برخاستن از خواب چهل ساله | اعتماد


«یکی مرا گفتی: «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر به هوش باشی بهتر». من جواب گفتم که «حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند». جواب داد: «در بیخودی بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید». گفتم که «من این از کجا آرم؟» گفت: «جوینده یابنده باشد» و پس به سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت.» و این رویایی است که ناصرخسرو شب ششم جمادی‌الاخر سال 437 قمری مصادف با چهاردهم دیماه سال 424 خورشیدی، پس از آنکه قریب یک ماه در جوزجانان به عیش و مستی گذرانده بود، دید و «از خواب چهل ساله» برخاست. این رویا بر این مرد دبیرپیشه چنان اثری نهاد که شغل دیوانی را واگذاشت و عازم سفر حج شد: «برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم/ نز خانم یاد آمد و نز گلشن و منظر// از پارسی و تازی و ز هندی و و ز ترک/ و ز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر// و ز فلسفی و مانوی و صابی و دهری/ در خواستم این حاجت و پرسیدم بی‌مر.»

ناصر خسرو محمد دهقانی

در این زمان حدود چهل و دو سال از عمر ناصرخسرو می‌گذشت. تا پیش از این او «مردی دبیرپیشه» و «از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی» سلجوقیان بود و از این نظر «در میان اقران» شهرتی داشت. در جوانی از «خواجه جلیل و امیر اجل»، وزیر پادشاه غزنوی یا سلجوقی، بسی «اجلال و اعزاز» دید.. گویا خاندانش از خانواده‌های محتشم خراسان بوده و پیشینه‌ای احیانا طولانی در خدمات دیوانی داشته است. قرائن حاکی از آن است ناصرخسرو خدمت دیوانی را در دربار غزنوی آغاز کرد و پس از روی کار آمدن سلجوقیان، همچون شمار زیادی از دولتمردان و کارگزاران غزنوی، به ایشان پیوست. البته محققانی چون آندره برتلس معتقدند که ناصرخسرو با سامانیان و غزنویان همدلی و از سلجوقیان تنفر داشت. محمد دهقانی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی، در مقدمه جامع و محققانه‌ای که بر کتاب جدیدش «ناصرخسرو» نوشته، نشان می‌دهد که این حکیم و نویسنده ایرانی، تا پیش از سفرش به مصر پیرو عباسیان و دیانت ایشان (اهل تسنن) بود و بر خلاف نظر دکتر فرهاد دفتری، با استناد به تحقیقات دکتر مجتبی مینوی و دکتر سید جعفر شهیدی و ارایه دلایلی متنی، مدعی می‌شود که ناصرخسرو «مسلما پیش از سفر به مصر شیعه اسماعیلی نبوده و لابد، مثل اکثر مردم خراسان در آن عصر، سنی، حنفی یا شافعی بوده است». البته نوشته‌های او نشان می‌دهد که علی‌الظاهر از جوانی دستخوش نوعی اضطراب فکری و فلسفی بود و سرانجام در زمستان سال 437 قمری، چنان که آمد، چرخشی عظیم در زندگی او پدید آمد. این نکته هم در تغییر و تحول ناصرخسرو قابل ذکر است چنان که دهقانی تاکید می‌کند «آنچه بیش از مشکلات فلسفی ذهن ناصر را به خود مشغول می‌داشته و او را در حقیقت گرفتار نوعی عذاب وجدان می‌کرده مشاهده آشوب‌ها و دگرگونی‌های سیاسی و بی‌رسمی‌ها و نامردمی‌هایی بوده است که در پی این دگرگونی‌ها پدید می‌آمده و ناصرخسرو مسوول مستقیم آنها را همان دستگاهی می‌دانسته است که امثال او همه اعتبار و منزلت خود را از راه خدمت به آن به دست آورده بودند.»

در هر صورت ناصر، عزم سفر می‌کند و پس از رتق و فتق امور جاری زندگی‌اش، سرانجام در 23 شعبان 437 قمری به همراه برادرش و «غلامکی هندو» پای در سفر می‌نهد، نخست به نیشابور می‌رود، از آنجا به دامغان و سپس ری. از ری به قزوین و تبریز و بعد به دیار بکر و حران در جنوب ترکیه امروزی می‌رود و در ادامه با عبور از حلب به معره‌النعمان سفر می‌کند. سفر ناصر در امتداد ساحل مدیترانه ادامه می‌یابد و پس از دیدار از شهرهای طرابلس، بیروت، صور، صیدا، عکا و حیفا در پنجم رمضان 438 ق. وارد بیت‌المقدس می‌شود. دو ماه به قصد زیارت و عبادت در این شهر اتراق می‌کند و سپس عازم سفر حج می‌شود. پس از به جا آوردن مراسم حج در مکه، باز به بیت‎‌المقدس باز می‌گردد و از آنجا به عسقلان و در نهایت به قاهره می‌رود.

دومین تحول بزرگ در زندگی ناصرخسرو این‌بار در قاهره رخ می‌دهد. او در آنجا در نتیجه نشست و برخاست با فاطمیان، شیفته مذهب آنها می‌شود و ده ماه در آنجا رحل اقامت می‌افکند. در این ده ماه با بزرگان و متفکران دربار فاطمی بحث و گفت‌وگو می‌کند. در همین ایام است که به مذهب شیعه اسماعیلی می‌‌گرود. بعد از این تحول روحی و معنوی بزرگ برای بار دیگر عازم سفر حج می‌شود. سفر دوم ناصرخسرو به مکه، همزمان است با قحطی در این منطقه و مرگ و میر فراوان. اما ناصر سال بعد هم به سفر حج می‌رود. سال 441 ق. ناصرخسرو مصر را برای همیشه ترک می‌کند و از طریق رود نیل به اسوان در جنوب آن کشور می‌رود و تا ربیع‌الاول 442 ق. آنجا می‌ماند. سپس قصد چهارمین (و آخرین) سفر حج خود می‌کند و بعد از به جا آوردن حج، از طریق طائف به فلج در قلب عربستان سفر می‌کند و چهارماه در این منطقه می‌ماند. سپس از مسیر بصره و آبادان و از آنجا از راه طبس و تون و قایل و سرخس و مروالرود به بلخ باز می‌گردد.

بدین‌سان سفر طولانی هفت ساله‌ ناصرخسرو، به پایان می‌رسد؛ سفری که فقط سیری در آفاق نیست، بلکه تحولی انفسی و شگرف در او پدید می‌آورد. «رنج و عنای جهان اگرچه درازست/ با بد و با نیک بی‌گمان به سرآید/ چون مسافر ز بهر ماست شب و روز/ هرچه یکی رفت بر اثر دگر آید/ ما سفر برگذشتی گذرانیم/ تا سفرناگذشتنی به درآید». رهاورد این سفر اما برای بازماندگان، سفرنامه‌ای شیرین و خواندنی به زبان فارسی است؛ کتابی که یکی از برجسته‌ترین متون نثر به زبان فارسی است و هم از حیث صورت و زبان نگارش و هم از جهت محتوای غنی، مورد توجه تحلیل‌گران و پژوهشگران قرار گرفته است.

علی ‌ای‌حال، ناصرخسرو پس از بازگشت به بلخ، در آنجا به دعوت فاطمیان پرداخت، اما خیلی زود دریافت که زمینه برای این دعوت مساعد نیست، پس ناگزیر به مازندران رفت و پس از مدتی گشت و گذار و اقامت در آنجا به دره یمگان در میان کوه‌های بدخشان و دویست کیلومتری شمال شرق کابل سفر کرد و تا پایان عمر همانجا به سر ‌برد. ناصرخسرو در سال‌های آغازین اقامت در یمگان، از اقامت ناگزیر در این منطقه که مثل دژی نفوذناپذیر بود، نالان بود، اما خیلی زود در میان مردمان آن منطقه مقامی و احتشامی یافت: «اگر خوار است و بی‌مقدار یمگان/ مرا اینجا بسی عز است و مقدار». همان‌جا به نگارش بیشتر آثار خود از جمله «جامع‌الحکمتین»، «خوان‌الاخوان»، «زادالمسافرین»، «گشایش و رهایش» و «وجه دین» پرداخت. در نهایت نیز در سال 481 ه.ق. در گذشت. مزار وی در یمگان به زیارتگاه بدل شده است.

دهقانی در کتاب ناصرخسرو، با روایت زندگی این حکیم نویسنده ایرانی، شرحی جامع و مانع از زندگی و آثار او ارایه می‌کند و گزیده‌ای خواندنی از مهم‌ترین آثار او عرضه می‌دارد. از دید او ناصرخسرو انسان‌گرایی است که «انسان را مرکز و محور خلقت الهی و از ین رو صاحب آزادی و اختیار و مسوولیت کامل در قبال سرنوشتش می‌بیند و هیچ عذر و بهانه‌ای را برای گریز از این آزادی و مسوولیت نمی‌پذیرد.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

زن با وقاحتی بی‌اندازه و خشمی غرورآمیز با کلفتش حرف می‌زند: «بروید عقب. شما بوی حیوانات طویله را می‌دهید... نوبت به کلفت می‌رسد و او با همان خشونت خشماگین و باورنکردنی، بیزاری خود را از وضع زندگی‌اش ابراز می‌دارد. درست در لحظه‌ای که به اوج خشم و خروش رسیده است و گویی می‌خواهد اربابش را خفه کند، ناگهان صدای زننده و بی‌موقع ساعت شماطه بلند می‌شود. بازی به پایان می‌رسد... محبت سطحی و ارزان‌یافته و تفقدآمیز خانم خانه هیچ مرهمی بر دل چرکین آنها نمی‌نهد ...
در دادگاه طلاق هفتمین زنش حضور دارد... هر دو ازدواج‌های متعدد کرده‌اند، شکست‌های عاطفی خورده‌اند و به دنبال عدالت و حقیقتند... اگر جلوی اشتهاتون به زن‌ها رو نگیرین بدجوری پشیمون می‌شین... اشتتلر تا پایان داستان، اشتهایش را از دست نداد، ترفیع شغلی نگرفت و پشیمان هم نشد... دیگر گاوصندوق نمی‌دزدند بلکه بیمه را گول می‌زنند و با ساختن صحنه تصادف، خسارت می‌گیرند... صاحب‌منصب‌ها و سیاستمداران، پشت ویترین زندگی‌شان، قانون و عدالت را کنار می‌گذارند ...
زنی خوش‌پوش و آراسته که خودش را علاقه‌مند به مجلات مد معرفی می‌کند... از تلاش برای به قدرت رسیدن تا همراهی برای در قدرت ماندن... قانون برای ما، تصمیم حزب است... پژوهشگرانی که در رساله‌های علمی به یافته‌های دانشمندان غربی ارجاع می‌دادند به «دادگاه‌های شرافت» سپرده می‌شدند... دریافت جایزه خارجی باعث سوءتفاهم بین مردم کشور می‌شد... ماجرای ویلایی که با پول دولت ساخت همه‌ خدمات او به حزب را محو کرد... سرنوشت تلخ او خودکشی ست ...
روابط متقابل زردشتیان و مسلمانان... ادبیات پیش‌گویانه با ایجاد مشابهت‌هایی میان تولد و زندگی‌نامه‌ی محمد[ص]، زردشت و شاهان ایرانی برقراری روابط اجتماعی میان دو گروه را آسان‌تر کرد... پیروزی مسلمانان تجلی لطف خداوند توصیف می‌شد و هر شکست زردشتیان گامی به سوی آخرالزمان... از مهمترین علل مسلمان شدن زردشتیان: ایمان خالصانه به اسلام، باور به اینکه پیروزی‌های اعراب اعتبار اسلام را تأیید می‌کند، به‌دست آوردن آزادی(اسیران)، تهدید به مرگ، انگیزه‌های مالی و اجتناب از پرداخت خراج ...
جنبش‌های اجتماعی نوعی همبستگی اجتماعی به ارمغان می‌آورند که می‌توانند فرصتی برای احیای دو عنصر کلیدی حیات مبتنی بر سرمایه اجتماعی ـ یعنی ارزش‌های مشترک و ارتباطات بیشتر ـ فراهم کند... «اجتماع» عرصه‌ای است که نه منافع فردی در آن سیطره دارد، نه فرد در جمع ذوب شده است... سه‌ضلع دولت، بازار و اجتماع سرنوشت جامعه را رقم می‌زنند... برخورد انحصارگرایانه گروه‌های مذهبی نسبت به سکولارها در داخل و دین‌ستیزی بنیادگراهای سکولار در خارج کشور، منازعه‌ای برابر نیست ...