مجموعه‌داستان «مسافر باغ سیب» نوشته مریم بصیری توسط انتشارات سروش منتشر و راهی بازار نشر شد.

مسافر باغ سیب مریم بصیری

به گزارش کتاب نیوز به نقل از مهر، این‌کتاب، مجموعه داستانی با ۱۷ داستان در ۱۸۶ صفحه است. این آثار در سال‌های گذشته نوشته شده‌اند. شخصیت اصلی بیشترشان هم زنان هستند که هرکدام به گونه‌ای در شهر و روستا با خودشان و با مشکلات زندگی خصوصی، خانواده‌، رئیس محل کارشان و... درگیرند و مشکل اشتغال، تحصیل، ازدواج و مهاجرت دارند.

عناوین این‌داستان‌ها به‌ترتیب عبارت است از:

زنی که سایه نداشت، تبسم آینه، چشم سوم، خیال خاتون، پنجره‌ای رو به خورشید، رؤیا در ابهام، گل‌های وحشی، محبوبة شب، عقیق آبی، خانة پاییزی، آبی‌تر از دریا، و سپیداری نبود، لاله‌های غمگین، مسافر باغ سیب، اکسیر عشق، صدا! تصویر! حرکت! و تا خورشید.

بصیری پیش از چاپ این‌کتاب، در گفتگو با مهر، توضیحات بیشتری درباره این‌کتاب ارائه کرده بود.

این‌کتاب با ۱۸۶ صفحه، شمارگان هزار نسخه و قیمت ۳۰ هزار تومان منتشر شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...