مصائب شیرین آقای نویسنده | اعتماد


یکی از درگیری‌های همیشگی نویسندگان را می‌توان چگونگی رویارویی آنها با واقعیت پیرامون‌شان دانست یا دقیق‌تر، انتخاب فرم پرداختن به مسائل شخصی‌شان و این همان لحظه‌ای است که تفاوت را در دنیای داستان‌نویسان رقم می‌زند. پس هر نویسنده‌ای در آغاز با چنین سوالی مواجه می‌شود که اصولا باید در اثرش به دنیای پیرامون خود بپردازد یا نه؟ و اگر جواب این سوال مثبت است، این پرداختن چه حد و مرزی را در برمی‌گیرد؟ چه محدودیت‌هایی را باید در ارتباط با خود و دیگران درنظر گرفت...؟ و بالاخره از همه مهم‌تر اینکه واکنش محیط اطراف نویسنده به عمل او چگونه خواهد بود؟

حرف اولِ اسمش نون بود حافظ خیاوی

چنین نویسندگانی همواره در مظان این اتهام قرار می‌گیرند که با پرداختن به پیرامون نویسنده و خود او، داستان را از اصل خود دور می‌کنند. چنین موقعیتی را هم در ادبیات جهان و هم در ادبیات معاصر ایران می‌توان سراغ گرفت؛ برای نمونه هوشنگ گلشیری در مورد یکی از جنجالی‌ترین رمان‌هایش در مصاحبه‌ای با محمد تقوی و علی‌اصغر شیرزادی می‌گوید: «مساله این است که آیا می‌توانید چیزی بنویسید که زن به حساب یک جنجال راه بیندازد و از شما طلاق بگیرد؟ این جرات را دارید که این کار را بکنید؟ هیچ کدام ندارند. به همین جهت وقتی بنده کریستین و کید را نوشتم که بخشی از زندگی من بود، نه همه آن...»

اتفاقا گلشیری صرف پرداختن به تخیل را قصه می‌داند و در ادامه به این نکته اشاره می‌کند که شروع داستان‌نویسی به معنای مدرن با نوعی بازگشت به خود همراه است: «مگر آغاز رمان‌نویسی بازگشت به جهان موجود نبود؟ مگر تعریف حکایت و قصه این نبود که به تخیل بپردازند و کاری به عین موجود ندارند؟ ... آدمی که چیزی را که دور از تجربه است می‌نویسد، هنوز در عصر قصه به سر می‌برد» (گلشیری، 1388: 821).

گلشیری در این مورد نه تنها با کنجکاوی و قضاوت اطرافیان خود مواجه بوده، بلکه به روایت آراز بارسقیان در کتاب تازه منتشر شده‌اش «نمایندگان امر، نمایندگان کلام» که سرگذشت کانون نویسندگان ایران در دوران قبل از انقلاب را روایت می‌کند، مورد بازخواست دستگاه امنیتی وقت نیز قرار می‌گیرد (بارسقیان، 1400: 232).

این‌گونه است که نویسنده‌ای مانند حافظ خیاوی نیز همواره با چنین مشکلاتی دست به گریبان بوده است. خیاوی در اکثر آثار خود به شهر زادگاهش، مشکین‌شهر (خیاو) می‌پردازد و همشهریانش را در روایت‌های داستانی خود وارد می‌کند. البته میزان این دخالت در آثارش متفاوت است، اما همیشه از این ویژگی سود برده است. گاهی رگه‌هایی از شخصیت‌های محیط اطراف را در داستان‌ها وارد می‌کند مانند مجموعه داستان «خدا مادر زیبایت را بیامرزد» و «بوی خون خر»، گاهی نیز کلیت بستر روایت را بر شهر زادگاهش قرار می‌دهد مثل رمان «همه خیاو می‌داند».

البته خود مولف نسبت به خطرهای چنین شیوه داستان‌نویسی آگاهی کامل دارد و در مصاحبه‌ای که چند سال قبل با نگارنده این متن انجام داده، تصریح می‌کند که «در داستان‌هایی که می‌نویسم خاطراتم، تخیلاتم را با خاطرات دیگران و ماجراهای دیگری که شنیده‌ام در هم ادغام می‌کنم. در بعضی داستان‌ها این «خود» حضوری نسبتا پررنگ‌ دارد و در بعضی کم‌رنگ‌تر، اما به صورتی می‌نویسم که همه خیال می‌کنند خاطرات خودم است؛ در صورتی که طبیعی است به این شکل نباشد که البته گاهی هم باعث ایجاد سوءتفاهم‌هایی شده و موجب رنجش دیگران می‌شود.»

بنابراین نویسنده در برزخ نوشتن یا ننوشتن قرار می‌گیرد؛ از طرفی نمی‌تواند در مقابل خواست درونی‌اش به عنوان خالق مقاومت کند و از سوی دیگر با واکنش اطرافیان مواجه خواهد شد: «برای نمونه در همان رمان «همه خیاو می‌داند» دوستان خودم را به اسم نوشته‌ام و بعضی از ماجراها و خاطرات‌شان را آورده و با تخیل آمیخته‌ام و بعضی‌ها هم فقط اسم‌های‌شان واقعی است و بقیه تخیلی است، چون دوست داشتم این اسم‌های واقعی در رمان باشد. قبل از انتشار برای آنهایی که اسم‌شان آمده رمان را فرستادم تا بخوانند و نظر بدهند که آیا در رمان آنها را با همان اسم‌ها داشته باشم یا نه. خیلی‌ها مساله‌ای نداشتند و فقط یکی از دوستانم گفت اسمم را عوض کن. برای دو نفر از دوستان هم که می‌خواستم بفرستم یکی گفت: «حافظ تو آزادی! هر چیزی که راجع به من می‌خواهی بنویس» و دوست دیگری که او هم با ما بود، گفت: «حالا که این‌طور شد من هم نمی‌خواهم بخوانم، درباره من هم هر چی دوست داری بنویس» و نخوانده قبول کرد؛ اما بعد از انتشار کتاب دلخور و سرسنگین شده و این سرسنگینی کسی که خیلی دوستش دارم برایم دردناک است. امیدوارم مرا ببخشد و باز مثل همیشه گرم و خنده‌رو بوده و مثل آن روزها با من حرف بزند!»

گویی این سرخوردگی از خلق متنی که نمی‌توانی جلوی زایشش را بگیری منجر به نگارش جدیدترین اثرش، مجموعه داستان به هم پیوسته «حرف اولِ اسمش نون بود» می‌شود که اساسا بر پایه همین کشمکش بنیان نهاده شده است. بحرانی که از همان پاراگراف‌های ابتدایی بروز کرده و آرامش خانوادگی نویسنده‌ای که اتفاقا نام کوچکش «حافظ» است را صلب می‌کند. صلب آرامشی که نتیجه مستقیم داستان‌نویسی اوست. یکی از اهالی شهر (اوستا رسول) با تبر در خانه نویسنده آمده تا او را به سزای اتهاماتی که در کتابش به وی زده، برساند: «اون چرت‌وپرت‌ها چیه نوشتی مرتیکه؟»، «مگه دادگاه منو تبرئه نکرد؟ مگه تو نمی‌دونی؟» و نویسنده‌ای که هم از همسر و فرزند خود شرم می‌کند و هم از رویارویی با ماحصل نوشتنش می‌هراسد، استدلال می‌کند که او را به اسم واقعی‌اش در داستان نیاورده «ببین اوستا! نوشته‌ام نادر، اوستا نادر» (خیاوی، 1400: 9) اما غافل است که نام اوستا رسول در شناسنامه همان نادر است.

این دردسر با پادرمیانی یکی دیگر از اهالی و قول گرفتن از نویسنده مبنی بر اینکه نام نادر را از تمامی نسخه‌های در دسترس کتاب قلم بگیرد، ختم به خیر می‌شود. اما نویسنده در جواب سرکوفت همسرش که می‌گوید نباید آن ماجرا را می‌نوشته، به ناتوانی خود در برابر میل به نوشتن اذعان می‌کند: «آخه ماجرای بکر و خیلی جالبی بود، حیفم اومد ننویسم!» (همان: 13).

جالب اینجاست که با وجود رخ دادن این مشکلات در تمامی طول داستان اهالی و دوستان نویسنده همچنان مشتاقانه اتفاقات جالبی را که گمان می‌کنند می‌تواند ماده اولیه مناسبی برای داستان‌نویسی نویسنده شهرشان باشد، برایش تعریف می‌کنند. البته با این تبصره «ولی باید قول بدی که اسمامونو ننویسی!» و نویسنده داستان هم مدام تکرار می‌کند که «اصلا نگران نباش، دیگه اسم هیشکی رو نمی‌نویسم» (همان: 16). این دوگانگی در میان همشهریان نویسنده نیز وجود دارد و همان‌طور که نگاشته شدن رازهای مگو ناراحت‌شان می‌کند یک اشاره مثبت موجب خشنودی‌شان می‌شود. برای نمونه آقای کریمی، پدرزن نویسنده در ابتدای آشنایی، او را به باغ خودشان دعوت می‌کند و می‌گوید: «هر وقت خواستی، هر وقت دلت گرفت می‌توانی بیایی اینجا و[...] حتی می‌توانی بیایی طبقه بالا، بشینی بنویسی و [...] فقط کافی است اسم یکی از آدم خوب‌های داستانت کریمی باشد» (همان: 30).

زین پس در طول داستان هرگاه راوی-نویسنده روایتی جذاب می‌شنود یا خاطره‌ای را به یاد می‌آورد اما به هر دلیلی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند موضوع را همان‌گونه که هست بیان کند دست به تغییر می‌زند مثلا «اگر قدری، بیست‌وپنج سی سالی در ذهنم جوان‌ترش کنم، تاسی‌اش را بگیرم و موهای صاف و بلندی برایش بگذارم و رد بریدگی پیشانی‌اش را پاک کنم که یادگار لات‌بازی‌ها و نفس‌کش خواستن‌های روزگار جوانی‌اش است، آن‌ وقت جان می‌دهد که صورت آن جوان تنهایی باشد که امروز فردا شروع می‌کنم به نوشتن داستانش» (همان: 66) اما همین راوی-نویسنده هنگامی که می‌خواهد شرح آشنایی با معشوقه قبل از ازدواجش را بنویسد و از ترس برهم خوردن رابطه زناشویی به فکر تغییر دادن روایت معشوقه می‌افتد، ناامیدانه از خودش می‌پرسد اگر حقیقت را ننویسد «مگر کسی باور می‌کند آن‌ همه شوریدگی‌ام را و دنبالش رنج کشیدن‌هایم را که می‌خواهم در ادامه اینجا بنویسم؟» (همان: 23).

از سویی حضور یک نویسنده برای همشهریان پیامدهای مثبتی نیز به همراه خواهد داشت. دوستی می‌تواند برای ثبت و ماندگار کردن خاطره مادر در آستانه مرگش به معجزه کلماتی که نویسنده روی کاغذ می‌آورد، امیدوار باشد و بگذارد تا او را در آن روزهای آخر ببیند «خودم خواستم سرت را بالا بگیری و نگاهش کنی که شاید روزی درباره چشم‌هایش بنویسی که فقط من در جریان بیماری لاعلاجش بودم و می‌دانستم که چند ماه بیشتر زنده نیست.» (همان: 17).

این وجه مثبت و منفی گاهی چنان در کار نویسنده به هم گره می‌خورد که نیت وی از لابه‌لای کلماتش قابل تشخیص نیست مثلا در اواسط کتاب راوی اعتراف می‌کند که می‌دانسته نام «اوستا رسول» در شناسنامه «نادر» است اما برای تلافی اتفاقی در گذشته ماجرایش را با نام واقعی نوشته و چاپ کرده است؛ بالاخره نویسنده هم گاهی مجاز است شیطنت کند. همان‌طور که در انتهای کتاب و زمانی که روایت دختری را می‌شنود که سال‌ها پیش از پایتخت به شهر آنها آمده، برای نگفتن نامش او را «حرف اولِ اسمش نون بود» صدا می‌زند اما بالاخره جایی به تنگ می‌آید و می‌گوید: «اصلا از این به بعد من نوشین می‌ناممش.» (همان: 82) حالا و با توصیفی که از نویسنده و دنیای داستان‌نویسی او رفت چه کسی می‌تواند به حقیقت ماجرا پی ببرد...؟ چه کسی غیر از خود نویسنده...؟

منابع:
*خیاوی، حافظ (1400)، حرف اولِ اسمش نون بود، نشر نیماژ
*گلشیری، هوشنگ (1388)، باغ در باغ، چاپ سوم، انتشارات نیلوفر
*بارسقیان، آراز (1400)، نمایندگانِ امر نمایندگانِ کلام، انتشارات امیرکبیر
*«راوی راویان جوان» مصاحبه با حافظ خیاوی، روزنامه اصفهان زیبا، 6 بهمن1397

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...
آیا می‌توان در زبان یک متن خاص، راز هستی چندلایه و روزمره‌ انسان عام را پیدا کرد؟... هنری که انسان عام و مردم عوام را در خود لحاظ کرده باشد، به‌لحاظ اخلاقی و زیباشناسانه برتر و والاتر از هنری است که به عوام نپرداخته... کتاب خود را با نقدی تند از ویرجینیا وولف به پایان می‌برد، لوکاچ نیز در جیمز جویس و رابرت موزیل چیزی به‌جز انحطاط نمی‌دید... شکسپیر امر فرازین و فرودین را با ظرافتی مساوی درهم تنید، اما مردم عادی در آثار او جایگاهی چندان جدی ندارند ...
با دلبستگی به دختری به‌ نام «اشرف فلاح» که فرزند بانی و مؤسس محله است، سرنوشتِ عشق و زندگی‌اش را به سرنوشت پرتلاطم «فلاح» و روزگار برزخی حال و آینده‌اش گره می‌زند... طالع هر دویشان در کنار هم نحس است... زمینی برای بازی خرده‌سیاست‌مدارها و خرده‌جاه‌طلب‌ها... سیاست جزئی از زندگی محله است... با آدم‌ها و مکانی روبه‌رو هستیم که زمان از آنها گذشته و حوادث تکه‌تکه‌شان کرده است. پوستشان را کنده و روحشان را خراش داده ...
مادرش برای جبران کمبود عشق در زندگی زناشویی‌اش تا چهارسالگی به او شیر می‌داده... پدر هدف زندگی‌اش را در این می‌بیند که ثروت و قدرت ناشی از آن را که بر مردم اعمال می‌کند، افزایش دهد... عمه با دختر و نوه‌اش زندگی بدوی و به‌کل رها از آداب و رسوم مدنی دارد... رابطه‌ای عاشقانه با نوه‌ی عمه آغاز می‌کند... مراسم نمادین تشرف... رؤیای کودکی‌اش مبنی بر قدرت پرواز به حقیقت می‌پیوندد ...
این خمودگی، انگار آغاز یک نوع اضمحلال اخلاقی شده... بزرگ‌ترین انحراف در ادبیات جنگ با کتاب «دا» آغاز شد... صاحبخانه جنگم و نه مستاجر جنگ... ضدجنگ در جایی اتفاق می‌افتد که مردم از جنگ پشیمان باشند. در آلمان بعد از جنگ جهانی دوم، گروه 47 که تشکیل می‌شود، هانریش بل و عده‌ای دیگر عضو آن گروه بودند، ادبیات ضدجنگ را تبلیغ می‌کردند، پشیمان بودند، کشور آنها تبدیل به ویرانه شده بود... بعد از انقلاب، ادبیات و سینما از هم دور شدند ...