ایرج کابلی نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبی کشور درگذشت.

ایرج کابلی

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، ایرج کابلی، مترجم، خط و زبان‌شناس، وزن‌شناس و شعرپژوه کشور، ساعتی پیش درگذشت.

وی متولد خانواده‌ای زرتشتی در کرمان بود و تحصیلات خود را در دبیرستان البرز پشت سر گذاشت. او در دانشگاه در رشته معماری تحصیل کرد به‌دلیل علاقه به زبان‌شناسی، به ترجمه آثاری از زبان‌های روسی و انگلیسی رو آورد. او در ترجمه چند اثر از آنتوان چخوف در نشریه آدینه با احمد شاملو همکاری کرد و کار ترجمه مشترک از «دن آرام» را به خاطر شاملو به او واگذار کرد.

کابلی سال ۱۳۷۲ فراخوان فارسی‌نویسان را برای بازنگری در شیوه نگارش و خط فارسی منتشر کرد و عضویت در هیئت دبیران کانون نویسندگان و هیئت امنای بنیاد هوشنگ گلشیری از دیگر موارد کارنامه کاری او محسوب می‌شوند.

از این‌ نویسنده و مترجم، ۱۰ کتاب در حوزه تالیف و ترجمه منتشر شده که ترجمه مجموعه‌شعرهای آنا آخماتوا با عنوان «سوگ‌نامه» از وی در حال حاضر زیر چاپ است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...