رودی که جایش را عوض کرد | اعتماد


«سپید‌رود زیر سی‌وسه‌پل»، مجموعه داستان کیهان خانجانی، داستان‌های کوتاهی است از جوانی، بی‌تجربگی، اشتباه و گاه پشیمانی. داستان‌هایی از ناامیدی‌ها، ترس‌ها و دلهره‌های نسلی که جوانی‌اش تباه شده است. نسلی که می‌ترسد پس از فارغ‌التحصیلی مجبور باشد مانند داستان «همه ما شاهدیم» مین‌های میدان جنگ را «با خاک‌انداز» جمع کند. روایت هر داستان در فرمی خاص و استفاده از تکنیک‌های بجا، شیوه خاص داستان‌نویسی خانجانی است. داستان‌ها در مرز خیال و واقعیت چنان ما خوانندگان را با خود همراه می‌کند که انگار هر بار از خوابی بیدار شده‌ایم و هنوز مطمئن نیستیم تا کجایش در خواب بوده‌ایم.

سپید‌رود زیر سی‌وسه‌پل» کیهان خانجانی

«سپید‌رود زیر سی‌و‌سه‌پل» کتابی است که در آن جای بسیاری چیزها عوض می‌شود. در داستان درخشانی که عنوان کتاب است، سیاوش دانشجوی ترم آخر از دانشگاه اخراج می‌شود و می‌گوید: «جای آنکه مدرک دست‌مان بدهند تا کار بگیریم، مدرک از ما گرفتند و کار دست‌مان دادند.» و این جابه‌جایی به ظاهر ساده، شروع ماجراهای بعدی است. پدری که برای کار و آینده پسرش دلهره دارد و می‌ترسد نتواند به حد کافی در حقش پدری کند. پسری که نگران فروپاشی روان پدر است و به‌نوعی باید پدر پدرش باشد. ویرانی جسم و روح یک جامعه همین‌طور آغاز می‌شود و به جایی می‌رسد که دیگر هیچ‌ چیز سر جای خودش نیست. شاید سپید‌رود مسیرش را کج کند و بریزد به باتلاق گاوخونی؛ چرا که پایان همه ‌چیز در دنیای ناامیدی، باتلاق است. اما درست وقتی‌ که دنیای اطراف‌مان خراب می‌شود، مجبور می‌شویم به ساختن؛ مانند خلق چنین داستانی و تصویری که خانجانی در خیال ما می‌نشاند؛ از رودها و پل‌هایی که مسیر عوض می‌کنند و جوان‌هایی که جایی ندارند ناامیدی‌شان را ببرند، غیر از کنار همین رودها و زیر طاق هشتی همین پل‌ها.

داستان «اعتراف‌نوشت» ظرفیت آن را دارد که به «دورِ خوانش» برسد و هر بار با نگاه دیگری کنکاش شود؛ چون داستانی است به ظاهر ساده، ولی با لایه‌هایی از معانی عمیق. مکان در این داستان عنصری است فعال. راوی با توصیف دقیق مکان و ترسیم جزء‌نگر آن روی کاغذ، حس بازگشت به گذشته و مواجهه با آن را بدون اشاره مستقیم نویسنده، منتقل می‌کند. سیاوش، راوی داستان با نوعی ادبیات اعترافی، ماجرای نقشه سرقتی ناموفق را مو به مو برای‌مان بازگو می‌کند. این نقشه را گروهی دانشجو طراحی کرده‌اند و یک ‌بار در اصفهان اجرا شده و حال قرار است دوباره در کاشان پیاده شود. ولی این ‌بار سیاوش مصمم است که با مرور اشتباهات گذشته، آن را بی‌نقص انجام دهد. او سوالی اساسی مطرح می‌کند: آیا راست است که تاریخ ما را با پرگار نوشته‌اند و تراژدی سرنوشت محتوم ماست؟ نقشه‌های روی کاغذ، گویی تنها یک هدف را دنبال می‌کنند؛ ساختن بزنگاهی که بشود با تصمیمی دیگر، همه ‌چیز را به سرنوشتی دیگر کشاند. راوی می‌گوید: «نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم اگر همین‌طور به نوشتن ادامه دهم، می‌توانم بفهمم فردا در کاشان چه اتفاقی خواهد افتاد و مثل آن ‌بار یک جنازه روی دست‌مان می‌ماند و شکست می‌خوریم یا نه. کاش شبِ قبل از آن ‌روز هم چیزهایی می‌نوشتم.» عمل نوشتن، گویی بزنگاهی می‌شود برای یادآوری آنچه گذشت و انگیزه‌ای می‌شود برای‌ خارج شدن از دایره پرگار. آیا می‌توان همه ‌چیز را برگرداند به همان زمان و مکان کتابفروشی نزدیک چهارراه؟ اما این ‌بار هیچ هدفی آن‌قدر زور نداشته باشد تا ما را مجبور کند به کاری که به خاطرش آدمی بمیرد.

زبان در داستان‌های این مجموعه، همچون باقی آثار نویسنده، ساده، پرکشش و پویاست. در داستان «شجره ابتیاع نان» این زبان با کمک فرم، ساختار و تکنیک، داستانی پرتصویر می‌سازد. انتخاب مکانی چون صف نانوایی برای نشان ‌دادن گذشته، حال و آینده و همچنین سنت موروثی و مردانه نان‌آوری، نشانگر توجه دقیق به منطبق بودن فرم با محتواست. راوی در صفِ خلوتِ دو نفره نان شروع می‌کند به خیال‌پردازی از کودکی که جلوی صف ایستاده است. جیش دارد؟ هول است برگردد خانه بقیه کارتون را ببیند؟ پارگی لباسش چه می‌شود؟ انگار گذشته خودش احضار شده و می‌آید جلوی چشمش. ناگاه با صفی سه نفره روبه‌رو می‌شویم. نفر بعدی در صف، تصویر مشهدی‌ علی‌بابا است؛ چسبیده به ستونی پشت سر او که به مرور می‌فهمیم اعلامیه فوت یک پدر است از نسلی دیگر. باقی ماجرا در خیال راوی می‌گذرد و تصویری به یاد ماندنی به جا می‌گذارد از این نویسنده تصویرساز.

در آخرین داستان و شاید پرکشش‌ترین داستان این مجموعه (نازی)، تصویر زن و گربه، آنجا که به هم می‌رسند محو و خیال‌انگیز شده و تکنیکی می‌شود برای گفتن ناگفته‌ها. «چه نیرویی داستان را رقم زده و پیش می‌برد؟ شاید همان نیرویی که مرا سوی نازی پیش برد و داستان ما را رقم زد.»

داستان‌های این مجموعه با پرسش‌های روزهای جوانی آغاز می‌شود؛ همچون «پس عاقبت اون ‌همه کار و بیکاری اینه؟» و با پرسش‌هایی بنیادی‌تر در ذهن ما پایان می‌یابد؛ چرا رودی بخواهد جایش را عوض کند؟ آیا جابه‌جایی‌ها سرگذشت ما را تغییر می‌دهند؟ اگر سپید‌رود راهش را عوض کند به سمت سی‌و‌سه‌پل، یا سی‌و‌سه‌پل بیاید روی سپیدرود بنشیند، زندگی متفاوتی شکل می‌گیرد؟

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...