هنگامی که شخصی به اعتقاد به خداوند خاتمه می‌دهد، اینگونه نیست که او دیگر به هیچ چیز ایمان ندارد، بلکه او به هر چیزی جز خدا "ایمان" دارد. این سخن درست است. «مرگ خدا» یا حداقل مردن خدای مسیح، با تولید انبوهی از بت‌های مختلف همزمان شد... با آنکه دیگر کلیسا را کنار گذاشته‌ام؛ اما در ماه دسامبر – طبق رسم همه ساله- قطعات ماکت طویله‌ی مسیح را برای نوه پسری‌ام سر هم خواهم کرد؛ همانگونه که پدرم آن را برای من درست می‌کرد.

علی‌محمد طباطبایی . خردنامه

اومبرتو اکو به عنوان استاد دانشگاه بولونیای ایتالیا، امروزه به خاطر نظریاتش درباره نشانه‌شناسی، تاویل ادبی و زیبایی‌شناسی قرون وسطی بیش از آن زمان که به داستان‌نویسی روآورد، معروف است. او معتقد است: "در جهان چیزی وجود ندارد که به خودی خود یک نشانه نباشد."
اکو در سال 1980 با انتشار کتاب "نام گل سرخ" که در سراسر دنیا بیش از 10 میلیون نسخه فروش داشت به عنوان نویسنده‌ای مشهور و موفق شناخته شد. اکو در مقاله‌ای که در پی می‌آید با نگاهی نشانه‌شناختی به مفهوم خدا می‌پردازد.


ما اکنون به زمان بحرانی از سال برای مغازه‌ها و سوپرمارکت‌ها نزدیک می‌شویم: 4هفته پیش از کریسمس همه‌ی فروشگاه‌ها محصولات خود را سریع‌تر از پیش می‌فروشند. معنای "پدر کریسمس" برای کودکان یک چیز بیشتر نیست: «هدیه‌ی سال نو». او دیگر ارتباطی با "سنت نیکلای" اولیه ندارد؛ کسی که با انجام یک معجزه، جهیزیه‌ای برای سه خواهر فقیر تدارک دید و شرایط ازدواج آنها را فراهم آورد و به این ترتیب زندگی آنها را از افتادن به دام خودفروشی نجات داد.

انسان‌ها در واقع حیوانات اهل دین و ایمان‌اند. به لحاظ روحی – روانی بسیار دشوار خواهد بود که آدمی بدون آن امید و توجیهی که دین در اختیار او می‌گذارد؛ همچنان به زندگی خود ادامه دهد. این را می‌توان در زندگی دانشمندان پیرو مکتب سکولاریسم قرن نوزده مشاهده کرد. آنها بر این عقیده‌ مصرّ هستند که کار علمی‌شان توصیف جهان در اصطلاح‌های تماماً ماتریالیستی است؛ آن هم در حالی که هنگام شب در جلسه‌ی احضار ارواح شرکت می‌جستند تا روح مردگان خود را فرا خوانند. حتی امروزه، من به دانشمندانی بر می‌خورم که در بیرون از باریکه‌ی تخصص خود کاملا خرافاتی هستند. آن هم به حدی که گاهی به نظر می‌رسد امروزه برای آنکه کسی بخواهد انسانی غیر معتقد به دین باشد، ناچاراً باید فیلسوف یا شاید هم کشیش شود.

دیگر آنکه ما نیازمند آنیم که برای خود و دیگران دلایل موجهی برای زندگی بیابیم. پول یک وسیله است، یک ارزش نیست. اما ما انسان‌ها، هم به ارزش‌ها نیازمندیم و هم به ابزارها؛ یعنی همان‌قدر که به غایت‌ها نیازمندیم؛ همان‌قدر هم به امکانات محتاجیم. معضل بزرگی که انسان‌ها با آن مواجه هستند؛ یافتن راهی است برای پذیرفتن این واقعیت که هر یک از ما بالاخره خواهد مرد. از پول کارهای بسیاری ساخته است؛ با این وجود پول نمی‌تواند کاری کند که ما واقعیت مردن خود را به سهولت بپذیریم.

این نقش و وظیفه‌ی دین است که آن موجه‌سازی را به انجام رساند. ادیان، نظام‌هایی از عقاید و باورها هستند که انسان‌ها را قادر می‌سازند برای وجود خود دلایلی بیابند و آنها را با مرگ آشتی دهند. ما در اروپا در این سال‌های اخیر با کمرنگ‌تر شدن نقش ادیان تشکل‌یافته مواجه بوده‌ایم به طوری‌که "ایمان" در "کلیسا‌های مسیحی" کاهش یافته است.
ایدئولوژی‌هایی از قبیل کمونیسم که وعده‌ی جایگزین شدن با ادیان را می‌دادند، در این وعده‌ی خود به طور کامل ناکام ماندند. به این ترتیب ما هنوز هم در جستجوی چیزی هستیم که بتواند هر یک از ما را با چاره‌ناپذیر بودن مرگ آشتی دهد.

این اظهارنظر به "جی کی چسترون" (GK Chestron) نسبت‌داده شده است که: "هنگامی که شخصی به اعتقاد به خداوند خاتمه می‌دهد، اینگونه نیست که او دیگر به هیچ چیز ایمان ندارد، بلکه او به هر چیزی جز خدا "ایمان" دارد." این سخن درست است. "مرگ خدا" یا حداقل مردن خدای مسیح، با تولید انبوهی از بت‌های مختلف همزمان شد. آنها همچون باکتری‌ها بر جنازه‌ی کلیسای مسیحی چندین و چند برابر شدند؛ از فرقه‌ها و آیین‌های لامذهب عجیب و غریب گرفته تا خرافات احمقانه‌ی شبه مسیحی "راز داوینچی".



بسیار حیرت آور است که بسیاری، ظاهر مطالب آن کتاب را برداشت کرده و تصور می‌کنند همه‌ی آنها به نوعی حقیقت دارد. "دن براون"(DAN BROWN) نویسنده‌ی کتاب رمز داوینچی، پیروان متعصب بسیاری گرد آورده که معتقدند مسیح به صلیب کشیده نشده است، او با "مریم مجدلیه" ازدواج کرده، شاه فرانسه شده و روایت خود از مسلک فراماسونری را آغاز کرده است.
بسیاری فقط برای خاطر دیدن تابلوی مونالیزا به موزه‌ی لوور می‌روند، آن هم تنها به این دلیل که آن تابلو در کانون کتاب دن براون قرار دارد.

پیانیست مشهور، "آرتور روبینشتاین" یک بار مورد پرسش قرار گرفت که آیا به خدا هم اعتقادی دارد. او در پاسخ چنین گفت: «خیر. من به خدا عقیده ندارم، بلکه به چیزی از آن بزرگ‌تر معتقد هستم!» فرهنگ ما هم از گرایش تورمی مشابهی در رنج است. دین‌های موجود به اندازه‌ی کافی بزرگ نیستند؛ ما از خداوند از آنچه تجسم‌های فعلی در باور مسیحی می‌تواند فراهم آورد، چیز بیشتری می‌طلبیم. به این ترتیب است که ما به سوی علوم خفیه باز می‌گردیم؛ علومی که هرگز هیچ اسرار اصیلی را برای ما فاش نمی‌سازند و صرفاً وعده می‌دهند که رازی نهایی وجود دارد که همه چیز را توضیح داده و توجیه می‌کند. مزیت بزرگ آن این است که به هر فردی اجازه می‌دهد که آن «ظرف» خالی و پنهانی را با امیدها و ترس‌های خود پر کند.

من به عنوان فرزند اندیشه‌ی روشنفکری و معتقد به ارزش‌های آن، در باب حقیقت و تحقیق و جستجوی آزادانه، از وجود چنین گرایشی در جامعه ملولم. علت آن فقط ارتباط میان علوم خفیه و فاشیسم و نازیسم نیست، هر چند که البته چنین ارتباطی وجود داشت و بسیار هم محکوم بود. هیتلر و بسیاری از مریدان هیتلر از سر سپردگان کودکانه‌ترین تخیلات علوم خفیه بودند. همین ادعا به خوبی در مورد بعضی مرشدان فاشیسم در ایتالیا صدق می‌کند. "جولیوس اوولا" (JULIUS EVOLA) فقط یک نمونه از آن است- کسانی که هنوز هم نئوفاشیست‌ها ــ در کشور من ــ شیفته آنها هستند. امروز اگر قفسه‌های کتابفروشی‌هایی را که به علوم خفیه اختصاص داده شده‌اند، جستجو کنید؛ نه تنها به مجلد‌های مربوط به انجمن‌های سری "صلیبیون" (TEMPLAR) و فرقه‌های سری مسیحی سده‌های 17 و 18 ( روسی کروشن‌ها‌) و اندیشه‌های "شب کبالایی"(فلسفه برخی متفکران یهودی ملهم از تورات) و البته راز داوینچی، بلکه همچنین به رساله‌های ضد یهودی مانند "تشریفات پیر صهیون"، بر خواهید خورد.

من به عنوان یک کاتولیک بزرگ شده‌ام و با آنکه دیگر کلیسا را کنار گذاشته‌ام؛ اما در ماه دسامبر – طبق رسم همه ساله- قطعات ماکت طویله‌ی مسیح را برای نوه پسری‌ام سر هم خواهم کرد؛ همانگونه که پدرم آن را برای من درست می‌کرد. من برای سنت‌های مسیحی احترامی عمیق قائل هستم؛ سنت‌هایی که به عنوان مناسک و آداب کنار آمدن با مرگ هنوز هم معنای بیشتری دارند تا جایگزین‌های صرفاً تجاری‌شان.

با قهرمان کاتولیک از دین برگشته‌ی "جویس" در «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی» موافقم که می‌گفت: «این دیگر چه جور رهایی است که یک پوچی کنار گذاشته شود که منطقی و روشن است و به پوچی دیگری ایمان آورده می‌شود که نامعقول و نامفهوم است؟» جشن دینی کریسمس – دست کم – یک پوچی روشن و منطقی است! اما جشن تجاری آن حتی این هم نیست.

 God isn,t big enough for some people
by Umberto Eco

شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...
می‌خواهد حقوقِ ازدست‌رفته همسرش را به دست آورد، اما برای اثباتِ قابلیتهای خودش و به‌دست‌آوردن مال و جاه به صغیر و کبیر رحم نمی‌کند و دیگران در نظرش در حکم ابزارند... چشم‌انداز من بیشتر متوجه تداوم ادبیاتِ نیاکان بوده و هست... اصل را بر شناخت بگذاریم... اجازه بدهید به‌جای لفظ‌های آزادی و دموکراسی که فرصتِ فهمِ آن به ما داده نشده، بگویم قانون... ملتی که از خودش تهی شود دیگر ارجی نخواهد داشت و بیش از آنکه تا اکنون لِه شده‌ایم لِه خواهیم شد ...