جهان رنگارنگ «آنا» | ایسنا 


نویسنده‌ی معاصر اردبیلی زهرا بادره(آنا) در کتاب «گورخواب» که با ۲۱۷ صفحه، توسط انتشارات «دانشیاران ایران» به انتشار رسانده است ۵۵ داستان کوتاه را در فراروی خواننده قرار می‌دهد. داستان کوتاه، یکی از انواع ادبیات داستانی است و از حیث کمیت، می‌توان آن را بلندتر از داستانک و کوتاه‌تر از رمان دانست. در برخی منابع ادبی، داستانی را که افزون‌تر از دو هزار و پانصد واژه دارد و این تعداد حداکثر به پانزده هزار برسد داستان کوتاه می‌نامند. این قالب نوشتاری مانند رمان ممکن است کمیک یا تراژیک باشد و باز، امکان دارد به شیوه‌ی ناتورالیستی و خیال و وهم یا واقع‌گرایانه نوشته شود.

زهرا بادره(آنا) در کتاب «گورخواب»

یکی از رویکردهای آنا در نگارش داستان‌های این کتاب، ورود به جزییات برای ساختن تصویری شفاف از رخدادها و شرایط زندگی یا وضعیت رفتاری شخصیت‌هایش در ذهن خواننده است که البته از الزامات آفرینش رمان نیز به شمار می‌رود. برای مثال در بخشی از نخستین داستان کتاب که ماجرای دخترک دوازده ساله‌ای به نام «گلین» است و علاقه‌مندی‌اش به تحصیل با مخالفت «حاجی بابا» مواجه می‌شود نویسنده، درباره‌ی او چنین توضیح می‌دهد: «از درون خانه‌ای خشتی، دخترکی دوازده ساله که گلین صدایش می‌کردند با پاهای کوچک و ورزیده‌اش و دستانش که جعبه‌ی چوبی خالی از میوه در دستش گرفته پله‌های کاه‌گلی را دوتایکی کرده و خود را به پشت بام خانه‌شان رساند» یا داستان «هیولا» را این گونه می‌آغازد: «گرمای ملایم خورشید آسمان صاف و دریای آبی، دست در دست هم داده و تابلوی زیبایی را به نمایش گذاشته‌اند».

او بعضاً از زبان حیوانات سخن می‌گوید، گاهی جاندارانگاری می‌کند و با اعطای ویژگی‌های جاندار به اشیا برای انتقال حداکثری احساسش به مخاطب تلاش می‌کند، مثلاً در داستان «زخم‌خورده»، درباره‌ی مترسک مزرعه می‌نویسد: «در میان مزرعه، سرفراز ایستاده بود» و در داستان «بازگشت به طبیعت»، چنین می‌نگارد که کلبه در میان درختان سبز سر به فلک کشیده ... نگاهش را به رودخانه‌ی زیبایی دوخته بود.

یکی از نکات قابل مداقه در بررسی داستان‌ها زاویه‌ی دید نویسنده در روایت ماجراهاست. اگر نویسنده‌ی قصه، سوم شخص بیاورد نه‌تنها برونی‌ها بلکه درونی‌های شخصیت‌های داستانش را می‌بیند، داوری می‌کند و سرانجام، آفریده‌های خود را به سمت سرنوشت‌شان سوق می‌دهد.

نویسندگان گاهی نیز قصه‌های‌شان را با زاویه‌ی دید اول شخص می‌نگارند که معمولاً در این صورت، ارتباط مطالب داستان ساده می‌شود، تجربه‌ها و احساسات هیجان‌انگیز از صمیم قلب نقل می‌شوند، هماهنگی داستان قوت می‌یابد و از این ره‌گذر، داستان اغلب صمیمانه‌تر و مؤثرتر از آب درمی‌آید. این شیوه، مشکلاتی هم دارد مثلاً شخصیت داستان تنها می‌تواند از عقیده‌های خودش سخن به میان آورد و از شرح ویژگی‌های درونی و عقیده‌های دیگران ناتوان می‌شود یا شخصیت، فقط قادر خواهد بود از درون خویش به بیرون نگاه کند و امکان نخواهد داشت از خارج خودش را داوری کند.

با این حال، بادره در این کتابش برآن بوده است با به کارگیری هر دو شیوه، از ظرفیت‌های هر دو بهره جوید و مثلاً در داستان «شتر در خواب بیند پنبه» و مواردی چند، استفاده از سوم شخص و در «الفبای عشق» و... استفاده از اول شخص را در پیش می‌گیرد.

نکته دیگر، استفاده‌ی نویسنده از زبان شکسته یا محاوره‌ای در برخی از داستان‌هایش است که البته، شیوه‌ای رایج در آفرینش آثاری همچون رمان هم به شمار می‌رود، برای نمونه، او «اکسیر جوانی» را با این شیوه آغاز می‌کند و پیش می‌برد: «اهل محل بهش غبطه می‌خوردن و بعضیا هم حسودی می‌کردن».

حرکت هدفمند نویسنده برای استفاده‌ی حداکثری از ابزارهای قابل استفاده در داستان مشهود است. وی در همین راستا به پربار شدن پیام‌های جای‌گرفته در قصه‌هایش توجه دارد و برای نمونه در داستان «در سوگ پاییز» از ناپایدار بودن فرصت‌های زندگی و ضرورت پذیرش سرنوشت سخن می‌راند که مرا به یاد شعر «برگ گریزان» پروین اعتصامی می‌اندازد. پروین در آن شعر، درباره‌ی برگی سخن می‌گوید که می‌کوشد در شاخه، پایدار بماند و وقتی به خاطر بی‌نتیجه ماندن تلاش‌هایش از شاخه‌اش گلایه می‌کند پاسخ می‌شنود من خود نیز رفتنی هستم.

بانو بادره، هرچند خاطراتی از سال‌ها خدمت اداری‌اش را در کتابی دیگر با عنوان «سی سال زندگی در بیمارستان» به چاپ رسانده است در نگارش بخشی از قصه‌های «گورخواب» هم به اقتضای شغل خود، تحت تأثیر فرآیند درمان و فضاهایی مانند بیمارستان بوده و اثرپذیری‌اش در این باره در برخی داستان‌های کتاب، مثل «درد بی‌درمان»، «سحرسا» و... محسوس است تا جایی که مثلاً در «مکافات عمل»، زبان حال مادری آبستن را بازمی‌گوید.

وی در فضاپردازی‌ها و صحنه‌آفرینی‌ها گاهی نیز از زیبایی‌های طبیعت بکر روستایی اثر می‌پذیرد و مثلاً در قصه‌ی «بازگشت به طبیعت» برای تصویرسازی و زیبایی‌آفرینی، از نغمه‌ی خوش‌آهنگ رودخانه، از آرامش چمنزار و نوای خروسی حنایی‌رنگ و پل ساخته شده از الوار و چوب و مواردی از این قبیل یاری می‌گیرد و سخن‌ها می‌نویسد.

از دیگر رویکردهای بادره، استفاده از فنون و صناعات ادبی همچون تشبیه است، برای مثال در «عشق خاکستری»، چندین تشبیه را این‌گونه پشت سر هم جای می‌دهد «روزهایم بسان شب‌های تیره، سپری می‌شود و شب‌هایم چون گورستانی می‌گذرد، خانه‌ام مانند آرامگاهی ابدی هرشب مرا می‌خواند».

او عفت کلام و متانت را هم به عنوان الزامات کار ارجمند، مورد توجه قرار می‌دهد، برای مثال در داستان عشق خاکستری از زبان زنی که مسلمان هم نیست خطاب به طرف مقابل می‌نویسد: «این رابطه‌ی ما نامشروع است» و وقتی از طرف مقابل می‌شنود که «رابطه‌ی مشروع، نامشروع نداریم همین که همدیگه رو دوست داریم کافیه» ضرورت رعایت آداب و اصول اخلاقی را پیش پا می‌نهد و می‌نویسد: «مگه ما کاتولیک نیستیم؟ مگه من و تو غسل تعمید داده نشدیم؟ مگه پدر مقدس، ما را به ازدواج فرمان نداده؟».

داستان‌های او گویی زندگی دوم هستند که وجوه و رنگ‌های زندگی را می‌نمایانند و شناخت بیش‌تری از انسان‌ها و اشیایی که حس‌شان کرده‌ایم به بار می‌آورند، حتی گاهی چنان ما را با خود همراه می‌سازند خویش را کاملاً در محل وقوع رخدادهای داستان تصور می‌کنیم ولاجرم جایی را که در آن واقع هستیم به فراموشی می‌سپاریم و چه‌بسا دنیای خیالی داستان‌های او را حقیقی‌تر از دنیای واقعی بپنداریم و البته چنین تصوری سبب خواهد شد لحظاتی داستان‌ها را با واقعیت بیامیزیم و با زندگی حقیقی همسان بدانیم، ذهن و روح‌مان را به آن‌ها بسپاریم و گاهی با منطق‌مان، گاهی با تخیل‌ و گاهی با احساس‌مان آن‌ها را بسنجیم زیرا حین خواندن داستان، از چشم‌انداز کلی موجود، پیوسته به اندیشه‌ها و درون شخصیت‌ها به مکان‌ها و... رفت و آمد می‌کنیم.

به این ترتیب بانو بادره، جهان رنگارنگی را پدید می‌آورد، خواننده را مجذوب کلام و بیان و پیام خویش می‌کند و هنرمندانه او را از دل طبیعت تا ژرفنای روح و روان شخصیت‌هایش سیر می‌دهد به این امید که ظرایف نهفته در این گشت وگذارها امواجی نو در زندگی مخاطب در پی بیاورد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...