"قصه‌های صبحی مهتدی" به کوشش "لیما صالح رامسری" منتشر می‌شود.

این مجموعه به گفته‌ی رامسری، با نظارت نوش‌آفرین انصاری و هوشنگ مرادی کرمانی منتشر خواهد شد که قصه‌های آن به صورت ساده بازنویسی شده و واژه‌های مهجور نیز در پانوشت با توضیح آمده است.

او همچنین اشاره کرد، این مجموعه در دو جلد منتشر خواهد شد که تمام کارهای صبحی مهتدی شامل افسانه‌های کهن، دیوان بلخ، قصه‌های بوعلی سینا و دیگر قصه‌ها را دربر می‌گیرد.

صبحی مهتدی اولین گوینده‌ی قصه‌ی ظهر جمعه بود که از سال‌ 1320 تا 1340 در رادیو قصه گفته است. صبحی از شنوندگان خردسال می‌خواست تا قصه‌هایی را که از بزرگ‌ترها شنیده بودند، برای برنامه‌ی ‌او بفرستند. او این قصه‌ها را از سراسر ایران گردآوری می‌کرد و شایسته‌ترین روایت را از هر قصه بر‌می‌گزید و با زبانی روان و ساده، بازنویسی می‌کرد. وی هشت کتاب دارد که این قصه‌ها در آن‌ها آمده‌اند.

به گزارش ایسنا، فضل‌الله ‌مهتدی ‌(صبحی) 17 آبان‌ماه سال 1341‌ به سبب بیماری سرطان در تهران درگذشت و در ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...