مهندسی نیستی | شرق


[قنادی ادوارد] دومین مجموعه‌‌داستان آرش صادق‌بیگی قصه «مرگ» است، نه آن‌جور مرگی که پیروان فلسفه افلاطون توجیه‌اش می‌کنند که باید روح را از تن جدا کرد و برایش حیات ابدی در نظر گرفت و به تقدیس آینده تن پرداخت. اتفاقا ماجرای این شش داستان که در همه‌شان مرگ حضور دارد، سرخوشی حضور فیزیکال مرگ است. تنی که تمام می‌شود و حیاتی که جایی دیگر ادامه دارد. خبری از روح و حدسیات پس از مرگ نیست و قصه‌ها را آدم‌های زنده تعریف می‌کنند و بیشتر از آن‌که گرفتار پس از مرگ دیگران باشند گرفتار حسرت‌ها هستند. شاید درست‌تر این است که گرفتار «خواستن» هستند و این خواستن پایان‌ناپذیر آدمیزادی عامل پیش‌برنده داستان‌ها است.

قنادی ادوارد آرش صادق‌بیگی

راوی داستان «پاسخ چشم» پس از اینکه متوجه می‌شود همسرش خودکشی کرده، به دنبال پیداکردن دلیلی برای مرگ یا میل به مرگ در همسرش می‌گردد. از شک به خیانت تا جایی که خودش را مقصر می‌بیند و در نهایت با سرخوشی مرگ مواجه می‌شود. در حین خواندن داستان نبودن نیروی شر ذهنم را درگیر کرد، تصور بر این است که با قصه‌ای معمایی طرف هستیم که قرار است جایی آدم بد و خوب داستان را برایمان رازگشایی کند اما در نهایت با این مواجه شدم که «حکم به زنده‌ماندن» را به‌مثابه یک ارزش بدیهی بپذیرم و دنبال پیداکردن دلیل نباشم. در داستان «دویدن در خواب» هم عنصر مرگ انگار تزکیه راوی است و عبور از رنج اما مانند باقی داستان‌ها هیچ پرداخت سانتی‌مانتالی در داستان وجود ندارد. شاید بارزترین و سرراست‌ترین پرداخت به مرگ را بتوان در داستان «قنادی ادوارد» دید. مردی که با حسرت و نوستالژی فراوان به ملاقات مرگ می‌رود انگار که در جهان دیگری رویاهای ناتمامش را تمام خواهد کرد و مرگ از ابتدا تا انتها با حسرت‌هایش نمایش داده می‌شود که هم‌چنان حسرت‌ها جانسوز و رمانتیک نیست. شاید با همین چند مثال بشود گفت داستان‌های این مجموعه در ستایش زندگی نوشته شده، اما به نظر من این‌طور نیست و یادآور نفرت نیچه از «واعظان مرگ» است. کسانی که مرگ را عذاب هستی می‌دانند و همواره در رنج زندگی می‌کنند. صادق‌بیگی در داستان‌هایش از شخصیت‌هایی که در مواجهه با مرگ و نیستی به امور انتزاعی عقل بسنده می‌کنند، و از رنج نداشتن و نبودن می‌نالند فاصله می‌گیرد و سعی می‌کند به هستی در معنای ناب‌ترش نزدیک شود.

آن‌چه در وهله اول ضعف داستان‌ها به نظرم رسید همان نبودن نیروی شر بود. اینکه داستان نسخه عینی از آدم‌های خوب با عمل‌های صحیح نیست و چرا راوی در تمام داستان‌ها در مقام قضاوتگر صالح به کرسی نشسته و تعریف می‌کند. نمی‌توانستم خودم را قانع کنم که نویسنده‌ای خواسته این‌طور داستان بگوید و فکر می‌کردم شکلی از مواجهه با جهان را که از داستان انتظار می‌رود در جانِ این مجموعه نیست، اما همین‌ها با رویکرد درون متن نسبت به «زیستنِ مرگ» کم‌کم در ذهنم معنا پیدا کرد. آدم‌های این داستان‌ها همه یک جایی نزدیک به پایان داستان -خیلی نزدیک- دست از تلاش برای بودن برمی‌دارند و تسلیم می‌شوند اما این تسلیم‌شدن ازشان موجود مفلوک نمی‌سازد. چرا نمی‌سازد؟ مگر نه‌اینکه شکست خورده و از دست داده‌اند؟ نویسنده با روایت‌هایی دور از احساسات‌گرایی توانسته این آدم‌ها را بسازد و این در شخصیت‌پردازی توان کمی نیست. جان‌به‌‌سر‌کردن مخاطب تا جایی که قصه را دنبال کند و پایانی که از فرط واقعی‌بودن مثل آب یخ بر روح و جان می‌نشیند. سرخوش‌ترین داستان مجموعه «کبابی سردست» است که به دلیل افراطش در پرداخت جزییات داستان محبوب من نیست، اما شکل مواجهه نویسنده با مرگ در این داستان تکان‌دهنده است. هم خنده‌دار است و هم درعین‌حال ناراحت‌کننده.

گروتسک مطلق، کسی بیمار است و کسانی در انتظار جشن عروسی و نگران از مرگ... در این داستان زن راوی به تشریح موقعیتی از پدرشوهر بیمارش می‌پردازد و البته تصور می‌کنم نویسنده با دقت در جزییات زنانه سعی در ساختن شخصیت زنانه داشته است که به زعم من ناموفق و کلیشه‌ای از کار درآمده اما داستان را صرفا از منظر مرگ دیدن دریافت عجیبی داشت. اینکه چطور نویسنده درهم‌تنیده‌‌شدن مرگ و زندگی را توانسته روایت کند بدون ذره‌ای احساسات‌گرایی با تکیه بر غرولند زنانه. داستان با راوی اول‌شخص روایت می‌شود و حداقل انتظار از یک زن با این توصیفات این است که جز غرزدن یک‌جایی بالاخره احساساتش را بیرون بریزد که نویسنده با استفاده از کنش‌های متعدد داستانی از ورطه خودگویی فاصله می‌گیرد و مرگ را حتی به شکل زنانه‌اش هم در خلال نق‌زدن روایت می‌کند. نق‌زدن، نه نک‌ونال. این ویژگی داستان «کبابی سردست» را از باقی داستان‌ها متمایز می‌کند.

نمی‌دانم چه اندازه تعمد در این‌طور از «مرگ و رنج» نوشتن بوده است اما آن‌چه این مجموعه را برایم خواستنی کرده همین‌جور مواجه‌شدنش با رنج عمیق نبودن است. حتی جاهایی که فکر کردم امر قصه‌گویی- لزوما قصه‌گویی- به‌معنای بازیافت واقعی زندگی نیست باز رویارویی مرگ، داستان را یک سطح عمیق‌تر کرد. فکر می‌کنم دو حالت بیشتر ندارد یا این سهل و ممتنع‌بودن ناخودآگاه شکل گرفته یا تعمدی در یک‌جور ضدژانر نوشتن وجود داشته که در هر دو حالت نتیجه نهایی خوشایند و خواستنی شده است. صرفا به تجربه فکر می‌کنم داستان‌ها قبل از نگارش پلات‌ نهایی را داشته‌اند، یعنی نویسنده در خلال نوشتن مسیر میانه یا پایان را تغییر نداده است. این را نه امتیاز می‌دانم و نه ضعف، شاید دلیل ضمنی برای نداشتن شکلی از جنون یا همان تقابل بیمارگونه خیر و شر باشد که باز هم از ویژگی‌های داستان‌ها در نظر می‌گیرم اما داستان‌ها با داشتن بزنگاه‌هایی برای مخاطب که در زمان مناسب توانسته کشش و تعلیق لازم را ایجاد کند به‌شدت مهندسی‌شده است. نمی‌دانم مهندسی داستان خوب است یا بد. همان‌طور که نمی‌دانم چطور می‌شود این اندازه جزییات را در یک ساختار در جای درستش چید و راستش حتی نمی‌دانم این‌ها را که از «مهندسی و جزییات» گفتم دوست دارم یا مرعوبم می‌کند. اما به‌یقین می‌توانم بگویم ساخت و پرداخت حیرت‌انگیز «مرگ» را در این مجموعه تحسین می‌کنم و اگر بخواهم امتیازی ورای نثر و ساختار و داستان قصه‌گو برای این مجموعه در نظر بگیرم، مهندسی مرگ است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جلد سوم از جایی آغاز می‌شود که دو بحث قبلی به سیاست می‌رسند: اگر آزادی به قانون عمومی و نظم غیرمتمرکز نیاز دارد، چگونه باید قدرت سیاسی را مهار کرد؟ در واقع، کتاب از اقتصاد شروع نمی‌شود و به سیاست ختم نمی‌شود؛ بلکه از محدودیت دانش انسان آغاز می‌کند و به محدودیت قدرت انسان می‌رسد... زبان، عرف، بخش مهمی از حقوق و البته بازار، بدون طراحی و برنامه‌ریزی ایجاد شده و حاصل مشارکت میلیون‌ها انسان است... آیا انسان می‌تواند جامعه را به‌طور عقلانی و از بالا طراحی کند؟ ...
نویسنده سعی دارد به این پرسش اساسی پاسخ دهد که آیا مشروعیت و ساختار حاکمیت در اسلام می‌تواند بر پایه‌ی عقد «وکالت» (نمایندگی از طرف مردم و شهروندان) استوار باشد یا لزوماً باید در قالب «ولایت» تعریف شود؟... در اسلام، هیچ‌کس بر دیگری حق حکومتِ تحمیلی ندارد؛ بلکه این حقِ خودِ انسان‌هاست که برای اداره‌ی زندگی اجتماعی‌شان، نماینده و وکیل انتخاب کنند. بنابراین، مشروعیتِ اعمال قدرت در دولت، از تنفیذ و توکیل آحاد شهروندان نشأت می‌گیرد ...
پرسش اصلی رمان صرفاً این نیست که آیا آرمان‌ها شکست خورده‌اند یا نه.پرسش عمیق‌تر این است: انسان پس از شکست آرمان‌ها چگونه می‌تواند همچنان معنا و هویت خود را حفظ کند؟... پاسخی که ابراهیم برمی‌گزیند، نه پیروزی است و نه تسلیم. او راهی دیگر را انتخاب می‌کند: پذیرفتن شکست تاریخی، بدون آنکه به خیانت، گریز از واقعیت یا انکار زندگی پناه ببرد ...
گویی انسان‌ها ترمزِ خود را از دست داده‌اند و آن کُدِ اخلاقی که نگهبان عقل سلیم بود، فروریخته است. در دنیای امروز، همه می‌خواهند فاشیست باشند؛ یعنی می‌خواهند نفرت، محورِ زندگی‌شان باشد... ما با گوشت و پوست خود احساس کردیم «دیگری» بودن چه معنایی دارد... نوشتن پاسخی است به بی‌عدالتی‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند، و در عین حال، ستایشی است از زیبایی زندگی و شادی‌هایش ...
انسان‌ها با ترس، طمع، امید، حسرت و مقایسه زندگی می‌کنند و همین احساسات، حتی در آگاه‌ترین افراد، تصمیم‌های مالی را شکل می‌دهد. از این منظر، «روان‌شناسی پول» بیش از آنکه درباره پول باشد، کتابی درباره انسان معاصر و رابطه پرتنش او با مفهوم ثروت و دارایی است... اوزل به‌جای ارائه نسخه‌های مستقیم یا توصیه‌های دستوری، تجربه زندگی سرمایه‌گذاران، کارآفرینان، میلیاردرها و حتی افراد عادی را روایت می‌کند و از دل این داستان‌ها روایت خود را برمی‌سازد و بحث را به پیش می‌راند ...