سفری برای رسیدن به معشوق | الف



«سرزمینِ رویاها» رمانی است از جمال میرصادقی؛ نویسنده‌ی نام‌آشنای معاصر که در کارنامه‌ی پربارش آثاری در سبک‌ها و قالب‌های بسیار متنوعی دارد: از مجموعه‌ داستان گرفته تا رمان، از ادبیات کودک و نوجوان تا نمایشنامه، از ترجمه تا آثار پژوهشی در زمینه‌ی ادبیات ایران و جهان، نقد ادبی و موضوعاتی درباره‌ی داستان‌نویسی. از جمله آثار پرشمار میرصادقی می‌توان به رمان‌های «دختری با ریسمان نقره‌ای» (1386) و «دندان گرگ» (1387)، مجموعه داستان‌های «پشه‌ها» (1368) و «دوالپا» (1357) و کتاب‌های «راهنمای رمان‌نویسی» (۱۳۸۹) و «زاویه دید در داستان» (۱۳91) اشاره کرد.

سرزمینِ رویاها جمال میرصادقی

رمان «سرزمینِ رویاها» داستان سفر شخصیت اصلی، شهریار، به سرزمین آرزوهایش است. شهریار، پسربچه‌ی کوچکی که در کشور "روژینا" یا کشور "شور و شر" زندگی می‌کند، روزی در حال بازی با نهال کوچکی است که با دختری به نام پری‌رخ آشنا می‌شود. دختر موفرفری و آبی‌چشمی که از کشور "آبی‌ها" یا "دریایی‌ها" آمده است تا کاری کند که شهریار تمام سال‌های بزرگسالی‌اش را به دنبال او بگردد. موهای سیاه و فرفری و چشم‌های آبی دخترک، موتیف تکرارشونده‌ای است که فضای ذهن شخصیت اصلی داستان را پر می‌کند و او در هر زنی و در هر رابطه‌ای، به دنبال نشانه‌های آشکار پری‌رخ است.

کل داستان را شاید بتوان سفر قهرمانانه‌ی شهریار دانست برای وصال معشوق. معشوقی که از نظر دیگران خیالی بیش نیست اما مرد قهرمان داستان، با عزمی راسخ به دنبال اوست. تضاد باور شهریار به واقعی بودن این شخصیت و اطرافیانش که او را ساخته‌ی تخیل دوران کودکی پسرکی که حالا بزرگ شده است، می‌دانند، او را در موقعیت‌های ناخوشایندی در ارتباط با پدر و مادر و خانواده‌اش قرار می‌دهد. در این میان و در جریان طی طریق قهرمان داستان تا رسیدن به مقصود، پیری راهنما نیز حضور پررنگی دارد؛ دایی پرویز که نقش هادی و مرشد را بازی می‌کند و چراغ راه است برای ادامه‌ی مسیر قهرمان. او که خودش در این راه به نوعی دیگر، طی طریق کرده است، تنها حامی واقعی شخصیت اصلی داستان است.

داستان در بستری سورئال روایت می‌شود با اتفاق‌هایی شگفت‌انگیز که تنها در این بستر است که معنی می‌یابند؛ در جغرافیای جهان داستان، کشورهایی با نام‌هایی همچون "روژینا"، "آبی‌ها "و "سرزمین هورسان‌های بیابانی" وجود دارند و در بین شخصیت‌های داستان نیز دختری که از راه شاخ و برگ‌های درختان و راه‌های مخفی‌ای که از درختی به درخت دیگر ادامه دارد، کوه‌ها و مرزها را در می‌نوردد و به کشورهای همسایه ‌سفر می‌کند؛ آلیسی در سرزمین عجایب. «تعریف کرد که اولین بار یک کشتی به ساحل ما آمد. راهش را گم کرده بود و نور گاوهای دریایی‌مان را دیده بودند. مسافرهایش پیاده شدند و در شهر گشتند و با چیزهایی که خریده بودند، به کشتی برگشتند. بعد از آن شب، اهل شهر بر سردر خانه‌هایشان چراغ روشن کردند. کشتی‌های راه‌گم‌کرده و قایق‌های گمشده با دیدن چراغ‌ها راه را پیدا می‌کردند و به ساحل می‌آمدند. ... »

اما در همین بسترِ پر از رخدادهای غریب، واقعیت‌های زندگی رئال، بسیار پررنگ و عادی در جریان‌اند؛ شهریار خبرنگار بخش حوادث روزنامه‌ای پرطرفدار است و زندگی شهری آشنا و معمولی را تجربه می‌کند، پدر و مادرش مدام در این فکرند که او باید ازدواج کند، او با دختران زیادی در محل کار و خانواده و حتی در خیابان و کافه آشنا می‌شود، برای عبور از مرزهای پر از سیم‌های خاردار بین کشورها، به گرفتن ویزا و اجازه‌ی اقامت نیاز دارد، کشور همسایه که ظاهراً از کشور محل زیست شهریار دنیای بهتری است، پناهنده نمی‌پذیرد و برای گرفتن اجازه‌ی اقامت در این کشور باید توانمندی‌های خاصی داشت، از ریزگردها صحبت می‌شود و دشت‌های لاله‌های واژگون. «تکرار حادثه‌های هر روزی، امروز دیروز بود و دیروز، پریروز. چیزی عوض نمی‌شد، حادثه‌ی تازه‌ای برای نوشتن نبود. پیش می‌آمد که در خانه می‌ماند و حادثه‌هایی را به هم می‌بافت و تحویل می‌داد. چاپ می‌شد. روزگارش می‌گذشت. صبح، ظهر، شب، دنبال هم می‌آمد و می‌رفت. سردبیر می‌گفت:
- واقعیت پیش رو. زندگی رو که پشت و رو کنی، همه‌ش همینه: بی سر و سامونی، بدبختی، دربه‌دری، قتل، غارت، ستمگری، ریاکاری. بی‌خود این جا معروف نشده به مملکت «شر و شور». حادثه، خیلی خواننده داره. خودشون رو تو اون می‌بینن آرامش پیدا می‌کنن.»

همین درهم‌تنیدگی سورئالیسم با رئالیسم و این امکان تلاقی‌های مکرر واقعیت و‌ خیال است که رمان «سرزمین رویاها» را به داستانی متفاوت تبدیل می‌کند. داستانی که منطق داستانی و جهان تعریف‌شده‌ی ویژه‌ای دارد: گویی در جهان داستانی این رمان، زندگی چیزی فراتر از اتفاق‌های معمولی دارد که آن را تنها به قهرمانان پیشکش می‌کند. باورهای شهریار و تعابیر او از اصول اساسی زندگی همچون عشق، فداکاری و جستجوگری، هرقدر که در کشور واقعگرای خودش عجیب و پوچ و افسانه‌وار می‌نمایند، در کشور آبی‌ها گویی باورهایی متداول و جاری و صورت‌های معمولی از تبلور واقعیت هستند، در این کشور از پیرزن رهگذر تا تمام افرادی که بر سرِ راه قهرمان قرار می‌گیرند، در تلاش‌اند تا او را به خانه‌ی پری‌رخ برسانند. در این سرزمین، داستان آفتاب‌پری و ماه‌پری که سخت دلبسته‌ی هم می‌شوند، قصه‌ی شمسه‌پری که در استخر بلور قصر سلیمان آبتنی می‌کند و جانشاه که عاشق او می‌شود و تا شهر و قلعه‌ی گوهرنگین به دنبالش می‌رود، روایت کبوترهایی به بزرگی عقاب و کل ماجراهای هزار و یک شب، دیگر افسانه و قصه نیستند، بلکه واقعیت‌هایی عینی و جاری‌اند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

معمار چین نوین است... افراطیونِ طرفدار انقلاب فرهنگی و جوخه‌های خاص آنها علاوه بر فحاشی در مطبوعاتِ تحت امر، به فرزندان او که در دانشگاه درس می‌خواندند حمله بردند و یکی از آنها را از پنجره به بیرون انداختند که منجر به قطع نخاع او شد... اولین و مهمترین درخواست او از آمریکایی‌ها (پس از توافق) نه وام بود و نه تجهیزات و نه تجارت، بلکه امکان اعزام دانشجو به دانشگاه‌های معتبر آمریکایی بود... می‌دانست عمده تغییرات، تدریجی است و رفتار پرشتاب، ممکن است نتیجه عکس دهد ...
بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است ...
تلاش و رنج یک هنرمند برای زندگی و ارائه هنرش... سلاح اصلی‌اش دوربین عکاسی‌اش بود... زندانی‌ها هویت انسانی خود را از دست می‌دادند و از همه‌چیز تهی می‌شدند... وقتی تزار روسیه «یادداشت‌هایی از خانه مردگان» را مطالعه کرد گریه‌اش گرفت و به دستور او تسهیلاتی برای زندان‌های سیبری قایل شدند... نخواستم تاریخ‌نگاری مفصلی از اوضاع آن دوره به دست بدهم... روایت یک زندگی ست، نه بیان تاریخ مشروطیت... در آخرین لحظات زیستن خود تبدیل به دوربین عکاسی شد ...
هجوِ قالیباف است... مدیرِ مطلوبِ سیستم... مدیری که تمامِ بهره‌اش از فرهنگ در برداشتی سطحی از دو مفهومِ «توسعه» و «مذهب» خلاصه می‌شود... لیا خودِ امیرخانی‌ست که راوی‌اش این‌بار زن شده‌است تا برای تهران مادری کند؛ برای پسربچه‌ی معصومی که پیرزنی بدکاره است در یک بن‌بستِ سی‌ساله... ما را به جنگِ اژدها می‌برد امّا می‌گوید تمامِ سلاحم «چتربازی» است و «شاش بچّه» و... کارنامه‌ی امیرخانی و کارنامه‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشان‌دهنده‌ی تناقض در مسئله‌شان است ...
بازخوانی ماجراهای چپ مارکسیست- لنینیست که از دهه ۲۰ در ایران ریشه دواند... برای انزلی و بچه‌های بندرپهلوی تاریخ می‌نویسد... تضاد عشق و ایدئولوژی در دوران مبارزه... گاهی قلم داستان‌نویسانه‌اش را زمین می‌گذارد و می‌رود بالای منبر وعظ. گاهی لیدر حزب می‌شود و می‌رود پشت تریبون. گاه لباس نصیحت‌گری می‌پوشد... یکی از اوباش قبل از انقلاب عضو کمیته می‌شود... کتاب پر است از «خودانتقادی» ...