کتاب «چون دختر بودم» نوشته‌ی محمدرضا آذرصفا توسط انتشارات نسل روشن منتشر شد.

چون دختر بودم محمدرضا آذرصفا

به گزارش کتاب نیوز، «چون دختر بودم» داستان زندگی دختری را به تصویر می‌کشد که در خانواده‌ای مردسالار به دنیا می‌آید و بخاطر جنسیتش مورد بی مهری خانواده قرار می گیرد و از این رو زندگی سختی را می‌گذراند تا اینکه تصمیم می‌گیرد تغییری در زندگی‌اش ایجاد کند...

در بخشی از این کتاب آمده است:

تمام سرگذشت سیاه و پرمخاطره ام فقط به این خاطر بود که در خانواده ای به دنیا آمدم که از دختر متنفر بودند و دختر نمی خواستند‌؛ دختر برایشان مايه‌ی ننگ و بدبختی و پسر مايه‌ی برکت و خوشبختی بود...
چطور می‌تونم ضرباتی که به روح و روانم وارد کردند رو ببخشم؛ چون دختر بودم باید تمام حروف های زور و غیرمنطقی رو قبول می‌کردم، مورد اهانت قرار می‌گرفتم، بی عدالتی رو تحمل می‌کردم، اما در این مدت که از خانواده‌ام دور شدم، با آرامش زندگی می‌کنم و درسم رو می‌خونم. تو هیچ چیزی از زندگی‌ام نمی دونی. مگه میشه مادری با تنها دخترش این‌طور رفتار کنه؟! اگر قرار باشه روزی من هم با دخترم این‌طور رفتار کنم امیدوارم هیچ وقت مادر نشم. مادر یعنی محبت، مهربانی، گذشت...

«چون دختر بودم» نوشته‌ی محمدرضا آذرصفا در 84 صفحه و با قیمت 35هزار تومان توسط انتشارات نسل روشن منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...