شاعر حکایتها | آرمان ملی
مهدی مظفری ساوجی (۱۳۵۶ - ساوه) از دهه هفتاد کارش را با شعر در مطبوعات شروع کرد سپس با انتشار «دلتنگیهای نسیم» و بعدها با کتابهای دیگر خود را به عنوان شاعری که در همه اوزان فارسی شعر میگوید معرفی کرد: «آینههای رنگپریده»، «باران، با انگشتهای لاغر و غمگینش»، «رنگها و سایهها»، «شب به شیشه میزند»، «از پشت شیشههای کوچک رنگی»، «به، شکوفه سیب»، «بیمارستان» و «سایهام را بر دیوار جا گذاشتهام» از مجموعهشعرهای منتشرشده اوست که از میان آنها کتاب «رنگها و سایهها» در سال ۸۷ برنده جایزه شعر قیصر امینپور شد و کتاب «باران با انگشتهای لاغر و غمگینش» برنده جایزه کتاب سال شعر خبرنگاران در سال ۹۷. وجه دیگر کارنامه ادبی مظفریساوجی، گفتوگو با چهرههای فرهنگی ایران است که هر کدام به صورت مستقل منتشر شده است: «گفتوگو با مسعود کیمیایی»، «گفتوگو با عباس کیارستمی»، «گفتوگو با ضیا موحد»، «گفتوگو با سیمین بهبهانی»، «گفتوگو با شمس لنگرودی»، «گفتوگو با ایران درودی»، «گفتوگو با اکبر رادی» و «گفتوگو با نجف دریابندری» از جمله این کتابهاست. آنچه میخوانید نگاهی است به کارنامه شعری او بهمناسبت گزینه اشعار او که از سوی نشر مروارید منتشر شده است.

از سلمان ساوجی تا مهدی مظفریساوجی، تقریبا نزدیک به هفت قرن فاصله است؛ اگرچه نخست فاصلهای بس دور و دراز مینُمایاند، اما شعر این دوریِ دلپذیر را نزدیک کرده است. انگار همین دقیقه اکنون. مثل بغضی هزار ساله که در گلوی من و توست، راه هزار ساله را پیموده، آمده تا اینجا، بی که بترکد. آمد تا گلوگاه من، تا گلوگاه ما. ما را به هم نزدیک کرده. صدا شد، و برآمد. از قرن هشتم سراسیمه رسید به گوشهای من. از ساوه رسید:
ای به هم بر زده زلف تو سراسر کارم
من چو موی تواَم آشفته، فرونگذارم
و فروماند، جهان در کار من و ما فروماند. تنهایی ماند و انسان و سر در خویشی. کلمه بود که ماند. پُر کرد. آن فاصله را انباشت. من پشت دیوار فاصله ایستاده بودم از دور به انتظار، محکوم به جبر جبارگونه تاریخ، که ناگاه طنین صدایی سوزناک را دوباره از همان جغرافیا در گوشهای خود شنیدم بغضآلود. اینبار نزدیکتر به من، به زمزمه و نجوا درآمد:
سحر ندید که نومید برد سر در خویش
پرندهای که فروریخت بال و پر در خویش
ای گُر گرفته در گلوی من
ای شعله افتاده در بودن
بر شانهات سر مینهم هر دم
ای تکیهگاه بغضهای من
و دیگر بار حکایت از فروریختن بود. استیصال تاریخی ملتی که سر در خویش نگه داشته شد، نگه داشته میشود باری. تلاقی این دو صدا برآیند درک و احساسی توامان را در ذهن و زبان شنوا پدید میآورد که همانا «لذت» ادبی است که در این قرن وحشت و دلهره و اضطرابی که برای انسان پدید آمده است، مرهمی میشود بر آن زخمهای ناسور. دردی لذتجویانه که از ساحتی نوستالوژیک برخوردار است در نگاه مظفری ساوجی. پس درک این لذت ملجایی امن است در جغرافیای شعر. حالا تو بگو از قرن سوم هجری یا هشتم و یا همین دقیقه که باران دارد حکایت ما را میباراند:
ابری است این شبها دل و جانم سراپا
باران ببارانم ببارانم سراپا
مظفری ساوجی شاعر حکایتها است. حکایت سراپا اندوهبار و غمانگیز در گذر سالیان مدید، حکایت مردمانی گرفتار در چنبره تقدیر روزگار، با روحیهای ساده و صمیمی، بیپیرایه؛ این را تقریبا همه شعرهایش به ما میگویند، چه آنجا که از نخستین تجربهها تا دفتر «آینههای رنگپریده»، صرفا و اساسا در پی سر برآوردن و خودی نشاندادن در کارزار شعر بر میخیزد، که به تاسی و تاثیر و گاه تقلید از شاملو و اخوان به تجربهاندوزی مشغول است، و البته بااقتدار، با تمایل به سمت زبان مطنطن و حماسی، اما از پسِ همین تجربههای دستورزانه است که بعدها نوید برونرفت از وضعیت گذار به ثباتی فردی در حوزه زبان و البته تفکر ادبی به خواننده میدهد:
وآن نابرادر، نک
در جانپناه تک درختی پیر
استاده است آرام
با غنج و قند شادخواریهای دل خاموش
سرمست میخندد به زیر لب
اما
دیری نمیپاید...
و چه آنجا که در دفترهای تا به امروز و تازهها، به یک فضای ساده در بیان مفاهیم شعری دست پیدا میکند. در این دگردیسی، که پیداست به جهت آشنایی و شناخت جریانات شعری و زبان مولوف در شعر دهه هفتاد پدید آمده، هرچند در برخی از شاعران که با دستاوردهایی به همراه بوده، اما حقیقت این است که مخاطب جدی را از شعر اصیل پس راند، شناخت بههنگام از این عدم امکان درست شعر، موجب شد همگام با رواج سادهنویسی در آغاز دهه هشتاد، پا در این راه تازه بگذارد و زیست جهان شاعرانه خود را شکل دهد. با این امید که این جریان نیز به ورطه استیصال در نغلتد ـ شکلیابی جریان سادهنویسی در شعرهای مظفری ساوجی بر بنیان ایجاد فضا در شعر استوار است، ـ نه آن گونه که در شعر بسیاری دیگران، که به باری بههرجهت هرچهنویسی و زیروروی همنویسی، از آن منشا سادگیِ معاصر پس از سهراب و فروغ دور افتاد، از آن منشا اصیل منظورم ـ او چارچوب این فضا را با مفاهیم انتزاعی شکل میدهد. مفاهیمی نظیر مرگ، تاریکی، تنهایی و اندوه که تلاش میشود با عناصر عینی به حوزه بیانی شعر نزدیک شوند. در نمایش چنین فضایی، فرمها گاها به خودی خود به فرمهایی بسته متمایل میشوند، با ورودیها و خروجیهای معین. رهیافت شعرها نیز با وجود بهرهگیری از عناصر عینی، بیان همان مفاهیم ذهنی و کلینگرند، اما درآمیخته با غنای عاطفی:
جای چشمهایم
در آینه خالی است
جای لبهایم
موهایم
در آینه
خالی است
دستم را بالا میآورم
لبهایی را لمس میکند
گونههایی
چشمهایی
و موهایی را
که نیست
میبینم
کسی در آینه
خالی است.
اما هنگامی که فرمها ساحتی عینی یا بهتر است بگویم تجسمی، پیدا میکنند، آن مفهوم آشنای انتزاعی به «فردیت» دستیافته شاعر بدل میشود. جهان برساخته خودش میشود. جهانی مستقل از دریچهای حتی کوچک رو به بیکرانی فراخ. چند شعر بلند در کارنامه مظفری ساوجی موید این نظر است، و به باور من او میباید زین پس تمام نگاه شاعرانه خود را معطوف به این دست فرمها و تجربهها سازد. شعرهای «فوبیا»، «سردخانه»، «علیه برگها»، «دقیقتر از اورشلیم»، «اسم دیگر تاریکی» از این دست شعرها هستند:
تا باور کنم این خاک را
تا سنگ را بشکافم
تا بر سر شکوفه
خار را بنشانم
روحم را
چون بذرهای گلی ناگزیر
میپاشم در شعر
تا فراموش نکند انسان
که از نسل خاک نیست
و در سینهاش
میتپد سنگ.
هنگامی که شعرها به بیان روایی درمیآیند، فضای روایت فضایی حسرتبار است، آنجا که حرف از بهار و گلها و گلدانهاست؛ آنجا که زندگی محور نگاه آدمی است؛ آنجا نیز حسرتی عمیق از نهاد برمیآید؛ حسرتی توام با نومیدی در نرسیدن، حسرت در نگاه و زبان:
از باد
چند شاخه شکسته بهجا خواهد ماند
از آتش
خاطرههایی سرگردان
از آب
ردپایی خشک به جا خواهد ماند
و از خاک
چند تکه استخوان و
بقایای زندگی.
تردیدی نیست حسرت و حرمان موجود در شعرهای مظفری، همان حسرت تاریخی ملتی است که در گذار زندگی محکوم به ازدستدادن شد. و اینگونه است که شعرها ساحتی نمادین پیدا میکنند. و نمادها، نمادهای شناختهشدهاند. نمادهای مالوفاند. در زندگی روزمره انسان حضور داشته و دارند:
اگر این پنجره نبود
چه کسی با من حرف میزد
از تاریکی
به این روشنی.
اساسا وجه مهم در آثار مظفریساوجی ساختار مفهومی شعرهاست. این بنیان است که مرکزیت شعرها را شکل میدهد. این نوع نگاه صرفا به مفهوم در شعرهای دهه هشتاد و نود با فاصلهگرفتن از تئوریهای نیما در شکلیابی اثر ادبی و البته توجه بر نگاه کلیگرایانه به موضوعات پدید آمده است. اما آنچه به باور من، نیاز شعر امروز ماست، توجه به جسمیت زبانی و نمایش امر ذهنی است. این آن حلقه گمشده پس شعر نیماست که چندان توجهی به آن صورت نمیگیرد. شعرهایی نظیر «اجاق»، «ققنوس»، و «چراغ» نماینده چنین پرداختهایی هستند. از این رو، هیچ راهی بهجز توجه بر مفاهیم کلی نیست، اگرچه گاه با شخصیترین و روزمرهترین واژگان بیان میشوند. اما بیان آن امر ذهنی به ایجاد فرمی ذهنی میانجامد، حال آنکه اساسا تکیه و تاکید میباید بر نزدیکشدن یا نزدیککردن امر ذهنی به ایجاد فرم عینی و قابل تجسم باشد. این قابلیت تجسمی را «موضوع اثر ادبی» مشخص میکند:
در تقلایی رنگین
هر لحظه
شکل عوض میکنند
برای تصرف ما
فکرهای تازهای در سر دارند
اشیا
زندگی
عمیقا در سطح
جریان دارد
سطح
عمیقا در زندگی
آن سوتر عدهای
در تلاشند
گودالی را که مرگ
حفر کرده
پر کنند.
با اینهمه، شعرهای مظفری ساوجی شناسامه اوست. برگ هویت «منی» متکثر در یکایک مردمان سرزمینش. «منی» امتدادیافته تا آن سوی زمین، تا فراسوی قرنها. منی تکاملیافته در «فردیتی» که به سمبولیست میانجامد. بغضی فروخورده است که نمیشود آن را به کسی گفت. خود میافتد. میافتد در جان آدمی و میشکند آهستهآهسته:
بعضی بغضها نمیشکنند
آرام آرام
حل میشوند در آدم
و تهنشین میشوند
در او
بعضی بغضها با آدم
همان کاری را میکنند
که زنگ با آینه
موریانه با چوب
کرمها با ایوب...