خیانت‌های "سر آرتور کانن دویل" به همسرش در نامه‌هایی که از او منتشر شده است فاش شد.

پس از گذشت 70 سال از مرگ کانن دویل، نامه‌ها و زندگینامه خالق "شرلوک هولمز" پرده از خیانت‌های وی به همسرش به خاطر یک دختر جوان برداشت.

"آندرو لی ست" نویسنده زندگینامه آرتور کانن دویل، با ضمیمه کردن نامه‌ها و دیگر اسناد معتبر به این کتاب می‌نویسد: آرتور در همان زمانی که با همسر خود زندگی می‌کرد، عاشق یک دختر جوان شد. بعد از مدتی زنش از این رابطه پنهانی خبردار و دچار بیماری شدیدی شد و سپس از دنیا رفت. این عمل آرتور چنان بی شرمانه بود که حتی خانواده او - از جمله مادرش - هم از این کار آشفته و خشمگین شده بودند.

دویل در سال 1859 در ادینبورگ اسکاتلند متولد شد. او از سال 1876 تا 1881 در رشته پزشکی تحصیل کرد. وی علاوه بر مجموعه خواندنی و پرفروش شرلوک هولمز، رمان های تاریخی و آثار دیگری را نیز خلق کرده است.

زندگینامه او با عنوان "کانن دویل؛ مردی که شرلوک هولمز را خلق کرد" به قلم آندرو لی ست از سوی انتشارات نیکلسون منتشر شده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...