، مجازات می‌شوند. دانته از راه‌های پرشیب سنگلاخ پایین می‌رود و ناگزیر باید از سه گودال متحدالمرکزی که این طبقه را تشکیل می‌دهد بگذرد. تندخویان، جباران و قاتلان در خون جوشان فلگتون غرقه‌اند. در طول کرانه‌های این رود، کنتاوروس (قنطورس)34های وحشی بلندقامت و چالاک به هر سو می‌دوند [و هر روحی را که بیش از حد سر از غرقاب خون برآورد به تیر می‌زنند]؛ اینها نمادهای عقل طبیعی‌اند که در حیوان نیز به نحوی نهفته وجود دارد، ولی انسان در آن به شکل معرفت عقلانی مشارک است.

خلاصه کتاب کمدی الهی [La Divina Commedia] معرفی دانته آلیگیری

در آن سوی فلگتون درختستانی گسترده است وحشی با شاخه‌های پرگره و به‌هم‌پیچیده که جایگاه هارپی (هارپوئیا)35ها (غولانی با بدن پرنده و سرِ زن، ربایندگان روح‌ها و کودکان) است: در آنجا، در رویشی غمناک و نالان، ارواح کسانی می‌رویند و جوانه می‌زنند که خودکشی کرده‌اند. آنها به سبب اینکه خود را از تن خود بیرون کشیده‌اند محکوم‌اند به اینکه مانند گیاه در بندِ تن خود باشند. مسرفان که تکیه بر بخت و تصادف کرده‌اند در این جنگل می‌دوند و ماده‌سگانی گرسنه و درنده سر در پی آنها نهاده‌اند. اندکی دورتر، زمینی شنزار دیده می‌شود که فضای خفقان‌آوری بر آن سنگینی می‌کند و اخگرهای درشت آتش فرو می‌بارد. در اینجا کسانی مسکن دارند که خدای را ناسزا گفته‌اند: کسانی که برخلاف طبیعت عمل کرده‌اند (لواط‌کنندگان) مانند دیوانگانی‌اند که گویی در زنجیر حرکت اندام‌های خویش‌اند؛ در جای دیگر رباخواران بر زمین میخ‌کوب‌اند و مانند سگانی که می‌کوشند تا خود را از گزش زنبوران حفظ کنند پیوسته دست فراروی خویش دارند. همه‌جا جز منظره‌های وحشت، صحنه‌های ماتم و رنج و مردمان معروض عذاب و فلاکت و درد چیزی دیده نمی‌شود.

دانته بر پشت عفریت بالدار گروئونئوس36 نماد حیله‌گری، به طبقه‌ی هشتم، به مالِبولجه‌ها، یا گودال‌های لعنت، زندان شکنجه برای کسانی که متوسل به حیله شده‌اند، پایین می‌رود: دزدان ناموس و قوادان که شیاطینی آنها را تازیانه می‌زنند؛ چاپلوسان که در میان نجاسات غوطه می‌خورند؛ فروشندگان اموال و مناصب روحانی که سر در سوراخ‌هایی، تعبیه‌شده در سنگ دارند و پاهایشان از آنها بیرون است و از پاشنه‌هایشان آتش شعله می‌کشد؛ غیب‌گویان و جادوگران که سرشان به پشت برگشته و واپس راه می‌روند؛ مختلسان که در قیر جوشان غوطه‌ورند و ابلیسانی مراقب‌اند تا سر از قیر بیرون نیاورند؛ ریاکاران که ردایی از سرب زراندود بر تن دارند؛ دزدان که مارانی آنها را به نیش می‌آزارند و چنان گرد تنشان حلقه زده‌اند که گاه آنها به هیئت اینها درمی‌آیند و گاه اینها به هیئت آنها؛ مشاوران مزور؛ نفاق‌افکنان؛ جاعلان (سازندگان سکه‌های قلب، گواهی‌دهندگان به دروغ و سوگندیادکنندگان به دروغ)؛ محکومان به جرب و استسقا و آب آوردگی و هاری. این جهان غیرانسانی هوشیاریی است که در عمل به خدمت اراده‌ی فاسد درآمده است: از این‌گونه است هوشیاری پاپ نیکولای سوم در طبقه‌ی فروشندگان اموال و مناصب روحانی که تصور می‌کند دانته پاپ بونیفاکیوس37 هشتم است که آمده است تا جای او را بگیرد [و از عذاب اندکی بیاساید]؛ از این‌گونه است هوشیاری چامپولوی ناوارایی38 که کارش اختلاس و نادرستی است؛ از این ‌گونه است هوشیاری پر از خباثت «بد چنگالان»39 که در کمین شاعرند و او را از وحشت می‌لرزانند. ولی همچنین از این گونه است هوشیاری حیوانی وانی فوتچی40 که دانته او را در میان دزدان بازمی‌شناسد و او در حالی که آثار شرم و غم بر چهره می‌آورد، با خبث طینت برای دانته بدبختی‌هایی را برای حزبش پیش‌گویی می‌کند.

دانته وجود مضحک و مبتذل این هوشیاری عملی را که از انسان نوعی مار می‌سازد مشاهده می‌کند و می‌خواهد آنها را آشکارا نشان دهد. در طبقه‌ی مشاوران مزور به دقت شرح آخرین سفر اودوسئوس41 را گوش می‌دهد. این قهرمان اراده، علایق روح خود را زیر پا نهاده است تا همه‌ی وجود خود را وقف تحصیل معرفت محض کند: آن‌گاه همه چیز منظره‌ای می‌شود جذاب و جالب و دلکش. انسان در این مرحله از سفر خود به دوزخ، رفته رفته بیشتر در ماده‌ی اولیه فرو می‌رود. مظهر این ماده عفریتان عظیم‌الجثه و توده‌های لخت و زمختی‌اند که با تمامی اندام خود از چاه مالِبولچه بیرون آمده‌اند. یکی از آنها آنتئوس42 دانته را به قعر چاه، جای یخبندانی می‌برد که در آن خائنان به پدر و مادر و بستگان نزدیک خود، خائنان به میهن، خائنان به میزبان و خائنان به ولی‌نعمت زندگی می‌کنند. این انسان‌ها تمدن انسانی را که «صورت عقل» است و ما بدون آن نمی‌توانیم به صورت اجتماعی زندگی کنیم و وجود داشته باشیم، ددمنشانه انکار کرده‌اند.

وجود آنها که در رنج و سکوت زندانی است همانند وجود معدنیات است؛ عذاب آنها بیان‌کردنی نیست؛ این رنج خاموش و شرمنده‌ی بوکا دلی آباتی43 است که به حزب خود، حزب گوئلف‌ها، خیانت کرده است. دانته در مرکز جهان هستی، در دورترین نقطه از خدا شیطان را می‌بیند؛ تثلیث مادی مغاکِ‌ کور، غول سه‌چهره، که با شش چشم می‌گرید، در حالی‌که هریک از سه دهان خود گناهکاری را می‌جود: یهودای اسخریوطی، خائن به مسیح را و بروتوس و کاسیوس، خائنان به قیصر را. اولی عقل الهی یا شفقت را طرد کرده است، آن دو دیگر عقل طبیعی را طرد کرده‌اند که از انسان مزرعه‌ی کشته‌ای می‌سازد و شخم‌زده‌ی فضایل و برهان درست. دو شاعر، با چنگ‌زدن در موهای شیطان و آویختن از آنها، از مرکز زمین می‌گذرند و سرانجام از راهی پنهان به نیمکره‌ی مخالف بالا می‌روند تا دوباره چشم به ستارگان و روشنایی بگشایند.

کمدی الهی: برزخ
کمدی الهی: بهشت


اسماعیل سعادت. فرهنگ آثار. سروش


1. Dante Alighieri 2. Terza-rima 3. Sirvente 4. Can Grande della Scala
5. Incipit Comedia Dantis Alagherii florentini natione non moribus
6. Giolito 7. Giovanni del Virgillo 8. Beatrice 9. Empurios
10. Mathilde 11. Bernard 12. Lucia 13. Aeneas 14. Minos
15. Krete 16. Acheron 17. Styx 18. Phlegethon 19. Kōkytos
20. Charōn 21. Malebolge 22. Dite 23. Kerberos 24. Francesca
25. Paolo 26. Ciacco 27. Filippo Argenti 28. Phlegyas
29. Farinata degli Uberti 30. Giblins 31. Cavalcanto Cavalcanti
32. Guido 33. Minōtauros 34. Kentauros 35. Harpuiai 36. Geruoneus
37. Bonifacius 38. Ciampolo de Navarre 39. Malebranche
40. Vanni Fucci 41. Odusseus 42. Anteus 43. Bocca degli Abati

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

قدرت در هر زمان و مکان نقاب‌هایی مسخ‌شده از چهره‌ی دین می‌سازد و آن را به‌عنوان دین عرضه می‌کند تا ستم خویش را مشروع جلوه دهد... نشان می‌دهد که خوانش ایدئولوژیک از حاکمیت چگونه بر دیدگاه اسلام‌گرایانی همچون ابوالاعلی مودودی و سید قطب تاثیر گذاشته است... بسیاری از حاکمان از شعار «اطاعت از اولی‌الامر» استفاده می‌کنند و افراد جامعه را سرکوب و آزادی آن‌ها را سلب می‌کنند... معترضان از عثمان خواستند که ترک حکومت کند، اما او نپذیرفت و به‌جای حل اعتراضات از طریق دموکراتیک دست به خشونت زد ...
انسان را به نظاره‌ی شاعرانه‌ی اشیا در درونی‌ترین زندگی آنها می‌برد... اراده‌ی خدا را جانشین اراده‌ی خویش می‌کند، و به همین سبب، استقلال مطلق در برابر خلق و وارستگی در برابر اشیا پیدا می‌کند؛ دیگر خلق و اشیا را برای خودشان دوست می‌دارد؛ همان‌گونه که خدا آنها را دوست می‌دارد... انسان به عنوان آفریده‌ی عشق مرکز آزادی است و مغرورانه در برابر خدا و سراسر جهان هستی می‌ایستد. عمق درون او را تنها خدا می‌تواند بخواند! ...
گراس برای تک‌تک سال‌های یک قرن، داستانی به وجود آورده است... از اتفاقات بزرگ و گاه رویدادهای به نظر بی‌اهمیت تا تحولات فنی و اکتشافات علم و تکنولوژی، خودبزرگ‌بینی انسان‌ها، شکنجه و کشتار و در نهایت، شروع‌های دوباره... طوری به جنگ جهانی نگاه می‌کنند که انگار دارند درباره یک بازی فوتبال حرف می‌زنند...دلسردی چپ‌ها از تئودور آدورنو، تیراندازی به رودی دوچکه، محرک جنبش دانشجویی آلمان، ملاقات پل سلان و مارتین هایدگر ...
اکنون می‌توانند در زندگی زمینی خود تأمل کنند، گناهان و خطاهای خود را خود داوری کنند... نخست غرور است و حسد و خشم؛ در پی آنها تنبلی، خست، شکم‌پرستی و شهوت‌رانی... خدا دل‌هایی را که میان خود برادرند برکت می‌دهد. این راز ارواح است که زندگی آنها عین زندگی خداست... رفیق نوش‌خواری‌ها و سرگردانی‌های خود را ملاقات می‌کند. هردو، خوشحال از بازیافتن یکدیگر، از گذشته‌ی مشترک خود یاد می‌کنند ...
نابرابری به فلسفه سیاسی ربط پیدا می‌کند و فلسفه سیاسی هم با نهادها سروکار دارد. به تعبیر دیگر، مخاطب اسکنلن نهادها هستند و در میان نهادها مهم‌ترین آن دولت است... نابرابری‌های مبتنی بر نظام‌ کاستی، نژاد، یا جنسیت و ایجاد تفاوت‌های تحقیرآمیز در منزلت ... اگر رسانه‌های عمومی دراختیار عده قلیلی باشد، به این عده میزان کنترل غیرقابل‌قبولی اعطا می‌کند... ثروتمندان بیشتر از دیگران می‌توانند مناصب سیاسی را به دست آورند و بیشتر می‌توانند روی صاحب‌منصبان تاثیر بگذارند ...