ناظم گفتار فلسفه | اعتماد


«سقراط تو چنان می‌نمایی که در جست‌وجوی حقیقت می‌کوشی ولی در اثنای بحث، بی‌آنکه حریف دریابد، سخن را به مطالبی می‌کشانی که برای فریفتن توده مردم ساخته‌ شده‌اند.» (افلاطون، مجموعه‌ آثار: ۲۶۹) شاید بتوان در نظام جهانشناسی افلاطون نظریه مثل را مشهورترین و مهم‌ترین بحث پرارجاع افلاطون دانست. اگرچه این بدان معنا نیست که زوایای این بحث اکنون روشن شده و از ابهام خارج شده است.

نظریه مثل افلاطون» [Plato's Theory of Ideas]  دیوید راس [Sir William David Ross]

از همان روز طرح این آموزه تا به امروز نظریه‌پردازان و شاگردان افلاطون تلاش کرده‌اند سخن استاد را به نحوی تفسیر کنند. گاه از آنچه خود می‌پنداشته‌اند و به افلاطون نسبت می‌داده‌اند مکاتبی را ساخته‌اند و تا حد ایمان دینی این مکاتب را پیش برده‌اند و گاه نظرات او مبنا و بنیان مابعدالطبیعه‌های ستبری بوده که رهایی از آنها تنها از طریق انقلاب‌های بزرگ و اندیشیدن‌های با پتک میسر می‌شده است. این درحالی است که ورای همه آن رادیکال بودن‌ها در مواجهه با افلاطون و افلاطون‌گرایی متفکران بعدی به این رسیده‌اند که نظم گفتار حتی یک گام هم از آنچه افلاطون پرداخته‌ یا به او نسبت داده شده پیش‌تر نرفته و طور دیگری از اندیشه فلسفی در انداخته نشده ‌است.

متفکران مهمی در قرن بیستم به اقتفای نیچه و نقد بنیان‌برانداز او سراغ از افلاطون گرفته‌اند و در نهایت فیلسوفی چون ژیل دلوز مطرح می‌کند که اکنون به دوران آن رسیده‌ایم که افلاطون‌گرایی را واژگون‌ سازیم. این بدان معناست که به قول مشهور وایتهد فلسفه هنوز در پیچ افلاطون و افلاطون‌گرایی است و تمام آنچه تاکنون فیلسوفان گفته‌اند در ذیل تفکر او معنا می‌یابد. همه اینها در وضعیتی است که در نگاهی سهل و ممتنع رد آموزه اصلی افلاطون با نقدهایی که شاگرد بلافصل او بر استاد وارد کرده آسان می‌نماید. «خودآموزه ارسطو ریشه در اصل مابعد‌الطبیعی‌ای دارد که افلاطون کشف کرده بود؛ یعنی اینکه مثل با چنان ارتباطی وجود دارند که یکی دیگری را با خودش «می‌کشد». به تعبیر دیگر ریشه در این ایمان او دارد که جهان مثل نظامی از روابط ضروری را تشکیل می‌دهد.» (راس: ۳۲۳) بدین معنا که به تعبیر کتاب آموزه قیاس ارسطویی که قرار است روابط کلیات را مطرح و نتایجی تازه اخذ کند ریشه در مابعدالطبیعه افلاطون دارد.

در واقع می‌توان چنین گفت که سخت‌ترین نقدها به افلاطون را در خود متون او می‌توان جست‌وجو کرد. در فقره نقل‌شده در ابتدای این وجیزه کالیکلس سنگین‌ترین اتهامات را به سقراط وارد می‌کند و محاوره ‌پارمنیدس حاوی سنگین‌ترین نقدها به نظریه مثل است. فیلسوفان بزرگ تاریخ و آنهایی که حیاتی متناوب و تخفیف‌ناپذیر یافته‌اند همان‌هایی بوده‌اند که با خویشتن گفت‌وگویی انتقادی داشته‌اند. فلسفه افلاطون در دیالوگی مداوم همواره در حال پیش‌بینی کردن دشواره‌هایی است که از گفته او برمی‌خیزد. دیالکتیکی که همچون هگل در پشت همه پوزیتیوهایش نگاتیوی ایستاده که برناگذشتنی می‌نماید و تو گویی تمام نظریه او را با چالشی غیرقابل رفع مواجه می‌سازد.

کتاب «نظریه مثل افلاطون» [Plato's Theory of Ideas] با ترجمه حسن فتحی که سالیانی‌ طولانی است با متون یونانیان دست و پنجه نرم می‌کند، تلاشی محققانه است که می‌تواند به عنوان یک کلاس درس آموزش روش تحقیق در متون فیلسوفان بزرگ مدنظر قرار گیرد. در جای جای کتاب می‌بینیم که دیوید راس [Sir William David Ross] با دقتی عجیب تمام نظریات مختلف را برمی‌رسد و سپس با فقراتی که از متن اصلی ترجمه شده‌اند، ایرادات مترجمین پیشین را نشان می‌دهد و نظر نهایی خود را مستدل اعلام می‌دارد. در ابتدا با توجه به پژوهش‌های تاریخی در اهمیت ترتیب‌بندی تاریخی رسالات افلاطون، فصلی را به این موضوع اختصاص می‌دهد و سپس کوچک‌ترین ردی را در محاورات و نامه‌های افلاطون از نظریه مثل پی‌جویی می‌کند. پس از بررسی محاورات نوبت به مهم‌ترین فیلسوفی می‌رسد که محضر افلاطون را درک کرده است و شروحی متفاوت و انتقادات بی‌رحمانه خود را مطرح می‌نماید.

راس با بررسی نظرات ارسطو با خطاهای او را در فهم استادش نشان می‌دهد و هر جا لازم است فقراتی در نقض غرض ارسطو ارایه می‌کند. به‌طور مثال در مورد قول مشهور ارسطو در متافیزیک که افلاطون از چهار علتی که ارسطو مطرح کرده فقط دو تا یعنی مادی و صوری را بازشناسی نموده است، می‌نویسد: «ارسطو مکانِ افلاطون را با ماده خودش یکی دانست، اما این کار نمونه‌ای از میل و اشتیاق او برای دیدن مقدمات آموزه خودش در اندیشه‌های متفکران پیشین است.» (همان: ۳۳۴) همچنین در فقر‌اتی از فایدون، کراتولوس، جمهوری، فایدروس، خارمیدس، سوفسطایی و سیاستمدار با یافتن ردی از علت فاعلی، در نهایت کمال جهانشناسی افلاطون را تیمائوس و خدای صانعی می‌داند که برمبنای الگوی مثل عمل می‌کند. البته این خدای افلاطونی به ضرورت عمل می‌کند و در برخی موارد «او را در کارهایی که در جهان انجام محسوس انجام می‌دهد قادر مطلق نمی‌خواند و کارِ او (دمیورگوس) تابع مقاومتی است که ضرورت در موارد زیادی از خودش نشان می‌دهد.» (همان: ۳۴۰)

در شرح نظریه مثل می‌خوانیم: «ذات نظریه مثل عبارت از تصدیق آگاهانه این حقیقت است که دسته‌ای از موجودات که شاید بهترین نام برای آنها کلیات باشد، هستند که به کلی غیر از اشیای محسوسند.... نخستین گام به سوی قبول آگاهانه این طبقه از موجودات را سقراط هنگام تمرکز بر جست‌وجوی تعریف‌ها برداشت.... فرق عینی میان کلیات و جزییات متناظر است با فرق ذهنی میان علم و ادراک حسی.» (همان: ۳۲۱) نظریه افلاطون را پاسخ و جمع‌بندی آن چیزی می‌توان دانست که پارمنیدس می‌گوید: نفی حرکت و تغییر و علمی که به واقعیت بلاتغییر تعلق می‌گیرد. با این حال به عقیده ارسطو بر معاشرت افلاطون پیش از سقراط با کراتولوس و تاثیر نظریه تندروانه او در باب حرکت (او معتقد بود که هراکلیتوس اشتباه می‌کند در یک رودخانه نمی‌توان دوبار گام نهاد؛ بلکه حتی یک بار هم ممکن نیست) تاثیر وی را در طرح آموزه ‌مثل می‌توان دید. افلاطون در فقره‌ای از مهمانی بر گذرا بودن همه امور بشری و آنها را با جاودانگی صورت‌ها، خودِ زیبایی و خودِ برابری مقایسه‌ می‌نماید. (همان: ۲۲۵)

درنهایت شاید بتوان مهم‌ترین نقد بر نظریه مثل را محاوره‌ پارمنیدس یافت. مساله دوآلیته‌ای که تا انتها گریبان فلسفه غرب را رها نمی‌سازد: چگونه جهان مثل می‌تواند نسبتی با جهان محسوسات برقرار سازد؟ «نه روابطی که در دنیای ما هست اثری در روابط ایده‌ها دارد و نه روابط میان ایده‌ها اثری در دنیای ما. بلکه چنانکه گفتیم ایده‌ها وجود مستقلی برای خود دارند و روابط‌شان هم منحصر به خودشان است. همچنین است وضع چیزهایی که در دنیای ما هستند.» (افلاطون: ۱۵۵۴) عرق‌ریزان عقل برای یافت راه‌حل تا جلجتای روح هگل ادامه یافت و به آنجا رسید که می‌بایست افلاطون‌گرایی را زیر و رو کند. درک همین موضوع که ما در تمام فلسفه‌ورزی‌مان در زمین افلاطون مشی می‌کنیم البته کاری دشوار بود و امروز دیگر این تقدیرمان را حداقل می‌دانیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...