ترجمه محمدرضا مرعشی‌پور | شرق

احسان عبدالقدوس [Ihsan Abdel Quddous] (1919-1990)، نویسنده و روزنامه‌نگار مصری است که سردبیری «الاخبار» و ریاست هیئت تحریریه «الاهرام» را به عهده داشته و در داستان‌نویسی، در کنار هم‌نسلانش نجیب محفوظ و یوسف سباعی و محمد عبدالحلیم عبدالله، از شیوه ویژه خویش بهره برده است. احسان نویسنده‌ای واقع‌گراست و به زندگی و رفتار مردم، در حال و هوای مصر و کشورهای جهان سوم، می‌پردازد. او به شدت بر این باور بود که روابط انسانی برپایه‌های عشق، راستی و آزادی عقیده استوارند؛ تشکیل شورای عالی ادب و هنر در مصر به دعوت وی پا گرفت و در پایه‌گذاری باشگاه داستان و جمعیت ادیبان فعالیتی شایسته داشت. در ایران، تاکنون کتاب مستقلی از این نویسنده به‌چاپ نرسیده، اما صاحب این قلم شش داستان کوتاه از او را در مجموعه «فلفل» آورده است که انتشارات فکرآذین به چاپش رسانده و برخی قصه‌های طنز نویسنده‌های عرب را در خود دارد. داستان «دزدادن رویاها» از مجموعه «عقلی و قلبی» [عقلم و قلبم] برگزیده و ترجمه شده است.

احسان عبدالقدوس [Ihsan Abdel Quddous] عقلی و قلبی

مرشد محمود صاحب‌الهندی را هنوز به یاد دارم...
تازه هشت سالم شده بود. هر روز صبح از مکتب‌خانه مرشد عبدالصبور فرار می‌کردم تا در باغ‌ها و مزرعه‌های اطراف روستا بازی کنم و خوش بگذرانم. در آن جوی کوچک روان تن به آب می‌زدم و به شاخه‌های درخت توت انجیری آویزان می‌شدم... مرشد محمود هر وقت چشمش به من می‌‌افتاد، از ترکه‌اش بی‌نصیبم نمی‌گذاشت. پدرم هر شب حسابم را می‌رسید و مادرم پیش از خواب نان فطیر را در دهانم می‌چپاند... و من هر روز صبح از مکتب‌خانه مرشد عبدالصبور می‌گریختم.
روزی با دیدن مرشدی بلندبالا غافلگیر شدیم؛ خیلی بالابلند بود. سنگین و متین؛ با پوستی تیره و ریشی سیاه که سینه‌اش را می‌پوشاند. دو چشم درشت خوف‌انگیز داشت که در آنها سیاهی قیرگون و سپیدی شفاف در کنار یکدیگر بودند. دستاری بزرگ و سرخ‌رنگ به سر می‌پیچید؛ خیلی بزرگ. و قبایی به تن می‌کرد با خط‌های خیلی پهنِ سرخ و سپید و سیاه. تسبیحی بسیار دراز هم به دست می‌گرفت و تسبیحی دیگر به گردن می‌انداخت که دانه‌هایی بزرگ و سیاه‌رنگ داشت، و زیر بغلش همیشه یک کتاب بود.
مرشد را که در کوچه‌های دهکده دیدیم، غافلگیر شدیم. صبح زود، انگار از آسمان بر ما فرود آمده یا زمین شکاف برداشته و بیرونش انداخته، شاید هم از شب جا مانده بود.
ما، بچه‌های روستا، دوروبرش گرد آمده بودیم و با دهشتی از سرِ سادگی نگاهش می‌کردیم، اما چیزی نگذشت که از آن شگفت‌زدگی بیرون آمدیم و با جیغ و داد دنبالش افتادیم، و قبایش را می‌گرفتیم و می‌کشیدیم... بزرگ‌ترها در این میان، از خانه‌های کاهگلی‌شان بیرون شدند و پیش دویدند؛ به او تعظیم می‌کردند، دستش را می‌بوسیدند، از قبایش تبرک می‌جستند و ما را می‌زدند که شیطنت نکنیم.
در این گیرودار بود که برای نخستین‌بار، نام مرشد محمود صاحب‌الهندی را شنیدم.
آن روز، مردان روستا سر کشت و کارشان نرفتند. مرشد محمود را روی سکو نشاندند و دوروبرش را گرفتند و سؤال‌پیچش کردند، و او با صدایی بلند و با لحنی غریب و زبانی که من چیزی را از آن درنمی‌یافتم، به آنان پاسخ می‌داد. بعد هم مردم قرار گذاشتند که مرشد محمود در خانه ما مهمان باشد؛ پدرم از ثروتمندان دهکده به شمار می‌آمد. دو فدان1 زمین داشت و پنج فدان هم در اجاره‌اش بود.
وقتی فهمیدم مرشد محمود در هیچ خانه‌ای از خانه‌های دهکده، که در خانه ما مهمان می‌شود، سرم را بالا گرفتم و سینه‌ام را جلو دادم و بین بچه‌ها به دوستانم فخر فروختم، دلم می‌خواست آن شب را همه‌اش در کنار پدرم و در حضور مرشد بنشینم.
نزدیک شام، مرشد محمود به خانه‌مان آمد. مادرم به خاطر مهمان بزرگوارمان غاز چاق و چله‌ای را سر بریده بود. وقتی دیدم مادرم با بهترین جامه‌‌اش و با سینی غذا پیش ما آمد، غافلگیر شدم. هیچگاه پایش را به هیچ مجلس مردانه‌ای نمی‌گذاشت، چه رسد به اینکه بخواهد ازشان پذیرایی کند، اما دیدم این‌بار آمد و سینی را پیش رویمان گذاشت و بعد هم دستش را در گوشه‌ جامه‌اش پیچید و دست مرشد را گرفت و آن را بوسید، و هم برای خودش و هم برای من التماس دعا کرد، و از او خواست که از خدا بخواهد به محصول امسالمان برکت بدهد. مرشد با چشمان درشتش نگاهی به مادرم کرد و، نجواگونه، عبارت‌های مبهمی گفت و نگاهش را با شتاب پایین انداخت. من مسیر نگاهش را پی گرفتم و دیدم که وقتی آن را زود از چهره‌ مادرم برگرفت، به سینه‌ریزش سرازیر کرد و در النگوهایش خیره ماند.
مرشد، از جایی که آمده بود، داستان‌های عجیبی می‌گفت. مادرم هنوز پیش ما نشسته و او هم گوش می‌کرد. می‌گفت از جای خیلی دوری آمده است... چهل روز با کشتی بر دریا رانده و چهل روز دیگر در صحرا پیاده‌روی کرده و چهل روز را از کوه‌هایی سر به فلک کشیده بالا رفته تا به آنجا رسیده است و سرزمینی بهشت‌آسا را از آن بالا دیده که خانه‌هایش از طلا بوده‌اند و زمین‌هایش فرش با یاقوت و زمرد و شیر در نهرهایش روان، و سنگ‌هایش همه از الماس!... می‌گفت به جای سنگ و کلوخی که بچه‌های اینجا به هم پرتشان می‌کنند، اسباب‌بازی بچه‌های آنجا الماس است.
مادرم که هیجان‌زده شده بود، پرسید: ما نمی‌توانیم برویم آنجا، هم از این سنگ‌های قیمتی بیاریم و هم کیسه‌ای طلا، و کار اهل روستا را راه بیندازیم؟
پدرم، انگار که از این فکر تعجب کرده باشد، ابرویی بالا انداخت و گفت: ‌ما می‌توانیم برویم آنجا و هرچه می‌خواهیم با آن طلا جواهرات وَر برویم اما نمی‌شود چیزی برداریم و با خودمان بیاوریم. هرچه آنجا هست مال خداست و هرکس مالی را از شهر خدا بیرون بیاورد، به تیر غیب گرفتار می‌شود و همان دمِ دروازه صاعقه می‌زَنَدش.
و مادرم را به سادگی متهم کرد و حرف‌های مرشد را برایش توضیح داد.
آن شب را در رویای شهری به سر بردم که مرشد محمود صاحب‌الهندی قصه‌اش را گفته بود: خواب دیدم روی زمرد و یاقوت راه می‌روم. دوروبَرم خانه‌های طلایی ردیف شده‌اند. خیابان پر از الماس است و جیبم را با این همه پر می‌کردم، اما عجیب این‌که هر چه در جیبم می‌ریختم باز هم پر نمی‌شد. در راه که می‌رفتم، سنگ طلایی بزرگی را دیدم که گُله‌گُله دانه‌های درشت الماس رویش چسبیده بودند. می‌ترسیدم بَرَش دارم سنگین باشد، اما بلندش که کردم سبک بود؛ از پنبه سبک‌تر! چپاندمش توی جیب جلبابم، و باز می‌رفتم و هرچه می‌توانستم برمی‌داشتم، تا این که خسته شدم. نشستم. جواهراتی را که در جیب‌هایم گذاشته بودم، یکی‌یکی بیرون می‌آوردم که باز ببینمشان. همه کلوخ شده بودند. نه از الماس خبری بود و نه از زمرد و یاقوت. انگار همان سنگ‌هایی بودند که کوچه‌های دهکده‌مان پر از آنهاست. آن سنگ بزرگ طلایی الماس‌نشان هم انگار خاک شده بود.
گریه‌ام گرفت... زار زدم.
پریشان و دستپاچه از خواب پریدم. پدر و مادرم را آشفته بالای سرم دیدم. پدرم چنان ترش کرده بود که گویی به مصیبتی گرفتار آمده است و مادرم بی‌تابی می‌کرد و لطمه به صورت می‌زد.
چه اتفاقی افتاده است؟
مرشد محمود صاحب‌الهندی در نیمه‌های شب غیبش زده و نه از سینه‌ریز نازنین مادرم خبری هست و نه از النگوهایش که وقتی مهمان داشتیم، دستشان می‌کرد و پزشان را می‌داد. خلخال‌های طلایش هم آب شده بودند و رفته بودند زیر زمین.
خودم را به آغوش مادرم انداختم و دم‌به‌دمِ ناله‌هایش دادم؛ نه به خاطر سینه‌ریز و النگوها و خلخال او، من برای آن همه الماس و طلا و زمرد و یاقوتی زار می‌زدم که سنگ و کلوخ شده بودند.
مرشد محمود نه فقط زیورهای مادرم را، که رؤیاهای مرا نیز دزدیده بود.
و اینک شما می‌دانید چرا از مرشدها و اصحاب کرامت بدم می‌آید. نه... از آنها بدم نمی‌آید، تصدیقشان نمی‌کنم و باورشان ندارم. کلامشان دیگر برایم رؤیا نمی‌سازد، حتا در خواب!

1- هر فدان کم‌تر از یک هکتار است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

با نگارش رساله‌ای درباره ابن‌سینا، از دانشگاه آکسفورد دکترا گرفت... در دانشگاه شیکاگو به عنوان استاد اندیشه اسلامی فعالیت کرد... ارایه راه‌حلی بر روش تفسیری سنتی آیه به آیه مسلمانان... تاثیر متقابل وحی الهی و تاریخ یعنی تاثیر جامعه عصر نزول قرآن... رویکرد ناقص، گزینشی و بیرون‌نگر به قرآن را نقد می‌کرد و از اینکه هنوز مفسران معاصر از این روش برای فهم قرآن استفاده می‌کنند، ناراضی بود ...
بی‌مهری و خیانت مادر به پدر، خانواده را دچار تشنج می‌کند. موجب می‌شود آلیسا نفرت عمیقی از عشق زمینی پیدا کند. آلیسا برای رفع این عقده به عشق آسمانی پناه می‌برد و نافرجامی برای خود و ژروم و ژولیت به بار می‌آورد... بکوشید از در تنگ داخل شوید. دری که به تباهی منتهی می‌شود، فراخ و راه آن گسترده است زیرا دری که به حیات منتهی می‌شود، تنگ است. برای ژروم این در همان در اتاق آلیسا است ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...